{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه بودم قرار بود عموم اینا بیان خونمون نذری داشتیم بابام

بچه بودم قرار بود عموم اینا بیان خونمون نذری داشتیم بابام گفت عموت که اومد میری جلوش اگه شیرینی اورده بود میگی عمو خودت شیرینی هستی چرا شیرینی اوردی اگه گل اورد میگی عمو خودت گلی چرا گل اوردی .منم گفتم باشه
.خلاصه عمو اومد واسه نذری با خودش یه گوسفند آوردش.

من بچه بودم میفهمی؟؟؟بچه
دیدگاه ها (۲)

ﺭﻓﺘﻢ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﯾﺎﺭﻭ ﺟﻌﺒﻪ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺭﻭ 180 ﺗﺎ ﮔﺮﻩ ﺯﺩ ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ...

.

خوب بودن خود را منوط بر خوب بودن دیگران نکنیم.بد بودن خود را...

↻ وَقتے ﺍَز ﮐِﺴـے ﮐِ دوســـش دارے ↺ ↻ ﻧَه اس میـــاد ↺ ↻ ﻧَه...

رمان اسیر خان پارت چهارم ۴

چند پارتی

★𝓒𝓐𝓛𝓛 𝓜𝓨 𝓓𝓐𝓓𝓨 ★𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو آنیا کوک همینجوری حرصم میداد که دی...

؟؟:شما کی باشی؟؟دامیان: عوضی خودت کی هستی اومدی آنیا رو دزدی...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p16 ات .  وقتی این حرف ر...

★ازدواج من و بابات؟...p⁵(end)(*دو هفته بعد*)تهیونگ:توی روز ه...

Name : اشک در آغوش گلبرگشالگردنم را پوشیدم و سریع از خونه زد...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PAER 1,2انقدر ادم های...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟖𝟐م.ست و پاتیل رسیدن به خونه، با خنده ها...

رمان اسیر خان پارت ششم ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط