(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۱۲
از زبان باران
با صدای در از خواب بلند شدم...آخه کیه اول صبحی؟
چشمامو مالیدم و رفتم سمت در....با دیدن قیافه ی سرخ نرگس فهمیدم چه گلی کاشتم....حنانه با دیدن موهای ژولیده و لباس خواب من هینی بلندی کشید و گفت:
_الهی درد بگیری باران....تو مگه امروز مصاحبه ی کاری نداری؟
_به جون خودم دو دقیقه ای پیشتم....با سرعت اما جوری که ننه و ارغوان بیدار نشن رفتم تو اتاق و لباسام رو پوشیدم....نگاهی به خودم تو آینه انداختم....اون شومیز سبز و سفید با شلوار مشکی خوب تو تنم وایستاده بود...اما همه این لباس ها یاد آور اون جهنمی بود که توش بودم....از افکارم اومدم بیرون و رفتم پیش حنانه ....سوار تاکسی شدیم و راه افتادیم....جلوی یه شرکت بزرگ با آجر نما های سفید و طلایی پیاده شدیم....با دیدن شرکت دهنم کف کرده بود....
***با ذوق پریدم بغل حنانه
_واییییییی.....باورم نمیشه کار پیدا کردممممم.....مستقل شدممم.....به کوری چشم اون مهرشاد و زن عجوزشششش.....
حنانه با حرف های من خنده ای کرد و من رو تو بغلش کشید....تصمیم گرفتیم برگشتنی رو پیاده بریم....راه خیلی زیاد بود .....انگار دیگه پاهام رو حس نمیکردم....رسیدیم سرکوچه و با دیدن شیرینی های توی شیرینی فروشی شکمم به قار و قور افتاد....انگار شیرینی ها به آدم چشمک میزد...هم خودم هوس کرده بودم هم میشد شیرینی کارم...با یه تیر دو نشون میزدم....دوکیلو شیرینی گرفتم و از مغازه اومدم بیرون....به محض بیرون اومدنم در جعبه رو باز کردم و دوتا شیرینی خامه گذاشتم تو دهنم....با دیدن قیافه ی درهم حنانه خودم رو جمع و جور کردم و بهش تعارف کردم...اون علاوه بر اینکه بر نداشت یه دستمال از جیبش در آورد و با تمام قدرتش خامه ی کنار لبم رو پاک کرد....لبام و پوستم میسوخت....از حنانه خداحافظی کردم و رفتم پیش ننه....با وارد شدنم ننه قیافه ی امیدواری به خودش گرفت
_باران ننه بگو قبول نکردن و میخوام بچم رو برگ کنم
شیرینی رو از پشت در آوردم گرفتم جلوش و با داد گفتم:
_نهههه....مستقل شدم....
با صدای گریه ارغوان به خودم اومدم....خاک بر سرم بیدارش کردم...شیرینی ها رو گذاشتم تو یخچال و رفتم پیش ارغوان...با دیدن من دست از گریه کردن کشید و لبخند محوی زد...با دیدنش لبخندی هم روی لبهای من شکل گرفت....توی بغلم گرفتمش و قربون صدقش رفتم:
_سلام قند و نبات مامان...دختر نازم
طاقت نیاوردم و محکم از لپش بوسیدمش....با دیدن جای رژ روی لپش خندم گرفت...گذاشتمش زمین و رفتم تو ایوون تا با ننه ناهار بخوریم....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
میدونم چند روز نبودم اما امروز دوپارت میذارم🎉
این از اولیش
خوشتون اومد؟😁
پارت ۱۲
از زبان باران
با صدای در از خواب بلند شدم...آخه کیه اول صبحی؟
چشمامو مالیدم و رفتم سمت در....با دیدن قیافه ی سرخ نرگس فهمیدم چه گلی کاشتم....حنانه با دیدن موهای ژولیده و لباس خواب من هینی بلندی کشید و گفت:
_الهی درد بگیری باران....تو مگه امروز مصاحبه ی کاری نداری؟
_به جون خودم دو دقیقه ای پیشتم....با سرعت اما جوری که ننه و ارغوان بیدار نشن رفتم تو اتاق و لباسام رو پوشیدم....نگاهی به خودم تو آینه انداختم....اون شومیز سبز و سفید با شلوار مشکی خوب تو تنم وایستاده بود...اما همه این لباس ها یاد آور اون جهنمی بود که توش بودم....از افکارم اومدم بیرون و رفتم پیش حنانه ....سوار تاکسی شدیم و راه افتادیم....جلوی یه شرکت بزرگ با آجر نما های سفید و طلایی پیاده شدیم....با دیدن شرکت دهنم کف کرده بود....
***با ذوق پریدم بغل حنانه
_واییییییی.....باورم نمیشه کار پیدا کردممممم.....مستقل شدممم.....به کوری چشم اون مهرشاد و زن عجوزشششش.....
حنانه با حرف های من خنده ای کرد و من رو تو بغلش کشید....تصمیم گرفتیم برگشتنی رو پیاده بریم....راه خیلی زیاد بود .....انگار دیگه پاهام رو حس نمیکردم....رسیدیم سرکوچه و با دیدن شیرینی های توی شیرینی فروشی شکمم به قار و قور افتاد....انگار شیرینی ها به آدم چشمک میزد...هم خودم هوس کرده بودم هم میشد شیرینی کارم...با یه تیر دو نشون میزدم....دوکیلو شیرینی گرفتم و از مغازه اومدم بیرون....به محض بیرون اومدنم در جعبه رو باز کردم و دوتا شیرینی خامه گذاشتم تو دهنم....با دیدن قیافه ی درهم حنانه خودم رو جمع و جور کردم و بهش تعارف کردم...اون علاوه بر اینکه بر نداشت یه دستمال از جیبش در آورد و با تمام قدرتش خامه ی کنار لبم رو پاک کرد....لبام و پوستم میسوخت....از حنانه خداحافظی کردم و رفتم پیش ننه....با وارد شدنم ننه قیافه ی امیدواری به خودش گرفت
_باران ننه بگو قبول نکردن و میخوام بچم رو برگ کنم
شیرینی رو از پشت در آوردم گرفتم جلوش و با داد گفتم:
_نهههه....مستقل شدم....
با صدای گریه ارغوان به خودم اومدم....خاک بر سرم بیدارش کردم...شیرینی ها رو گذاشتم تو یخچال و رفتم پیش ارغوان...با دیدن من دست از گریه کردن کشید و لبخند محوی زد...با دیدنش لبخندی هم روی لبهای من شکل گرفت....توی بغلم گرفتمش و قربون صدقش رفتم:
_سلام قند و نبات مامان...دختر نازم
طاقت نیاوردم و محکم از لپش بوسیدمش....با دیدن جای رژ روی لپش خندم گرفت...گذاشتمش زمین و رفتم تو ایوون تا با ننه ناهار بخوریم....
#عاشق
#عاشقانه
#رمان
............................................................................
میدونم چند روز نبودم اما امروز دوپارت میذارم🎉
این از اولیش
خوشتون اومد؟😁
- ۴.۵k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط