پسر عموی من

پسر عموی من³
ارسلان دید که بغض دارم اروم گفت
ارسلان :چیشده دیانای من
دیانا:تو اگر ازدواج کردیم میخوایی منو بزنی؟
ارسلان:نهه
دیانا:دروغ نمیگی؟
ارسلان:نه عزیزم
آرش:دختره ی چش سفید برو اتاقتتت با عربده
ارسلان:عمو ببخشیدا الان دیانا زن منه لطفا سرش داد نزنید
آرش:چشم پسرم
غذا رو مامانم اورد غذا خوردیم
ارسلان اینا رفتن دوباره باید کار میکردم
وقتی کارای خونه تموم شد بلخره اجازه داشتم گوشی نگاه کنم
فقط اجازه داشتم بازی کنم
نه اینستا نه یوتیوب داشتم هیچی نداشت گوشیم فقط سیمکارات داشت که فقط شماره بابارو توش داشتم
همین وگرنه هیچی دیگه ای نداشتم
واقعا دوست داشتم اینستا داشتم
ولی اجازه نداشتم
بابا اومد تو اتاق
آرش:دختر پاشو شام درست کن
دیانا:چشم
بلند شدم شام درست کردم
شام خوردیم رفتم یه دوش گرفتم
و لباس پوشیدم موهامو خشک کردم و خوابیدم
ادامه دارد...
*پارت بعدی رو زود میدم*
دیدگاه ها (۴)

پسر عموی من⁴ از خواب بیدار شدم دیدم یه چشای سیاه داره نگام م...

پسر عموی من⁵ رفتم داخل که ارسلانم اومد امشب قرار خونمون بمون...

پسرعموی من ²اروم اشکم روی صورتم اومد که اشکمو پاک کردمن ارزو...

پسرعموی من¹سلامم من دیانام و 17 سالمه واقعا ذوق دارم چون کلا...

رمان بغلی من پارت ۱۳۰و۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳دیانا: قرار بود بریم یه سری...

رمان بغلی من پارت ۱۲۱و۱۲۲و۱۲۳ارسلان: محکم گوشه ای از ل*شو بو...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط