" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۳
ویو راوی
بلافاصله که صدای کلید در توی کل خونه پچید نورا با خوشحالی به سمت در رفت و با دیدن تهیونگ توی چارچوب در لبخند بزرگی روی لب هاش شکل گرفت
+سلاممم ( ذوق )
تهیونگ لبخند محوی زد و گفت
_ سلام
+ خسته نباشی ؟
_ ممنونم خانم قشنگم
نورا خندید و به سمت تهیونگ رفت و کت تهیونگ و گرفت و توی جالباسی گذاشت
+ تا بری یه دوش بگیری من هم غذا رو میکشم
_ چشم الان میرم
+افرین پسر خوب ( خنده )
تهیونگ به سمت اتاق رفت تا هم لباس هاشو رو عوض کنه و هم دوش کوتاهی بگیره ، نورا هم رفت اشپزخونه تا غذا رو توی ظرف های مخصوص بریزه و بذاره روی میز شام
بعد از نیم ساعت که تهیونگ از حموم خارج شد و لباس خونگیش رو پوشید اومد و همراه نورا پشت میز شام نشست و هر دو مشغول غذا خوردن شدن
+ اممم تهیونگ امروز که رفتم خرید کوپنامون تموم شد ..... میشه بری دوباره بگیری ؟
تهیونگ مکثی کرد و بعد گفت
_ اره فردا ، پس فردا میرم بگیرم
+ ممنوننن ( خنده )
تهیونگ پارچه ی آب رو برداشت و لیوان خودش و نورا رو پر از آب کرد
_ بفرمایید خانم خوشگله
+ممنونم مرد جذاب
چند ثانیه نگذشت که هر دو شروع به خندیدن کردن و بعد دوباره مشغول غذا خوردن شدن
بعد از اینکه شامشون تموم شد به کمک هم میز شام رو جمع کردن و بعد از اون تهیونگ روی مبل نشست و برای چند دقیقه چشماش رو روی هم گذاشت تا یه ذره استراحت کنه
نورا بعد از چند دقیقه با سینی چای به طرف تهیونگ اومد و سینی رو روی میز گذاشت و خودش هم روبه روی تهیونگ نشست
+بفرمایید اینم چای بعد از شام ( خنده )
_ به به چه کردی
+امروز میخواستم واست توت فرنگی بخرم دیدم یه پسر بچه دلش توت فرنگی میخواد بهش دادم ......ولی برای شما هم کیک توت فرنگی آوردم
_ دستت درد نکنه قشنگم
نورا خندید و فنجون چای خودشو برداشت و اورد جلوی دهنش
_ نسوزی
ولی دیر شده بود نورا بعد از اینکه قلپی از چای رو نوشیده بود دهنش کاملا سوخته بود
+اخخخخ سوختم
_ گفتم عجله نکن ......اول اروم فوتش کن
نورا هم به حرف تهیونگ گوش کرد و فنجون رو اورد جلوتر و اروم اروم فوتش کرد ، تهیونگ هم خم شد تا فنجون چای خودشو برداره ولی با بدن دردی که داشت اخم نسبتا ریزی بین ابروهاش شکل گرفت که از دید نورا پنهون نموند
نورا هم خم شد و کیک رو به تهیونگ نزدیکتر کرد تا دوباره تهیونگ خم نشه که متوجه قرمزی و خراش های کوچیک روی انگشت های تهیونگ شد ............
شرط
[ یعنی کامنت نذارید نظراتتون رو نگید منم و شما]
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت۴۳
ویو راوی
بلافاصله که صدای کلید در توی کل خونه پچید نورا با خوشحالی به سمت در رفت و با دیدن تهیونگ توی چارچوب در لبخند بزرگی روی لب هاش شکل گرفت
+سلاممم ( ذوق )
تهیونگ لبخند محوی زد و گفت
_ سلام
+ خسته نباشی ؟
_ ممنونم خانم قشنگم
نورا خندید و به سمت تهیونگ رفت و کت تهیونگ و گرفت و توی جالباسی گذاشت
+ تا بری یه دوش بگیری من هم غذا رو میکشم
_ چشم الان میرم
+افرین پسر خوب ( خنده )
تهیونگ به سمت اتاق رفت تا هم لباس هاشو رو عوض کنه و هم دوش کوتاهی بگیره ، نورا هم رفت اشپزخونه تا غذا رو توی ظرف های مخصوص بریزه و بذاره روی میز شام
بعد از نیم ساعت که تهیونگ از حموم خارج شد و لباس خونگیش رو پوشید اومد و همراه نورا پشت میز شام نشست و هر دو مشغول غذا خوردن شدن
+ اممم تهیونگ امروز که رفتم خرید کوپنامون تموم شد ..... میشه بری دوباره بگیری ؟
تهیونگ مکثی کرد و بعد گفت
_ اره فردا ، پس فردا میرم بگیرم
+ ممنوننن ( خنده )
تهیونگ پارچه ی آب رو برداشت و لیوان خودش و نورا رو پر از آب کرد
_ بفرمایید خانم خوشگله
+ممنونم مرد جذاب
چند ثانیه نگذشت که هر دو شروع به خندیدن کردن و بعد دوباره مشغول غذا خوردن شدن
بعد از اینکه شامشون تموم شد به کمک هم میز شام رو جمع کردن و بعد از اون تهیونگ روی مبل نشست و برای چند دقیقه چشماش رو روی هم گذاشت تا یه ذره استراحت کنه
نورا بعد از چند دقیقه با سینی چای به طرف تهیونگ اومد و سینی رو روی میز گذاشت و خودش هم روبه روی تهیونگ نشست
+بفرمایید اینم چای بعد از شام ( خنده )
_ به به چه کردی
+امروز میخواستم واست توت فرنگی بخرم دیدم یه پسر بچه دلش توت فرنگی میخواد بهش دادم ......ولی برای شما هم کیک توت فرنگی آوردم
_ دستت درد نکنه قشنگم
نورا خندید و فنجون چای خودشو برداشت و اورد جلوی دهنش
_ نسوزی
ولی دیر شده بود نورا بعد از اینکه قلپی از چای رو نوشیده بود دهنش کاملا سوخته بود
+اخخخخ سوختم
_ گفتم عجله نکن ......اول اروم فوتش کن
نورا هم به حرف تهیونگ گوش کرد و فنجون رو اورد جلوتر و اروم اروم فوتش کرد ، تهیونگ هم خم شد تا فنجون چای خودشو برداره ولی با بدن دردی که داشت اخم نسبتا ریزی بین ابروهاش شکل گرفت که از دید نورا پنهون نموند
نورا هم خم شد و کیک رو به تهیونگ نزدیکتر کرد تا دوباره تهیونگ خم نشه که متوجه قرمزی و خراش های کوچیک روی انگشت های تهیونگ شد ............
شرط
[ یعنی کامنت نذارید نظراتتون رو نگید منم و شما]
- ۴۵۱
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط