{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"پرواز قوها "

"پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۲

ویو راوی

تا اینکه یه چشمش به میوه فروشی خورد ، با ذوق دستش رو به طرف مغازه گرفت و گفت

+میخوام توت فرنگی بگیرم ‌

× توت فرنگی ؟

+اره .......تهیونگ خیلی دوست داره از وقتی هم پاییز و زمستون اومده دیگه توت فرنگی نخورده

÷ وایسا تو این فصل توت فرنگی کجا بود ؟

+بسته بندی شده اشو میخرم

÷ خب برو دیگه تا یه نفر نیومده زودتر بخره

نورا سریع از جاش بلند شد و رفت سمت میوه فروشی ، خوشبختانه صفی درکار نبود و راحت میتونست بخره

+سلام ببخشید یه بسته توت فرنگی میخواستم

فروشنده چشمی گفت و مشغول وزن کردن بسته توت فرنگی شد . نورا هم از بیکاری به اطرافش نگاه کرد که یهو چشمش به پسر بچه ای خورد که لباس های کهنه ای تنش بود و از ویترین به بسته توت‌فرنگی نگاه میکرد .

همون لحظه فروشنده بسته توت فرنگی رو تحویل نورا داد نورا هم برگشت که بره پیش لارا و مینار ولی وسط راه وایستاد و رفت پیش پسربچه

بسته توت فرنگی رو جلوی پسر بچه گذاشت و خودش هم روی زانوهاش نشست تا هم قد پسر بچه بشه

+بفرمایید این برای شماست ( خنده )

پسر بچه = برای من ؟ ( متعجب )

+ بلهه

پسر بچه هم با خوشحالی بسته توت فرنگی رو گرفت و به سمت دوستاش که اونطرف تر بودن رفت ، نورا هم از جاش بلند شد ولی وقتی میخواست از جاش بلند بشه چشمش به اتوبوسی با پلاک نظامی خورد که چندین نفر از اتوبوس پیاده شدن و تهیونگ و به همراه دنیل و آرتور با ساکی که صبح برده بودن از جزو همون نفرات از اتوبوس پیاده شدن

نورا مات و مبهوت به اتوبوس خیره شده بود که با صدای لارا و مینار به خودش اومد

÷ نورا .....نورا چی شده ؟ به چی نگاه میکنی ؟

+هیچی‌‌‌‌‌......... به هیچی نگاه نمی‌کنم

× پس توت فرنگی ها کجاست ؟

نورا که حواسش جای دیگه ای بود به مِن و مِن افتاده بود

+چیزه.....اممم دادمش به یه پسر بچه

× دادیش ؟

+ا.....اره

÷ خب دیگه بریم ساعت نزدیک ۳ ظهره

× باشه بریم

هر سه راه افتادن به طرف خونه نورا ، ولی نورا در طول مسیر فقط به چیزی که دیده بود فکر میکرد ، مینار که متوجه تغییر حال نورا شده بود گفت

÷ نورا ......چیزی شده ؟

+ نه نه ( هول )

÷ مطمئنی؟

+اره

ولی مطمئن نبود وقتی هم به مغازه رسید شیشه ای که تازه نصب شده بود رو دید و از آقای لیکو تشکر کرد که مراقب مغازه بود و سریع وارد خونه شد ، مدام فکر میکرد با خودش

+اخه چرا باید ساعت ۲ ظهر تازه بره سرکار؟
+ اصلا شاید رفت بود برای چاپخونه کاغذ اینا بخره ؟
+ولی کی با ساک پر از لباس میره خرید ؟
+ نه نهههه ......اصلا این همه اتوبوس چرا باید از اتوبوس نظامی پیاده بشه ؟
+ از خودش میپرسم امشب .....مطمئنم خودش بهم میگه آره میگه

نورا با همین فکر ها خودشو مشغول کرد و سعی میکرد که به چیزی که امروز دیده زیاد فکر نکنه

شام رو درست کرد ، خونه رو تمیز کرد ، میز شام رو چید ، کاری نموند که نورا نکرده باشه ، ساعت هم نزدیک ۸ بود که صدای کلید در توی کل خونه پیچید و نورا با خوشحالی به سمت در رفت که ................‌............

شرط
۱۰ لایک
۸ کامنت
دیدگاه ها (۰)

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت۴۱ ویو راوی چند دقیق...

بچه ها حتما این فرشته رو حمایت کنین فیکاش عالییه 🛐ایدیش = ht...

" پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۳ ویو راوی نورا در ...

"پرواز قوها "" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۱۴ ویو راوی نورا و م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط