درد سخن و حکم تیر
PART TWO 2
_میگم به نظرت امروز رفتیم تایین جنسیت جوابش چی میاد
به نظرم دختره چون چند جا علائم ها رو خوندم فهمیدم آدمی با علامتای من دختر داره
_جدی؟من پسر میخواما
ا.ت ویو
یعنی اگه دختر باشه...بچمون رو نمیخواد؟!
اگر دختر باشه چی؟
_نمیخوامش اونجوری(خنده)
خو باهاش چیکار میکنی؟
جین خیلی خودشیفته برگشت سمت ا.ت و تو یه کلمه خلاصه گفت
_طلاقت میدم
ی..یعنی چی؟
_جدا میشیم
جین انگشتشو با همون جدیت اورد جلو و تو نزدیکی صورت ا.ت نشونه گرفت
چشماشو تنگ کرد و جدی تر نگاه کرد یهو از رو بینی ا.ت و خندید
_شوخی کردم جوجه مکه من میتونم تو و بچمون رو ول کنم؟
خدا لعنتت کنه ناراحتم کردی(گلایه و کیوت)
جین خندید و به رو به رو نگاه کرد
_امیدوارم پسر باشه
ا.ت ناراحت شد...جدی انگار جین پسر میخواد ولی ا.ت دختر داره و یعنی قراره به بچش بی توجهی بشه؟
ا.ت بیماری افسردی داشت اما بخاطر جین کمتر اینو نشون میدادو حالا که حامله بود هورمونای ا.ت بهم ریخته بودن انگار که چیزی واقعا خوشحالش نمیکرد جز به دنیا امدن بچه یا موندن تا ابد پیش عشقش...افسردگی تو زمان حاملگی بدتر بود و این افسردگی معروف به افسردگی خاموش بود ا.ت نمیتونست تصمیم عقلانی بگیره، احساساتش مثل یه بچه بود...دردی که تو شکمش بود اونو بی طاقت تر و زود رنج تر کرده بود
شربتشو خورد و رفت توی تخت خواب و کمی بعد جین امد و چشمهای بسته ا.ت رو دید
_خوش خواب خانوم...ممنون که هستی...عاشقتم زیبا ترین
پیشونی ا.ت رو بوسید ولی چیزی نفهمید از دمای بدنی که پایین امده بود
ویو سه ساعت بعد
ا.ت درد بدی داشت...میفهمید ناراحتی و استرسش دلیل دردشه...از جاش بلند شد و رفت توی اشپزخونه باید یچی میخورد که ارومش میکرد اما همون لحظه رو گوشی جین پیامکی امد...گوشی رو برداشت و روزشو زد...با دیدن پیامک دستگاه بیمارستان با ابروهای گره شده شروه به خوندن پیام کرد و فهمید جواب غربالگریه و در نهایت جنسیت بچه....دختر بود
نه...نه نه نه...نباید دختر باشه!!!!
ا.ت ماتش برده بود درد توی شکمش آنقدر زیاد شد که افتاد و عین مار به خودش پیچید نفس زناش و اح کشیدناش نشونه دردی بود که احساس میکرد عین چاقو وارد شکمش میشه
به زور بلند شد و دوباره نگاه گوشی کرد
آره درست دیده بود بچه اونا یه دختر بود که حتما مثل پدرش جذاب بود اما اون جمله آخر (_امیدوارم پسر باشه) داشت اذیتش میکرد اون جمله آخر واقعا شوخی نبود و دعای جدی جین بود
حالا بچه حدود چهار ماه داشت و ا.ت نمیتونست سقطش کنه...به زور و بغض و گریه گفت
مامان ببخشید...بابا نمیخوادت...بهتره قبل از اینکه کامل تر بشی...از اینجا بری...اگه...اگه میترسی منم باهات میام..اححح
با اح آخر افتاد روی زمین و سرش گیج رفت و چشماش دیگه چیزی رو ندید
..
میو
_میگم به نظرت امروز رفتیم تایین جنسیت جوابش چی میاد
به نظرم دختره چون چند جا علائم ها رو خوندم فهمیدم آدمی با علامتای من دختر داره
_جدی؟من پسر میخواما
ا.ت ویو
یعنی اگه دختر باشه...بچمون رو نمیخواد؟!
اگر دختر باشه چی؟
_نمیخوامش اونجوری(خنده)
خو باهاش چیکار میکنی؟
جین خیلی خودشیفته برگشت سمت ا.ت و تو یه کلمه خلاصه گفت
_طلاقت میدم
ی..یعنی چی؟
_جدا میشیم
جین انگشتشو با همون جدیت اورد جلو و تو نزدیکی صورت ا.ت نشونه گرفت
چشماشو تنگ کرد و جدی تر نگاه کرد یهو از رو بینی ا.ت و خندید
_شوخی کردم جوجه مکه من میتونم تو و بچمون رو ول کنم؟
خدا لعنتت کنه ناراحتم کردی(گلایه و کیوت)
جین خندید و به رو به رو نگاه کرد
_امیدوارم پسر باشه
ا.ت ناراحت شد...جدی انگار جین پسر میخواد ولی ا.ت دختر داره و یعنی قراره به بچش بی توجهی بشه؟
ا.ت بیماری افسردی داشت اما بخاطر جین کمتر اینو نشون میدادو حالا که حامله بود هورمونای ا.ت بهم ریخته بودن انگار که چیزی واقعا خوشحالش نمیکرد جز به دنیا امدن بچه یا موندن تا ابد پیش عشقش...افسردگی تو زمان حاملگی بدتر بود و این افسردگی معروف به افسردگی خاموش بود ا.ت نمیتونست تصمیم عقلانی بگیره، احساساتش مثل یه بچه بود...دردی که تو شکمش بود اونو بی طاقت تر و زود رنج تر کرده بود
شربتشو خورد و رفت توی تخت خواب و کمی بعد جین امد و چشمهای بسته ا.ت رو دید
_خوش خواب خانوم...ممنون که هستی...عاشقتم زیبا ترین
پیشونی ا.ت رو بوسید ولی چیزی نفهمید از دمای بدنی که پایین امده بود
ویو سه ساعت بعد
ا.ت درد بدی داشت...میفهمید ناراحتی و استرسش دلیل دردشه...از جاش بلند شد و رفت توی اشپزخونه باید یچی میخورد که ارومش میکرد اما همون لحظه رو گوشی جین پیامکی امد...گوشی رو برداشت و روزشو زد...با دیدن پیامک دستگاه بیمارستان با ابروهای گره شده شروه به خوندن پیام کرد و فهمید جواب غربالگریه و در نهایت جنسیت بچه....دختر بود
نه...نه نه نه...نباید دختر باشه!!!!
ا.ت ماتش برده بود درد توی شکمش آنقدر زیاد شد که افتاد و عین مار به خودش پیچید نفس زناش و اح کشیدناش نشونه دردی بود که احساس میکرد عین چاقو وارد شکمش میشه
به زور بلند شد و دوباره نگاه گوشی کرد
آره درست دیده بود بچه اونا یه دختر بود که حتما مثل پدرش جذاب بود اما اون جمله آخر (_امیدوارم پسر باشه) داشت اذیتش میکرد اون جمله آخر واقعا شوخی نبود و دعای جدی جین بود
حالا بچه حدود چهار ماه داشت و ا.ت نمیتونست سقطش کنه...به زور و بغض و گریه گفت
مامان ببخشید...بابا نمیخوادت...بهتره قبل از اینکه کامل تر بشی...از اینجا بری...اگه...اگه میترسی منم باهات میام..اححح
با اح آخر افتاد روی زمین و سرش گیج رفت و چشماش دیگه چیزی رو ندید
..
میو
- ۱۹.۵k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط