{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کارگر خسته ای سکه ای ازجیب کت کهنه اش درآورد تاصدقه بدهد

کارگر خسته ای سکه ای ازجیب کت کهنه اش درآورد تاصدقه بدهد ناگهان جمله ای روی صندوق دیدومنصرف شد
》صدقه عمررازیاد میکند《
دیدگاه ها (۱۲)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

𓆩 پارت ۳۳ 𓆪 🖤ات آرام درِ اتاق را بست و به راهرو نگاه کرد.صدا...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

the final act of love /چند پارتی

چندپارتی جین

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁴هیچکس نمی‌تواند برای همیشه زندگی کند، اما چیز...

#داستان_شبشخصی به پسرش وصیت کرد که پس از مرگم جوراب کهنه ای ...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت سوم :دقت شود که مقصود از فر...

★彡   Part 7 彡★ نزدیکم شد. و در لحظه، ناگهان کتش رو درآورد و ...

خون و عشق 🩸❤️ پارت چهارم لینو بعد از چند دقیقه از اون خیاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط