فصل اول
فصل اول
پسر همسایه
p: 5
لینا: حرومزاده بدبخت(تو معنیش بد بخت نیس)
...: هی اینا جیه میگی
یه سیلی به لینا زد (ولی وقتی سیلی زد دردم نگرفت😐)
یونا: جوگوله؟
لینا: میخوای بمیری؟
یدونه سیلی زد که لب پسره پاره شد
لینا: فکر کردی مخ میزنی میدونستی با بجای مخ گردوداریم
پسره هی عقب میرفت که یقه اش به دست یونا افتاد:
یونا: فکر کردی دست زدن به خواهر من کارخوبیه احمق جون
لینا هم به جای حساسی زد
لینا: حالا ما هم دختریم از ما استفاده نکنید
این حرف هارو وقتی مو های پسره رو میکشید زد همه به اونا نگاه میکنن یه مشت توشکم پسره زد که یه جا جمع شد
م یونا:دارید چیکار میکنید
لینا: یکم ادبش کردیم
و دستشو پشت سرش گذاشت و حالت خواب کرد و راه افتاد ولی عقب عقب اومد و کیفشو از پشتش برداشت و یه ماژیک 24ساعته برداشت و روی پسره نشست و برای پسره سیبیل کشید
لینا: برای امروز بیرون نرو چون یه جوری دیگه کتکت میزنم که مدرسه نری
یونا: فکر کردی ما با اونا ی که بودی یکی هستیم ولی نه
لینا از زمین بلندش کرد و از باسنش زد که فرار کرد
لینا: چه احمقی بود
م. یونا: به نظرم احمف شمایبد که بزرگتر از خودتون رو میزنید
سونا: نخیرم اون بد حرفی زد حقش بود (عصبانی کیوت)
لینا: مبخوای مثل من شی
سونا: نه
لبنا: پابو
سونا: اینو یونا گفت و تو معنیش کردی اره
م. یونا: بریم
و رفتن خونه
لینا و سونا سمت خونه خودشون رفتن و یونا و مامانش به خونه خودشون رفتن
ساعت 16:56
لینا و سونا هنوز تکلیفشون رو تموم نکرده بودن ولی یونا تکلیف نداشت و تموم کرده بود
ساعت 17:25
بلخره درس سونا تموم شد ولی لینا 5معیش بود که حفظ نکرده بود
زنگ خونه به صدا در اومد...
لایک10
پسر همسایه
p: 5
لینا: حرومزاده بدبخت(تو معنیش بد بخت نیس)
...: هی اینا جیه میگی
یه سیلی به لینا زد (ولی وقتی سیلی زد دردم نگرفت😐)
یونا: جوگوله؟
لینا: میخوای بمیری؟
یدونه سیلی زد که لب پسره پاره شد
لینا: فکر کردی مخ میزنی میدونستی با بجای مخ گردوداریم
پسره هی عقب میرفت که یقه اش به دست یونا افتاد:
یونا: فکر کردی دست زدن به خواهر من کارخوبیه احمق جون
لینا هم به جای حساسی زد
لینا: حالا ما هم دختریم از ما استفاده نکنید
این حرف هارو وقتی مو های پسره رو میکشید زد همه به اونا نگاه میکنن یه مشت توشکم پسره زد که یه جا جمع شد
م یونا:دارید چیکار میکنید
لینا: یکم ادبش کردیم
و دستشو پشت سرش گذاشت و حالت خواب کرد و راه افتاد ولی عقب عقب اومد و کیفشو از پشتش برداشت و یه ماژیک 24ساعته برداشت و روی پسره نشست و برای پسره سیبیل کشید
لینا: برای امروز بیرون نرو چون یه جوری دیگه کتکت میزنم که مدرسه نری
یونا: فکر کردی ما با اونا ی که بودی یکی هستیم ولی نه
لینا از زمین بلندش کرد و از باسنش زد که فرار کرد
لینا: چه احمقی بود
م. یونا: به نظرم احمف شمایبد که بزرگتر از خودتون رو میزنید
سونا: نخیرم اون بد حرفی زد حقش بود (عصبانی کیوت)
لینا: مبخوای مثل من شی
سونا: نه
لبنا: پابو
سونا: اینو یونا گفت و تو معنیش کردی اره
م. یونا: بریم
و رفتن خونه
لینا و سونا سمت خونه خودشون رفتن و یونا و مامانش به خونه خودشون رفتن
ساعت 16:56
لینا و سونا هنوز تکلیفشون رو تموم نکرده بودن ولی یونا تکلیف نداشت و تموم کرده بود
ساعت 17:25
بلخره درس سونا تموم شد ولی لینا 5معیش بود که حفظ نکرده بود
زنگ خونه به صدا در اومد...
لایک10
- ۴.۴k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط