رمان دخترای شیطون
رمان دخترای شیطون
پارت_۶۳
یه نگاه به من کرد که با نگاش برامخط و نشونمیکشید
استاد:خانم مشرقی سوسک کجا بود اخه
من:اما استاد دیدما
استاد:بچه ها بشینید سرجاتون شماهم برو بیرون و وقت کلاسو نگیر
من:چشم
پشتمو کردم تا وسایلمو جمع کنم که به ارمیا چشمک زدم و گفتم
من:تو سلف منتظرتم
از در کلاس زدم بیرونهمین که وارد حیاط دانشگاه شدم با دیدن کسی که جلوی در دانشگاست از تعجب ذهنم هنگ کرد
گوشیم زنگ خورد
من:اینجا چکار میکنی
ارسن:عزیزم مثل گذشته نمیای استقبالم
من:تو کی باشی که بخوام بیام استقبالت
ارسن:شوهر ایندت
من:بمیرم با توی لندهور ازدواج نمیکنم
ارسن خندید
هنوزم مثل گذشته خوشتیپ بود فقط موهاش یکم بلند شده
ارسن:میبینمت خانمم
منمگه اینکه تو خواب ببینی که من باهات بیرون بیام
ارسن:ریحانه من هنوز سر تهدیدم هستما یا الان با من میای بیرون یا عملیش کنم؟
من:تو عیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی
ارسن:چند روز دیگ میفهمی خانمگلی
خندیدو موبایلو قطع کرد
یه دست از اون دور تکون داد و رفت
وای قلبم داره میاد تو دهنم
نکنه تهدیدشو عملی کنه
دیدم بچه ها اومدن پایین وای خدا
با بی حالی رفتم تو سلف
بعد از یک سال اومده میگه خانمم من تو رو میخوام
ازت متنفرم ارسن کاشف
دیدم ارمیا اومد نشست روبه روم
با لهن نگران گفت
ارمیا:چیزی شده؟
من:ها؟نه هیچی
ارمیا دستمو گرفت
ارمیا:چی میخوری
من:هر چی برای خودت گرفتی
ارمیا:باشه
ارمیا بلند شد رفت سمت بوفه خدایا یه ارامشخاصی داره این پسر
من چم شده
یعنی امکان داره وای نمیدونم چجوری باید بفهمم دوسش دارم؟
تو همین فکرا بودم که ارمیا اومد
ارمیا:بفرمااا اینم از چایی شما خانمییی
یعنی امکان داره من عاشقش بشم
اگه اون دوسم نداشته باشه پی اگ مثل ارسن ولم کنه چی
ولی
ولی میترسم وایییی دارم کلافه میشممممم
خداااا
ارمیا:ریحانه هوی ریحان
با صدای ارمیا به خودم اومدم
من:ب.بله
ارمیا:بفرما تازه خانم به خودش اومده
رها:ریحان حالت خوبه
من:عه تو کی اومدی؟
ارمان:یه ۵دیقه ایه اومدیم
من:عه شما هم هستین
رها:وا ریحانه حالت خوبه
من:ها؟اره اره خوبم
رها:ریحانه
من:جانم
رها:میای امروز برای بله برون رزا بریم لباس بخریم
من:بریم
ارمان:خوب ماهم باهاتون میایم
ارمیا:خوب شما دوتا باهم برید ما دوتاهم با هم میریم
ارمان:باسه ولی مراقب خودتون باشین ما بعد کلاسمون میریم
ارمیا:باشه
ارمیا اومد سمت من بازمو گرفت بلندم کرد
ارمیا:پاشو بیا بریم
پاشدم اونم بازومو میکشید به سمت حیاط مدرسه
اصلا انگار جون تو تنم نبود
از در حیاط دانشگاه زدیم بیرون
ماشینشو چون جا نبود سه خیابون پایین تر پارک کرده بود وقتی رسیدیم به ماشینن ارمیا گفت
ارمیا:همیجا وایسا
ارمیا رفت اون ور خیابون که ماشینشو بیاره
پارت_۶۳
یه نگاه به من کرد که با نگاش برامخط و نشونمیکشید
استاد:خانم مشرقی سوسک کجا بود اخه
من:اما استاد دیدما
استاد:بچه ها بشینید سرجاتون شماهم برو بیرون و وقت کلاسو نگیر
من:چشم
پشتمو کردم تا وسایلمو جمع کنم که به ارمیا چشمک زدم و گفتم
من:تو سلف منتظرتم
از در کلاس زدم بیرونهمین که وارد حیاط دانشگاه شدم با دیدن کسی که جلوی در دانشگاست از تعجب ذهنم هنگ کرد
گوشیم زنگ خورد
من:اینجا چکار میکنی
ارسن:عزیزم مثل گذشته نمیای استقبالم
من:تو کی باشی که بخوام بیام استقبالت
ارسن:شوهر ایندت
من:بمیرم با توی لندهور ازدواج نمیکنم
ارسن خندید
هنوزم مثل گذشته خوشتیپ بود فقط موهاش یکم بلند شده
ارسن:میبینمت خانمم
منمگه اینکه تو خواب ببینی که من باهات بیرون بیام
ارسن:ریحانه من هنوز سر تهدیدم هستما یا الان با من میای بیرون یا عملیش کنم؟
من:تو عیچ غلطی نمیتونی بکنی فهمیدی
ارسن:چند روز دیگ میفهمی خانمگلی
خندیدو موبایلو قطع کرد
یه دست از اون دور تکون داد و رفت
وای قلبم داره میاد تو دهنم
نکنه تهدیدشو عملی کنه
دیدم بچه ها اومدن پایین وای خدا
با بی حالی رفتم تو سلف
بعد از یک سال اومده میگه خانمم من تو رو میخوام
ازت متنفرم ارسن کاشف
دیدم ارمیا اومد نشست روبه روم
با لهن نگران گفت
ارمیا:چیزی شده؟
من:ها؟نه هیچی
ارمیا دستمو گرفت
ارمیا:چی میخوری
من:هر چی برای خودت گرفتی
ارمیا:باشه
ارمیا بلند شد رفت سمت بوفه خدایا یه ارامشخاصی داره این پسر
من چم شده
یعنی امکان داره وای نمیدونم چجوری باید بفهمم دوسش دارم؟
تو همین فکرا بودم که ارمیا اومد
ارمیا:بفرمااا اینم از چایی شما خانمییی
یعنی امکان داره من عاشقش بشم
اگه اون دوسم نداشته باشه پی اگ مثل ارسن ولم کنه چی
ولی
ولی میترسم وایییی دارم کلافه میشممممم
خداااا
ارمیا:ریحانه هوی ریحان
با صدای ارمیا به خودم اومدم
من:ب.بله
ارمیا:بفرما تازه خانم به خودش اومده
رها:ریحان حالت خوبه
من:عه تو کی اومدی؟
ارمان:یه ۵دیقه ایه اومدیم
من:عه شما هم هستین
رها:وا ریحانه حالت خوبه
من:ها؟اره اره خوبم
رها:ریحانه
من:جانم
رها:میای امروز برای بله برون رزا بریم لباس بخریم
من:بریم
ارمان:خوب ماهم باهاتون میایم
ارمیا:خوب شما دوتا باهم برید ما دوتاهم با هم میریم
ارمان:باسه ولی مراقب خودتون باشین ما بعد کلاسمون میریم
ارمیا:باشه
ارمیا اومد سمت من بازمو گرفت بلندم کرد
ارمیا:پاشو بیا بریم
پاشدم اونم بازومو میکشید به سمت حیاط مدرسه
اصلا انگار جون تو تنم نبود
از در حیاط دانشگاه زدیم بیرون
ماشینشو چون جا نبود سه خیابون پایین تر پارک کرده بود وقتی رسیدیم به ماشینن ارمیا گفت
ارمیا:همیجا وایسا
ارمیا رفت اون ور خیابون که ماشینشو بیاره
- ۱۲۰.۳k
- ۱۸ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط