{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک شب خـُدا که خوابید یواشکی میروَم خـانه اَش !

یک شب خـُدا که خوابید یواشکی میروَم خـانه اَش !
کلید ِ خوشبختی را میدُزدَم !!

بعد سراغ ِ جعبه یِ خوشبختی میرَوم...

بـآزَش میکنم... خوشبختی را که برداشتم

از همـآن بـالا میریزم رویِ سر ِ همه ! :
دیدگاه ها (۶)

◀ﺑﺎ ﮔﺮﮔﻬﺎ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﻦ ...... ◀ﭼﻮﻥ ﺗﺎ ﮔﺮﺳﻨﻪ ﻧﺸﻮﻧﺪ ......◀ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧ...

در سرزمین منخدا را در ریش و جا نماز میبینند...فاحشگی را در خ...

به گمانِ من شازده کوچولو یک جمعه به زمین آمده بودشازده کوچول...

LESSON

🖤 پارت ۲۲ | «مهمان ناخوانده»همه‌ی درهای عمارت قفل شده بود.کو...

Forced MarriagePart 30چند ثانیه فقط به جعبه خیره مونده بودیم...

برسد به گوش جهانیان دو جهان به نام محمد استبه مقام شاهی اگر ...

خدا در قرآن بهترین مثال ها را برای شاگردان دنیا آورد

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»فردای آن روز، یورا ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۱۸ات به رئیس خیره شد.— چرا ساکتی؟...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط