{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Funny & fierce

Funny & fierce

Part 15


رفتیم سوار ماشین شدیم و به فرودگاه رفتیم. تا فرودگاه اصلا باهم صحبت نکردیم. بالاخره سوار هواپیما شدیم

درسته قبلاً هم سوار هواپیما شده بودم، ولی دفعه قبل به خاطر یه نفر نمیترسیدم چون اون دستمو می‌گرفت و کاری میکرد که حس بهتری داشته باشم. ولی الان اون کنارم نیست و خیلی میترسم

_حالت خوبه؟

+آره فقط یکم میترسم

_اولین بارته؟

+هوم

نمی‌تونستم بهش بگم که دفعه قبل با دوست‌پسرم رفتم پس بهش دروغ گفتم که اولین بارمه

دیگه کم کم هواپیما داشت بلند میشد و ترسم هی بیشتر و بیشتر می‌شد که یهو یه حس آشنایی بهم دست داد

به دستم نگاه کردم دیدم جیمین دستمو گرفته

_اینجوری بهتری؟

+اره م.....ممنون

با این کار جیمین یاد گذشته افتادم و به لطف اون حالم بهتر شد و تونستم یکم بخوابم تا برسیم

_هه‌جین
هی بیدار شو(اروم)

+هوم؟ رسیدیم؟

_اره بیدار شو باید بریم به خاطر تأخیر هواپیما برای کنفرانسم دیرم شده

+اوکی اوکی

بلند شدم و سریع رفتیم سوار ماشینی شدیم که خانواده جیمین برامون آماده کرده بودن.

+واوووو اینجا خیلی تغییر کر......یعنی خیلی خوشگله

وای نزدیک بود دوباره سوتی بدم

_بهت که گفتم نیویورک شهر خیلی قشنگیه. اینجا هم خیلی خوشگله هم خیلی بزرگه

+اوهوم

رسیدیم به هتل. جیمین من رو پیاده کرد و رفت. رفتم به اتاقمون که دیدم دوتا بادیگارد هیکلی جلوی در اتاق ما وایساده بودن. من رو شناختن و گذاشتن که برم داخل.

رفتم داخل روی تخت دراز کشیدم و تصمیم گرفتم یه چرت ۱۰ دقیقه‌ای بزنم. بعد از اینکه بیدار شدم حوصلم خیلی سررفته بود پس تصمیم گرفتم برم بیرون

آماده شدم و در اتاق رو باز کردم که برم ولی بادیگاردا مانعم شدن.(علامت بادیگارد «)

+لطفاً برید کنار می‌خوام برم بیرون

«متاُسفم خانم ولی شما تا وقتی که آقای پارک نیان نمیتونید برید بیرون

+یعنی چی مگه من گروگانشم

«ما فقط از دستورات پیروی میکنیم

رفتم توی اتاق و از حرصم از جیمین، تخت رو زدم که یهویی یه فکری به ذهنم رسید.

بلند شدم و یه نگاهی به کل اتاق انداختم. تو این اتاق یه پنجره‌ای بود که پایینش بخاطر بالکن طبقه پایین یه نردبون بود

زیر پتو چند تا بالشت گذاشتم که انگار خوابم و بعد از نردبون رفتم پایین و فرار کردم

+هیچکس حریف من نمیشه(نیشخند)

(ویو جیمین)

وسط کنفرانس بودم که گوشیم زنگ خورد. دیدم بادیگارد هتله، نگران شدم پس برای اینکه جواب بدم از اتاق کنفرانس بیرون اومدم

_سریع کارتو بگو، کار مهمی دارم

«قربان ما هرچی خانم رو صدا می‌زنیم برای ناهار نمیان، در اتاقشون هم قفله و هیچ صدایی ازش نمیاد. نگران شدیم برای همین بهتون زنگ زدیم.....


#فیک #fake
#جیمین #jimin
#بی_تی_اس #bts
دیدگاه ها (۴)

داستان زندگی منپارت:18+بعد رفتن شوگا یکم دیگه نوشیدنی خوردیم...

رمان : آیدل من پارت :«3»ویو «ا/ت»با صدای هشدار ساعتم از خوا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

My nurse

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:74☆ویو یونجون:از فرودگاه خبر ...

پسر بد (61)

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

(دلداده)ا/ت:آره شروع کردم به ناز کردن سرش تقریبا یه ۱۰ مین د...

《 جوآهرِ مَن ؛ 》 پارت اول ؛مامان یور بیدارم کرد ، آخرین روزا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط