رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🖤🍒
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🖤🍒
پارت دوازدهم: سقوط در اقیانوسِ تاریکی
پوزخندِ روی لبهای لیام، خونِ داخل رگهای سوهو را منجمد کرد. لیام دستهایش را که تا چند ثانیه پیش میلرزیدند، خیلی خونسرد پایین آورد، گردنش را به چپ و راست چرخاند و با صدایی که دیگر ذرهای از معصومیت در آن نبود، گفت:
— همیشه میگفتن ات باهوشترین عضو خاندان جئونه… خوشحالم که ناامیدم نکردی، ملکه.
سوهو با یک حرکت برقآسا اسلحهاش را روی شقیقهی لیام قفل کرد. دستِ سوهو، مردی که همیشه آرامترین بود، از شدت خشم نامحسوس میلرزید:
— تو تمام این مدت داشتی نقش بازی میکردی؟ منِ احمق سیستم آکادمی رو هک کردم تا تو فرار کنی!
لیام با چشمان خاکستریِ سردش به سوهو خیره شد، بدون اینکه حتی پلک بزند:
— نجات دادن من، بزرگترین اشتباه استراتژیکت بود، سوهو. چون اون تایمر… مال تهیونگ نبود!
کوک در یکصدم ثانیه به سمت مانیتور چرخید.
تایمر به جای اینکه به صفر برسد، یک کد جدید را اجرا کرد: «فعالسازی سیستم خودتخریبی عمارت جئون: ۰۰:۳۰… ۰۰:۲۹…»
لیام با خندهای بیصدا ادامه داد:
— ویدئوی تهیونگ ضبطشده بود. اونا مرکز شهرن… ولی شما تا سی ثانیهی دیگه با این عمارت تبدیل به خاکستر میشید!
ات بدون هدر دادن حتی یک ثانیه، با لگدی محکم لیام را به ستون کوبید، یقهی کوک و سوهو را کشید و فریاد زد:
— شیشههای بالکن! بپرید!
کوک اسلحهاش را غلاف کرد، در حالی که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، دست ات را گرفت و به سمت لبهی بالکن دوید. درست همان لحظهای که تنشان میان آسمان شب و هوا معلق شد…
«بوووووووم!»
انفجاری کرکننده، عمارت چند صد میلیاردی خاندان جئون را به کوهی از آتش و آهنپاره تبدیل کرد. موجِ انفجار، ات، کوک و سوهو را دهها متر آنطرفتر داخل دریاچهی یخزدهی پشت عمارت پرتاب کرد.
آب یخ و تاریک، بدنهای کوفتهشان را در خود بلعید.
کوک زودتر از همه روی آب آمد، نفس عمیقی از دود و هوا کشید و به آتشی که آسمان را سرخ کرده بود نگاه کرد. سوهو با سرفههای خشک سرش را از آب بیرون کشید.
ات هم با صورتی خونی اما چشمانی که حالا وحشیتر از همیشه میدرخشیدند، خودش را به لبهی سنگی دریاچه رساند.
سوهو لرزان گفت:
— تهیونگ… جینا… اون عوضی گفت اونا مرکز شهرن…
ات بیرحمانه اسلحهاش را چک کرد، با اینکه خیس بود ولی کار میکرد. پوزخندی از سر جنون روی لبهایش نشست:
— ما رو دستکم گرفتن… فکر کردن این آتیشبازی جئونها رو میکشه.
آنها سریع خودشان را به اولین ون مشکیِ استتارشده در جنگل رساندند و با سرعتی سرسامآور به سمت برج اداری مرکز شهر تاختند. بیست دقیقه بعد، برج شیشهای روبهرویشان بود. تمام درها باز بودند و هیچ نگهبانی وجود نداشت؛ بوی یک تلهی بزرگتر میآمد، اما دیگر راه برگشتی نبود.
ادامه دارد.....
بچه ها یه صحبت باهاتون بکنم، من واقعا سر این پارتا زحمت میکشم وقت میزارم، فکر میکنم.
خوشحال میشم وقتی میبینم یکی برام کامنت میزاره این باعث میشه خستگیم در بره و پارت جدید بدم..... لطفا اگه لایک میکنین یه کامنت قلب هم برای من بزارین مممنونم که گوش دادین✨
شرایط:
19 لایک❤
10 کامنت🗨(نفری یدونه)
8 ریپست♾️
دوستون دارم باییی💟
پارت دوازدهم: سقوط در اقیانوسِ تاریکی
پوزخندِ روی لبهای لیام، خونِ داخل رگهای سوهو را منجمد کرد. لیام دستهایش را که تا چند ثانیه پیش میلرزیدند، خیلی خونسرد پایین آورد، گردنش را به چپ و راست چرخاند و با صدایی که دیگر ذرهای از معصومیت در آن نبود، گفت:
— همیشه میگفتن ات باهوشترین عضو خاندان جئونه… خوشحالم که ناامیدم نکردی، ملکه.
سوهو با یک حرکت برقآسا اسلحهاش را روی شقیقهی لیام قفل کرد. دستِ سوهو، مردی که همیشه آرامترین بود، از شدت خشم نامحسوس میلرزید:
— تو تمام این مدت داشتی نقش بازی میکردی؟ منِ احمق سیستم آکادمی رو هک کردم تا تو فرار کنی!
لیام با چشمان خاکستریِ سردش به سوهو خیره شد، بدون اینکه حتی پلک بزند:
— نجات دادن من، بزرگترین اشتباه استراتژیکت بود، سوهو. چون اون تایمر… مال تهیونگ نبود!
کوک در یکصدم ثانیه به سمت مانیتور چرخید.
تایمر به جای اینکه به صفر برسد، یک کد جدید را اجرا کرد: «فعالسازی سیستم خودتخریبی عمارت جئون: ۰۰:۳۰… ۰۰:۲۹…»
لیام با خندهای بیصدا ادامه داد:
— ویدئوی تهیونگ ضبطشده بود. اونا مرکز شهرن… ولی شما تا سی ثانیهی دیگه با این عمارت تبدیل به خاکستر میشید!
ات بدون هدر دادن حتی یک ثانیه، با لگدی محکم لیام را به ستون کوبید، یقهی کوک و سوهو را کشید و فریاد زد:
— شیشههای بالکن! بپرید!
کوک اسلحهاش را غلاف کرد، در حالی که خون جلوی چشمانش را گرفته بود، دست ات را گرفت و به سمت لبهی بالکن دوید. درست همان لحظهای که تنشان میان آسمان شب و هوا معلق شد…
«بوووووووم!»
انفجاری کرکننده، عمارت چند صد میلیاردی خاندان جئون را به کوهی از آتش و آهنپاره تبدیل کرد. موجِ انفجار، ات، کوک و سوهو را دهها متر آنطرفتر داخل دریاچهی یخزدهی پشت عمارت پرتاب کرد.
آب یخ و تاریک، بدنهای کوفتهشان را در خود بلعید.
کوک زودتر از همه روی آب آمد، نفس عمیقی از دود و هوا کشید و به آتشی که آسمان را سرخ کرده بود نگاه کرد. سوهو با سرفههای خشک سرش را از آب بیرون کشید.
ات هم با صورتی خونی اما چشمانی که حالا وحشیتر از همیشه میدرخشیدند، خودش را به لبهی سنگی دریاچه رساند.
سوهو لرزان گفت:
— تهیونگ… جینا… اون عوضی گفت اونا مرکز شهرن…
ات بیرحمانه اسلحهاش را چک کرد، با اینکه خیس بود ولی کار میکرد. پوزخندی از سر جنون روی لبهایش نشست:
— ما رو دستکم گرفتن… فکر کردن این آتیشبازی جئونها رو میکشه.
آنها سریع خودشان را به اولین ون مشکیِ استتارشده در جنگل رساندند و با سرعتی سرسامآور به سمت برج اداری مرکز شهر تاختند. بیست دقیقه بعد، برج شیشهای روبهرویشان بود. تمام درها باز بودند و هیچ نگهبانی وجود نداشت؛ بوی یک تلهی بزرگتر میآمد، اما دیگر راه برگشتی نبود.
ادامه دارد.....
بچه ها یه صحبت باهاتون بکنم، من واقعا سر این پارتا زحمت میکشم وقت میزارم، فکر میکنم.
خوشحال میشم وقتی میبینم یکی برام کامنت میزاره این باعث میشه خستگیم در بره و پارت جدید بدم..... لطفا اگه لایک میکنین یه کامنت قلب هم برای من بزارین مممنونم که گوش دادین✨
شرایط:
19 لایک❤
10 کامنت🗨(نفری یدونه)
8 ریپست♾️
دوستون دارم باییی💟
- ۱.۵k
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط