چند پارتی برادر سختگیر و وحشی من...
p21_f2
ا.ت: نه نه جفتتون هم ارزشید برام
قیافه جونگکوک گرفته شد
کوک: ادامه بده
هانا: امروز حالم بده میخوام هر جور شده کنار ا.ت باشم قول میدم مزاحتم گردشتون نمیشم فقط کنار ا.ت میایستم
جنگکوک چشماشو تنگ کرد...هانا صورتشو محکم و سمج گرفت
کوک: باشه بریم...ولی فکر کنم تو میترسی
هانا: ها؟
کوک: هیچی بریم
⋆پایان فلش بک⋆⋆
اونروز کلی با هم هوش گذروندن و تا سالهای سال همو ندیدن اما با معرفتی های کوک همیشه تو سر هانا موند جوری که تو اولین نگاهی که داشتن شناختش اما فکر نمیکرد که دوقلوی ا.ت باشه
کوک ویو
سریع رسیدم سر کامیونا
=قربان خیلی منتظرت بودم بیا امضا کن دیگه باید بار ببرم
پسر به سمتشون پا تند کرد و به صاحب کامیون سلامی دادو اجازه حمل رو با امضا صادر کرد
کوک: شرمنده جایی گیر بودم
=خب الان برو همونجا راحت گیر کن(خنده)
کوک: دیگه کاری نیس(خنده)
..
رویداد: جونگکوک رفت سر زمیناش و با عوض کردن لباساش در کنار کارگرا مشغول به تمیزکاری و آبیاری شد
در همون حال ا.ت نهار رو آماده کرده بود و منتظر بود تهیونگ بیاد اما ایرونی که به صدا در امد چهره یه فرد نا آشنا بود
فرد از ا.ت خواست که بیاد دم در و البته که ا.ت هم امد...چه میدونست کیه لابد همسایه جدیده
یونگی: به به خونتون خیلییی بزرگه
ا.ت: ممنون لطف دارید شما؟
یونگی: سلام من....افتخاری اینبار اسممو نمیگم
ا.ت: خب؟
یونگی: خب من خیلی حرف دارم اما دلم نمیخواد بیام تو خونه پس میشه همین حیاط با هم حرف بزنیم؟
ا.ت: چرا باید اجازه بدم یه غریبه وارد خونم بشه؟
یونگی: شنیدم پدربزرگ پدریت از یه کشور مهمونواز بوده
ا.ت یهو اپیلاسیون شد...این مرتیکه از کجا اینا رو میدونست
ا.ت: تو از کجا میدونی؟
یونگی: تنها راهش اینه که با هم حرف بزنیم
ا.ت: اجازه ورود به حیاط رو داد
یونگی: واوووو اروزنه اینجا زندکی کنم
ا.ت یونگی رو به سمت میز و صندلی های وسط حیاط هدایت کرد و سه سوته از خونه کوچیک کنار حیاط دو تا قهوه اورد
ا.ت: تو هوای سرد میچسبه
یونگی: اتفاقا همینم سوال منه...چرا تو اخرای زمستون درختای شما دارن میوه میدن؟
ا.ت: ژن مقاوم به سرما دارن...پس به عبارتی ما همیشه میوه داریم ولی چیزی که سوال واقعیه اینه که شما کی هستی از کجا منو میشناسی برا چی امدی
یونگی: میخوام بهتون یچی تعریف کنم
ا.ت: میشنوم
یونگی: من همسر داشتم و یه دخترِ کوچولو(دستشو به فاصله ۵۰ سانت از زمین بلند کرد)تقریبا دو_سه سالش بود...همون موقعها بود که همسرم حامله شد و یه پسر تو راه بود...نفهمیدم چطوری...ما خیلی مراقب بودیم که تا چهار سالکی دخترمون بچه دیگهای نیاریم...اما خواست خدا بود دیگه نمیشد گفت نه...خیلی ذوق داشتم که پسرم به دنیا بیاد اما ...
بی شرط
ا.ت: نه نه جفتتون هم ارزشید برام
قیافه جونگکوک گرفته شد
کوک: ادامه بده
هانا: امروز حالم بده میخوام هر جور شده کنار ا.ت باشم قول میدم مزاحتم گردشتون نمیشم فقط کنار ا.ت میایستم
جنگکوک چشماشو تنگ کرد...هانا صورتشو محکم و سمج گرفت
کوک: باشه بریم...ولی فکر کنم تو میترسی
هانا: ها؟
کوک: هیچی بریم
⋆پایان فلش بک⋆⋆
اونروز کلی با هم هوش گذروندن و تا سالهای سال همو ندیدن اما با معرفتی های کوک همیشه تو سر هانا موند جوری که تو اولین نگاهی که داشتن شناختش اما فکر نمیکرد که دوقلوی ا.ت باشه
کوک ویو
سریع رسیدم سر کامیونا
=قربان خیلی منتظرت بودم بیا امضا کن دیگه باید بار ببرم
پسر به سمتشون پا تند کرد و به صاحب کامیون سلامی دادو اجازه حمل رو با امضا صادر کرد
کوک: شرمنده جایی گیر بودم
=خب الان برو همونجا راحت گیر کن(خنده)
کوک: دیگه کاری نیس(خنده)
..
رویداد: جونگکوک رفت سر زمیناش و با عوض کردن لباساش در کنار کارگرا مشغول به تمیزکاری و آبیاری شد
در همون حال ا.ت نهار رو آماده کرده بود و منتظر بود تهیونگ بیاد اما ایرونی که به صدا در امد چهره یه فرد نا آشنا بود
فرد از ا.ت خواست که بیاد دم در و البته که ا.ت هم امد...چه میدونست کیه لابد همسایه جدیده
یونگی: به به خونتون خیلییی بزرگه
ا.ت: ممنون لطف دارید شما؟
یونگی: سلام من....افتخاری اینبار اسممو نمیگم
ا.ت: خب؟
یونگی: خب من خیلی حرف دارم اما دلم نمیخواد بیام تو خونه پس میشه همین حیاط با هم حرف بزنیم؟
ا.ت: چرا باید اجازه بدم یه غریبه وارد خونم بشه؟
یونگی: شنیدم پدربزرگ پدریت از یه کشور مهمونواز بوده
ا.ت یهو اپیلاسیون شد...این مرتیکه از کجا اینا رو میدونست
ا.ت: تو از کجا میدونی؟
یونگی: تنها راهش اینه که با هم حرف بزنیم
ا.ت: اجازه ورود به حیاط رو داد
یونگی: واوووو اروزنه اینجا زندکی کنم
ا.ت یونگی رو به سمت میز و صندلی های وسط حیاط هدایت کرد و سه سوته از خونه کوچیک کنار حیاط دو تا قهوه اورد
ا.ت: تو هوای سرد میچسبه
یونگی: اتفاقا همینم سوال منه...چرا تو اخرای زمستون درختای شما دارن میوه میدن؟
ا.ت: ژن مقاوم به سرما دارن...پس به عبارتی ما همیشه میوه داریم ولی چیزی که سوال واقعیه اینه که شما کی هستی از کجا منو میشناسی برا چی امدی
یونگی: میخوام بهتون یچی تعریف کنم
ا.ت: میشنوم
یونگی: من همسر داشتم و یه دخترِ کوچولو(دستشو به فاصله ۵۰ سانت از زمین بلند کرد)تقریبا دو_سه سالش بود...همون موقعها بود که همسرم حامله شد و یه پسر تو راه بود...نفهمیدم چطوری...ما خیلی مراقب بودیم که تا چهار سالکی دخترمون بچه دیگهای نیاریم...اما خواست خدا بود دیگه نمیشد گفت نه...خیلی ذوق داشتم که پسرم به دنیا بیاد اما ...
بی شرط
- ۳۹.۱k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط