(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۱۰
از زبان باران
وارد خونه شدم و رفتم پیش ارغوان تا یه سری بهش بزنم....قبل از وارد شدنم صدای مهربون ننه بلند شد:
_باران ننه من میرم یه سری به زری بزنم
_برو به سلامت
خاله زری خواهر مامانم و خواهر زاده ی ننه بود...مامان و بابام دختر خاله پسر خاله بودن و از بچگی همو میشناختن...برای همین سر فوت مامانم بیشترین کسی که آسیب دید بابام بود...بابام بیشترین پشیمونیش اجازه دادن به ازدواج من و مهرشاد بود....درسته داغدار بود و جاهلی کرد اما همین کارش منو سیاه بخت کرد...با صدای گریه ی ارغوان به خودم اومدم....آروم رفتم سمتش و تو بغلم گرفتمش ....نگاهی به صورت نازش انداختم....به خاطر خود خواهی خودم نمیتونم بذارم بابا بالا سرش باشه....اما کاری میکنم حتی جای پدرش رو هم حس نکنه....بعد از اینکه غذاش رو دادم خوابید ....ننه که پاهاش درد میکرد....باباهم که سرکار بود پس تنها کسی که میتونست غذا بذاره من بودم....رفتم سمت آشپزخونه یه غذای سرسری درست کردم...بعدش با جارو کل خونه و ایوون و جارو زدم.....با شلنگ آب حیاط شستم....دیگه کم کم کمرم شروع کرد به درد کردن....بعد از تموم شدن کارها ارغوان رو گرفتم و رفتم دوکوچه بالاتر خونه ی خاله زری اینا... در رو زدم وارد شدم....خاله با دیدن ابرو بالا انداخت و گفت:
_باران خاله اینجا چیکار میکنی ؟مگه الان نباید خونه ی داداش سلمان باشی؟
نشستم و ارغوان رو گذاشتم کنارم...
_خاله دیگه نمیخوام برگردم اونجا...مهرشاد با هانا و آرتا خوشحاله...منم تصمیم گرفتم بچم و خودم بزرگ کنم....
خاله با چهره نگرانی گفت:
_اما اگه داداشم بفهمه خون بپا میکنه
با یاد دایی سلمان تن و بدنم یخ کرد....راست میگفت اگه میفهمید اینجام یا من خواهر زاده اش رو میکشت یا بابام که پسر خالشه....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
خب اینم از این پارت🌌
پارت ۱۰
از زبان باران
وارد خونه شدم و رفتم پیش ارغوان تا یه سری بهش بزنم....قبل از وارد شدنم صدای مهربون ننه بلند شد:
_باران ننه من میرم یه سری به زری بزنم
_برو به سلامت
خاله زری خواهر مامانم و خواهر زاده ی ننه بود...مامان و بابام دختر خاله پسر خاله بودن و از بچگی همو میشناختن...برای همین سر فوت مامانم بیشترین کسی که آسیب دید بابام بود...بابام بیشترین پشیمونیش اجازه دادن به ازدواج من و مهرشاد بود....درسته داغدار بود و جاهلی کرد اما همین کارش منو سیاه بخت کرد...با صدای گریه ی ارغوان به خودم اومدم....آروم رفتم سمتش و تو بغلم گرفتمش ....نگاهی به صورت نازش انداختم....به خاطر خود خواهی خودم نمیتونم بذارم بابا بالا سرش باشه....اما کاری میکنم حتی جای پدرش رو هم حس نکنه....بعد از اینکه غذاش رو دادم خوابید ....ننه که پاهاش درد میکرد....باباهم که سرکار بود پس تنها کسی که میتونست غذا بذاره من بودم....رفتم سمت آشپزخونه یه غذای سرسری درست کردم...بعدش با جارو کل خونه و ایوون و جارو زدم.....با شلنگ آب حیاط شستم....دیگه کم کم کمرم شروع کرد به درد کردن....بعد از تموم شدن کارها ارغوان رو گرفتم و رفتم دوکوچه بالاتر خونه ی خاله زری اینا... در رو زدم وارد شدم....خاله با دیدن ابرو بالا انداخت و گفت:
_باران خاله اینجا چیکار میکنی ؟مگه الان نباید خونه ی داداش سلمان باشی؟
نشستم و ارغوان رو گذاشتم کنارم...
_خاله دیگه نمیخوام برگردم اونجا...مهرشاد با هانا و آرتا خوشحاله...منم تصمیم گرفتم بچم و خودم بزرگ کنم....
خاله با چهره نگرانی گفت:
_اما اگه داداشم بفهمه خون بپا میکنه
با یاد دایی سلمان تن و بدنم یخ کرد....راست میگفت اگه میفهمید اینجام یا من خواهر زاده اش رو میکشت یا بابام که پسر خالشه....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
خب اینم از این پارت🌌
- ۷.۱k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط