{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Life:p⁹

Life:p⁹

با‌حرفی‌که‌ملکه‌مادر‌زد‌چلی‌پرید‌تو‌گلوم‌و‌شروع‌کردم‌به‌سرفه‌زدن‌...
[دخترم‌تو‌انتخاب‌منو‌ملکه‌مادر‌‌برای‌کاندید‌همسر‌جونگ‌کوک‌تو‌بودی‌تو‌از‌هر‌لحاظ‌عالی‌هستی‌و‌از‌این‌حرف‌ها‌گذشته‌جونگ‌کوک‌هم‌به‌تو‌علاقه‌داره‌]
انقدر‌سرفه‌زدم‌که‌احساس‌کمبود‌نفس‌کردم‌تو‌دلم‌هی‌صدای‌ملکه‌اکو‌میشد‌...‌امکان‌ندارههه‌این‌همه‌سال‌ما‌شبیه‌خواهر‌وبرادر‌بزرگ‌شدیم‌خدایا‌...‌ملکه‌با‌نگرانی‌ازم‌پرسید:
[دخترم‌حالت‌خوبه؟!]
آروم‌صدام‌رو‌درست‌کردم‌و‌گفتم‌:
+شرمنده‌ام‌سرورم‌بله‌فقط‌کمی‌از‌یکهویی‌بودن‌خبر‌تعجب‌کردم‌!!
ملکه‌خدید‌و‌به‌ندیمه‌ها‌گفت‌که‌ملکه‌مادر‌هم‌صدا‌بزنین‌تا‌به‌آلاچیق‌تشریف‌بیارین‌...کمی‌گذشت‌و‌ملکه‌مادر‌به‌آلاچیق‌آمدن‌و‌شروع‌کردن‌به‌توضیح‌دادن‌به‌من‌...‌ملکه‌مادر‌گفت:
[نگاه‌کن‌دخترم‌چون.هم‌تو‌هم‌هه‌سو‌کاندید‌هستین‌بینتون‌یه‌مسابقه‌برقرار‌میشه‌این‌مسابقه‌هم‌به‌این‌شکله‌که‌اول‌یه‌جشن‌میگیریم‌و‌تمام‌کاندید‌ها‌را‌معرفی‌میکنیم‌ولیعهد‌بین‌کاندید‌ها‌یکی‌را‌انتخاب‌کند‌که‌آن‌شخص‌‌همراه‌با‌کسانی‌که‌ما‌و‌جونگ‌یون‌(منظور‌پادشاه‌بزرگه‌)‌و‌جونگ‌هون‌انتخاب‌کردن‌‌در‌روز‌های‌مختلف‌با‌ولیعهد‌وقت‌بگذرانند‌و‌روز‌بعد‌که‌یک‌کاندید‌دیگه‌پیش‌وليعهد‌میرود‌آن‌کاندید‌نزد‌ما‌می‌آید‌و‌ما‌او‌را‌میسنجیم‌تا‌ببینیم‌شایستگی‌ملکه‌شدن‌را‌دارد‌یا‌نه‌و‌در‌آخر‌یک‌جشن‌دیگر‌برگذار‌میشود‌که‌وليعهد‌فرد‌مورد‌نظر‌خودش‌را‌انتخاب‌و‌میان‌جمع‌ان‌را‌معرفی‌میکند‌...‌همچنین‌در‌وقت‌که‌صلاح‌خاندان‌باشه‌ازدواج‌میکنن‌متوجه‌شدی‌دخترم؟!]
ختدیدم‌و‌گفتم:‌
+بله‌ملکه‌ی‌من‌پس‌به‌اقامتگاهم‌بروم‌تا‌خودم‌را‌آماده‌کنم‌با‌اجازه‌
بعد‌از‌تعظیم‌کوتاهی‌به‌سمت‌دریاچه‌ماه‌رفتم‌واقعا‌ذهنم‌درگیر‌بود‌و‌توانایی‌ماندن‌در‌جای‌پر‌سر‌و‌صدا‌را‌ندارم‌رفتم‌و‌کنار‌دریاچه‌نشستم‌شروع‌کردم‌با‌استفاده‌از‌قدرتم‌اشکل‌مختلف‌رویه‌دریاچه‌کشیدم‌و‌برخی‌از‌آنها‌را‌به‌یخ‌تبدیل‌میکردم‌....‌آخرین‌شکل‌را‌قلب‌کشیدم‌و‌آن‌را‌منجمد‌کردم‌در‌دستان‌گرفتمش‌باید‌چه‌‌کاری‌انجام‌بدم‌؟!من‌این‌همه‌سال‌جونگ‌کوک‌را‌‌به‌عنوان‌برادرم‌میدیدم‌و‌هرگز‌قصد‌علاقه‌داشتن‌بهش‌را‌نداشتم‌نه‌اینکه‌ازش‌بدم‌بیاد‌نه‌من‌دوستش‌دارم‌ولی‌فقط‌به‌عنوان‌برادر‌...
دیدگاه ها (۱)

Life:p¹⁰به‌عنوان‌برادر‌...‌ولی‌اگر‌هم‌بزارم‌بانوی‌چوی‌ببره‌ح...

life:p¹¹با‌چیزی‌که‌دیدم‌انگار‌برقم‌گرفته‌بود...با‌هه‌سویی‌مو...

Life:p⁸که‌با‌تعجب‌نگاهش‌کردم‌...‌[راستش‌را‌بخواهی‌هاری‌(منظو...

Life:p⁷که‌ناگهان‌ملکه‌کیم‌به‌آرامی‌چشمانش‌را‌باز‌کرد‌باورم‌ن...

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐بعد از رفتن مهمون‌ها سوار...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۴: پایان تاجپادشاه با عصبانیت جلو آمد._ ج...

پارت ۲۱

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۷: وقتی قصر بالاخره نفس کشیدچند لحظه بعد ...

Forced love

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۵۲: این بحث تمومی ندارهدرهای بزرگ سالن سلط...

از دشمنی تا عشقپارت ۲ساعت ۸ صبح...سالن تمرین آکادمی.همه در ح...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۰: فقط امشببعد از آن بوسه کوتاه، چند لحظه...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شبخونه سوآ کم‌کم داشت ساکت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط