{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی دلم می‌خواهد

گاهی دلم می‌خواهد
بی‌خبر از همه‌چیز،
فقط کنار تو بنشینم...

نه حرفی،
نه پرسشی،
نه حتی نگاهِ طولانی؛

فقط شانه‌ات نزدیک باشد
و دستت در دستم.

بعضی عشق‌ها
برای گفتن نیستند؛
باید آرام
کنارشان نشست
و نفس کشید. 🤍
دیدگاه ها (۵)

بیا و برایم بنویساز گل‌هایی که در قلبم کاشتیتا هر بار که واژ...

گاهی دلم می‌خواهدبی‌خبر از همه‌چیز،فقط کنار تو بنشینم...نه ح...

سلااااام ها عزیزانم صبح زیباتون بخیر ربیع الاول مبارک

امروز خوب زندگی کنخوب زندگی کردن هنر استلبخند بزن به زندگیلب...

غروب...بعد از چای...ات و کوک دوباره به باغ رفتند.نسیم ملایمی...

پرسه در جنگل... شب...عمارت آرام و ساکت بود.ات روی کاناپه نشس...

پرسه در جنگل... عصر...نسیم خنکی میان درخت‌های باغ می‌وزید.ات...

پرسه در جنگل... صبح...نور آفتاب از لابه‌لای پرده‌ها داخل اتا...

ات هنوز دست کوک را رها نکرده بود.نسیم آرامی میان درخت‌های با...

پارت دوم_جایی میان ماچند روز بعد، همه‌چیز ظاهراً عادی بود.جو...

حدود نیم ساعت گذشته بود.بارون هنوز شدید می‌بارید و هر چند دق...

𝒫𝒶𝓇𝓉 15عقد با رئیس مافیا آن شب، تهیونگ ات را به اتاقش برد.ات...

پرسه در جنگل... صبح...نور ملایم خورشید اتاق را روشن کرده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط