چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p19_f2
عکس دیگه ای رو نشون تهیونگ داد که ا.ت و ناشناس با یه انگشتر ازدواج از دستاشون عکس گرفتن
تهیونگ: احح بازم ثابت نشد چون ا.ت خیلی وقته اینو داره
یونگی: اره...مثلا از...۱۹ سالگی!
تهیونگ: خب تو بگو اگر اینا راسته چرا ا.ت بعد از ۷ سال باید بیاد تو زندگی من؟
یونگی: فعلا زوده بدونی عمو جون
ته: بهم بگو
یونگی: یه سوال دارم...منو تا حالا دیدی؟
تهیونگ: البته که نه
یونگی: ...
پسر بلند شد و با لبخندی اونجا رو ترک کرد و تهیونگ هم هوفی کشید میدونست خیلی راحت این کارا رو میشه جعل کرد و اینا ساده ترین چرتایی هستن که یکی بخواد استفاده کنه تا ا،تو ازش بگیره
اما اون نفر کیه؟
هانا ویو
با تعجب به کسی که آیفون زده بود نگاه کردم...جونگکوک تا حالا اینجا تنهایی نیومده بود و هر وقتم آمده بود حتما دلیلش ا.ت بود
آیفون رو برداشتم
هانا: سلام آقای جئون
کوک: سلام هانا خانوم...میتونم بیام تو؟
هانا: حتما(اروم)
کوک با شنیدن باز شدن در لبخندی زد و وارد شد
هانا از پنجره به کوک نگاه میکرد که عین متخصصان داشت حیاط رو چک میکرد...انگار چیزی پشتش قایم کرده بود و نگاهش جوری بود که از خودش میپرسید
خاکش چه نوعی؟
قوت داره؟
واسه کدوم گل بهتره؟
جا دار هست یا نه؟
سفت شدس یا نرمه؟
با ایستادن اسانسور کوک در رو جلوی خودش باز دید
وارد شد و با صورت گیجی که سعی داشت لبخند بزنه مواجه شد
کوک: سلام(خنده)
هانا: سلام خوبی؟ خوش آمدی...ببینم ا.ت کجاست
کوک: راستش امروز تنها امدم
هانا: واسه!؟
جونگکوک لبخندی شد و دسته گل زر شرابی رو از پشت اورد و جلوی هانا گرفت
کوک: خب شما دخترید...فکر کردم همچین هدیهای میتونه خوشحالمون کنه
و هانا واقعا خوشحال بود
ذوق بچگونه که هنوز توش کلی سوال بود رو نمیتونست پنهون کنه
هانا: واییی ممنون لازم نبود...ولی هدیه واسه چی؟
کوک: عوم فصل برداشت گلای رز شرابی بود...با خودم فکر کردم اگر کاری لاشه که بتونم انجام بدم تا خوشحال بشید...حتما انجامش میدم
هانا واقعا یادش نبود که به زور زندس و تو ذهنش این بود که نکنه کوک منو دوست داره که واسم گل آورده و اینجوری بخونه میاره؟
اما واسه جونگکوک کاملا این تصور فرق داشت...هانا رفیق خواهرش بود و تو موقعی بود که اخرای زندگیش بود...پس بهتر بود هر لذتی رو تجربه کنه و البته خوشحال کردن هانا به نوعی خوشحال کردن خواهرش ا،ته
هانا دسته گل رو گرفت و تعارف کرد که کوک بشینه
کوک: متاسفم باید برم...راستی جواب ازمایشت...امد؟
هانا باز نگرفت که ممکنه کوک بخاطر بیماریش و لطف پرسیده باشه ...هنوز فکر میکرد بخاطر محبتی مثل عشق هس
هانا: نه هنوز خواهش میکنم بنشینید...الان هانم میاد
کوک: تنهایی؟
هانا: اره خب؛ هان سر کاره
کوک: باوشه...فکر کنم یه اسپرسو خوردن مشکلی نداشته باشه:)
...
[( 110 )]😫♥️😭😭
عکس دیگه ای رو نشون تهیونگ داد که ا.ت و ناشناس با یه انگشتر ازدواج از دستاشون عکس گرفتن
تهیونگ: احح بازم ثابت نشد چون ا.ت خیلی وقته اینو داره
یونگی: اره...مثلا از...۱۹ سالگی!
تهیونگ: خب تو بگو اگر اینا راسته چرا ا.ت بعد از ۷ سال باید بیاد تو زندگی من؟
یونگی: فعلا زوده بدونی عمو جون
ته: بهم بگو
یونگی: یه سوال دارم...منو تا حالا دیدی؟
تهیونگ: البته که نه
یونگی: ...
پسر بلند شد و با لبخندی اونجا رو ترک کرد و تهیونگ هم هوفی کشید میدونست خیلی راحت این کارا رو میشه جعل کرد و اینا ساده ترین چرتایی هستن که یکی بخواد استفاده کنه تا ا،تو ازش بگیره
اما اون نفر کیه؟
هانا ویو
با تعجب به کسی که آیفون زده بود نگاه کردم...جونگکوک تا حالا اینجا تنهایی نیومده بود و هر وقتم آمده بود حتما دلیلش ا.ت بود
آیفون رو برداشتم
هانا: سلام آقای جئون
کوک: سلام هانا خانوم...میتونم بیام تو؟
هانا: حتما(اروم)
کوک با شنیدن باز شدن در لبخندی زد و وارد شد
هانا از پنجره به کوک نگاه میکرد که عین متخصصان داشت حیاط رو چک میکرد...انگار چیزی پشتش قایم کرده بود و نگاهش جوری بود که از خودش میپرسید
خاکش چه نوعی؟
قوت داره؟
واسه کدوم گل بهتره؟
جا دار هست یا نه؟
سفت شدس یا نرمه؟
با ایستادن اسانسور کوک در رو جلوی خودش باز دید
وارد شد و با صورت گیجی که سعی داشت لبخند بزنه مواجه شد
کوک: سلام(خنده)
هانا: سلام خوبی؟ خوش آمدی...ببینم ا.ت کجاست
کوک: راستش امروز تنها امدم
هانا: واسه!؟
جونگکوک لبخندی شد و دسته گل زر شرابی رو از پشت اورد و جلوی هانا گرفت
کوک: خب شما دخترید...فکر کردم همچین هدیهای میتونه خوشحالمون کنه
و هانا واقعا خوشحال بود
ذوق بچگونه که هنوز توش کلی سوال بود رو نمیتونست پنهون کنه
هانا: واییی ممنون لازم نبود...ولی هدیه واسه چی؟
کوک: عوم فصل برداشت گلای رز شرابی بود...با خودم فکر کردم اگر کاری لاشه که بتونم انجام بدم تا خوشحال بشید...حتما انجامش میدم
هانا واقعا یادش نبود که به زور زندس و تو ذهنش این بود که نکنه کوک منو دوست داره که واسم گل آورده و اینجوری بخونه میاره؟
اما واسه جونگکوک کاملا این تصور فرق داشت...هانا رفیق خواهرش بود و تو موقعی بود که اخرای زندگیش بود...پس بهتر بود هر لذتی رو تجربه کنه و البته خوشحال کردن هانا به نوعی خوشحال کردن خواهرش ا،ته
هانا دسته گل رو گرفت و تعارف کرد که کوک بشینه
کوک: متاسفم باید برم...راستی جواب ازمایشت...امد؟
هانا باز نگرفت که ممکنه کوک بخاطر بیماریش و لطف پرسیده باشه ...هنوز فکر میکرد بخاطر محبتی مثل عشق هس
هانا: نه هنوز خواهش میکنم بنشینید...الان هانم میاد
کوک: تنهایی؟
هانا: اره خب؛ هان سر کاره
کوک: باوشه...فکر کنم یه اسپرسو خوردن مشکلی نداشته باشه:)
...
[( 110 )]😫♥️😭😭
- ۶۴.۳k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط