درد سخن یا حکم تیر
PART ONE 1
رو مبل نشسته بود
قاب عکسی که تو دستاش بود یه عکس دو یا به عبارتی سه نفره بود
چشماش دیگه اشکی برای شستن غذاش و بیرون ریختنش از بدن نداشت
چند روز غذا نخورده بود و فقط کارش شده بود زل زدن به عکسا و خیال بافی آیندهای که خودش از بین بوده بودش
گاهی هم که بار خیال مرده دردناک زیاد میشد میرفت سر خاطرههاش...به یاد میآورد روزایی که رفته بود خاطره هایی که حالا فقط خودش داشتشون
برادرش دستی به شونش زد
>جین خواهر ا.ت از استرالیا امده
جین حرفی نزد...برادرزادش نشست کنارش و سرشو رو شونش گذاشت
=عمو چرا زنعمو مرد؟بابا میگه صبح که بیدار شدی دیگه زن عمو رفته بود تو اسمونا ولی من باور نمیکنم
جین به سمت برادرزادش برگشت و لبخندی زد...اگه الان ا.ت نمرده بود اونا هم یه بچه خوشگل و زیبا داشتن که بعدا دوچرخه سواری یادش بده، ببرش سفر، کلی براش اسباب بازی بخره، براش گیتار بزنه، و با تمام وجود بعد از قصه شب ببوسش
=عمو نینی تو دل زن عمو هم باهاش رفت؟
_رفت(بغض شدید)
صدایی که بعد از چند روز یک کلمه حرف زد و توجه بقیه رو جلب کرد
فلانی با شنیدن اون صدا جین رو بغل کرد...دستای کوچولوش رو فشار میداد و میخواست که عموش اروم بشه
خواهر ا.ت امد جلوی تابوتی که فعلا تو بیمارستان بود...ادای احترام کرد و با گریه بی صدا به تابوت زل زد...گلی رو تابوت گذاشت و با چشمای اشکی و نگاه تار سرشو به سمت جین برگردوند
*فکر میکردم مراقبتی...فکر میکردم فانتزیای شما دو تا بشه حسودی همه...چرا خواهرم مرد؟اون و بچش هر دو سالم بودن
گریش شدت گرفت اما برادر جین جلو امد تا اونو به جایی راهنمایی کنه...جین تظاهر کرد نمیشنوه...تظاهر کرد مقصر نیست...تظاهر کرد دو دستای کوچولویی که روی گوشاشه واقعا صداهای اطراف رو براش به سکوت تبدیل کرده
اما صدلی درونش چی؟صدای خندهایی که الان توی تابوت یخ زده بودن چی؟صدای شبخیری که هی تو سرش پخش میشد...چی؟
=عمو من مطمئنم زنعمو روحش شما رو میبینه...باهاش حرف بزن شاید قبول کرد برگرده به جسمش
قلب مرد تیکه تیکه تر شد
همچین حرف شیرینی چرا از بچه خودش نبود؟
چرا زنش باید تو قالب روح بود؟
چرا باید اینقدر آدم احمقی میبود که این بدبختی به سرش بیاد
اون قاتل روحش عشقش و کودکش بود
⿻فلش بک⋆
جین ویو
شربت رو برداشتم و برگشتم توی حال و دیدم ا.ت به یه نقطه خیرس...کنارش نشستم و دستی بهش زدم که به خودش امد
_به چی فکر میکنی
+به اینکه چطوری سه ماه اول متوجه نشدم بدنم تغییر کرده و حالت تهوع دارم...نمیدونم برام عجیبه که نفهمیدم حاملم
_خب چون بچه آرومی داریم بیبییییی
ا.ت خنده ریزی کرد و سرشو رو شونه جین گذاشت و نی رو توی دهنش برد
_...
رو مبل نشسته بود
قاب عکسی که تو دستاش بود یه عکس دو یا به عبارتی سه نفره بود
چشماش دیگه اشکی برای شستن غذاش و بیرون ریختنش از بدن نداشت
چند روز غذا نخورده بود و فقط کارش شده بود زل زدن به عکسا و خیال بافی آیندهای که خودش از بین بوده بودش
گاهی هم که بار خیال مرده دردناک زیاد میشد میرفت سر خاطرههاش...به یاد میآورد روزایی که رفته بود خاطره هایی که حالا فقط خودش داشتشون
برادرش دستی به شونش زد
>جین خواهر ا.ت از استرالیا امده
جین حرفی نزد...برادرزادش نشست کنارش و سرشو رو شونش گذاشت
=عمو چرا زنعمو مرد؟بابا میگه صبح که بیدار شدی دیگه زن عمو رفته بود تو اسمونا ولی من باور نمیکنم
جین به سمت برادرزادش برگشت و لبخندی زد...اگه الان ا.ت نمرده بود اونا هم یه بچه خوشگل و زیبا داشتن که بعدا دوچرخه سواری یادش بده، ببرش سفر، کلی براش اسباب بازی بخره، براش گیتار بزنه، و با تمام وجود بعد از قصه شب ببوسش
=عمو نینی تو دل زن عمو هم باهاش رفت؟
_رفت(بغض شدید)
صدایی که بعد از چند روز یک کلمه حرف زد و توجه بقیه رو جلب کرد
فلانی با شنیدن اون صدا جین رو بغل کرد...دستای کوچولوش رو فشار میداد و میخواست که عموش اروم بشه
خواهر ا.ت امد جلوی تابوتی که فعلا تو بیمارستان بود...ادای احترام کرد و با گریه بی صدا به تابوت زل زد...گلی رو تابوت گذاشت و با چشمای اشکی و نگاه تار سرشو به سمت جین برگردوند
*فکر میکردم مراقبتی...فکر میکردم فانتزیای شما دو تا بشه حسودی همه...چرا خواهرم مرد؟اون و بچش هر دو سالم بودن
گریش شدت گرفت اما برادر جین جلو امد تا اونو به جایی راهنمایی کنه...جین تظاهر کرد نمیشنوه...تظاهر کرد مقصر نیست...تظاهر کرد دو دستای کوچولویی که روی گوشاشه واقعا صداهای اطراف رو براش به سکوت تبدیل کرده
اما صدلی درونش چی؟صدای خندهایی که الان توی تابوت یخ زده بودن چی؟صدای شبخیری که هی تو سرش پخش میشد...چی؟
=عمو من مطمئنم زنعمو روحش شما رو میبینه...باهاش حرف بزن شاید قبول کرد برگرده به جسمش
قلب مرد تیکه تیکه تر شد
همچین حرف شیرینی چرا از بچه خودش نبود؟
چرا زنش باید تو قالب روح بود؟
چرا باید اینقدر آدم احمقی میبود که این بدبختی به سرش بیاد
اون قاتل روحش عشقش و کودکش بود
⿻فلش بک⋆
جین ویو
شربت رو برداشتم و برگشتم توی حال و دیدم ا.ت به یه نقطه خیرس...کنارش نشستم و دستی بهش زدم که به خودش امد
_به چی فکر میکنی
+به اینکه چطوری سه ماه اول متوجه نشدم بدنم تغییر کرده و حالت تهوع دارم...نمیدونم برام عجیبه که نفهمیدم حاملم
_خب چون بچه آرومی داریم بیبییییی
ا.ت خنده ریزی کرد و سرشو رو شونه جین گذاشت و نی رو توی دهنش برد
_...
- ۱۹.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط