{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هفت مافیای سرد

هفت مافیای سرد

پارت ۷
ویو آرنیکا :
سوار ماشین شدم وقتی لینا من را دید از شدت خوشحال من را بغل کرد منم متقابلاً بغلش کردم که گفتم :
لینا دلم برات خیلی تنگ شده بود
لینا : منم خیلی دلم برات تنگ شده بود کلی دنبالت گشتم
آرنیکا : برات تعریف میکنم الان سریع برو تا پیدام نکردند
لینا : باشه
لینا ماشین را روشن کرد و با سرعت از آنجا خارج شدند آرنیکا تمام ماجرا رو برای لینا تعریف کرد و لینا گفت :
واقعا این کارا رو باهات کردند
آرنیکا : آره ولی از آنها بعید نیست آنها بزرگترین مافیا دنیا هستند و شکنجه براشون مهم نیست
بعد از چند دقیقه رسیدند به خانه لینا و لینا ماشین را داخل پارکینگ گذاشت و با هم به خانه رفتند آرنیکا به محض رسیدن مثل جنازه روی مبل افتاده و لینا مشغول آماده کردند پنکیک و دومبوکی و نودل و کیمچی شد بعد از نیم ساعت غذا آماده شد و آرنیکا با دیدن غذا سریع اومد و برای خودش غذا کشید و تند تند غذا میخورد
لینا : حالا خفه نکنی خودتو ( خنده )
آرنیکا : این چند روز غذای درست حسابی نخوردم الان خیلی گشنمه ( با دهن پر )
لینا : باشه فقط آروم خفه نشی
آرنیکا : باشه تو نمی‌خوای
لینا : نه مرسی من گرسنه نیستم
و دوباره آرنیکا شروع به خوردن کرد و لینا هم با خنده به آرنیکا نگاه کرد بعد از ۴۰ دقیقه آرنیکا سیر شد و گفت :
ایییییییی الان می‌ترکم
لینا : من که گفتم آنقدر نخور
آرنیکا : آخه خیلی گرسنه بودم
لینا : باشه حالا بلند شو برو تو اتاق بخواب
آرنیکا : پس تو چی
لینا : من همینجا میخوابم
آرنیکا : مگه از رو جنازه من رد بشی با هم تو اتاق می‌خوابیم
لینا : یه خدایی نکرده هم یکی بد نیست
آرنیکا : حالا بیا بریم تو اتاق بخوابیم
لینا : باشه
لینا و آرنیکا با هم به اتاق میروند و می‌خوابند
چند ساعت بعد
ویو آرنیکا :
از خواب بیدار شدم کمی چشمانم رو مالیدم و بلند شدم و به سمت دستشویی کردم و کارای لازم رو انجام دادم و بیرون آمدم و از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم لینا در حال دیدن فیلم بود گفتم :
صبح بخیر صبحانه چی داریم
لینا : ظهر بخیر الان باید ناهار بخوری
آرنیکا : (به ساعت نگاه کردم ساعت ۳ بعد از ظهر بود ) یعنی آنقدر خوابیدم
لینا : آره حالا با بشین فیلم ببینیم
آرنیکا : باشه
آرنیکا نشست و باهم شروع به دیدن فیلم کردند ارنیکا گفت :
نظرت چیه همینجا ناهار بخوریم
لینا : منم موافقم
آرنیکا : باشه
لینا و آرنیکا به سمت آشپزخانه رفتند و ناهار ته چین بود آرنیکا با ذوق گفت :
عررررررر غذای مورد علاقه من رو درست کردی
لینا : آره گفتم تو که اینجا مهمونی غذای مورد علاقه آن رو درست کنم
آرنیکا : مرسی آبجی
آرنیکا لینا رو بغل کرد و بعد غذا رو برای خود کشیدند و به سمت پذیرایی رفتند و همراه با فیلم غذا می‌خوردند
۱ ساعت بعد :
غذا و فیلم تمام شد آرنیکا و لینا ظرفا رو جمع کردند و به سمت آشپزخانه بردند که لینا گفت :
من میرم به اتاق یه کار دارم
آرنیکا : باشه
لینا به سمت اتاق رفت و آرتمیا ظرف ها را داخل ماشین ظرفشویی گذاشت و به سمت صندلی رفت و نشست طولی نکشید که صدای جیغ لینا اومد آرنیکا سریع بلند شد و با نهایت سرعت به سمت اتاق رفت و در را باز کرد و لینا را دید گوشه اتاق وایساده و یه مرد با ماسک رو به روش بود مرد ماسک خود را برداشت و آرنیکا با دیدن مرد خیلی تعجب کرد اون مرد ......

ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۰)

هفت مافیای سرد پارت ۸ویو آرنیکا :با دیدن مرد تعجب کردم اون.....

هفت مافیای سرد پارت ۹جونگ کوک : آره خوبم نامجون :جونگ کوک آب...

هفت مافیای سرد پارت ۶جیمین : هیونگ دست رو دلم نزار که خیلی ع...

هفت مافیای سرد پارت ۵ویو ادمین :جیمین آرنیکا رو روی تخت گذاش...

part=2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط