{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎
𝔓𝔞𝔯𝔱²⁸/فصل دوم
بـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن
﴿توجه:هیچ کدام از رخداد ها حقیقی نیستند و تمامی اتفاقات کاملا تخیلی است﴾
_________

سوزونهوا چند قدم جلو آمد و با نگاهی تحقیرآمیز از سر تا پای آیلین را برانداز کرد.
سوزونهوا:«مثل اینکه تهیونگ دروغ نمی‌گفت و این همونه؟»

آیلین ابرو بالا انداخت
«ببخشید.. منو با کسی اشتباه گرفتی یا اصولا همین‌جوری بی‌مقدمه به کسی که قبلا توهین کردی زل می‌زنی؟»

سوزونهوا پوزخند زد، اما نگاهش هنوز به جونگ‌کوک بود.
سوزونهوا:«جالبه...واقعا جالبه... من توی اون محوطه فاکی کافه داشتم فکر می‌کردم شاید هنوز یه ذره عقل تو سرت مونده باشه»

جونگ‌کوک با صدایی سرد گفت
-:«سوزونهوا»

فقط اسمش را صدا زد، ولی هشدار در همان یک کلمه کاملا روشن بود.

زن خندید؛ خنده‌ای کوتاه و عصبی.
سوزونهوا:«نه، اتفاقا بذار حرف بزنم... فکر کنم حق دارم بدونم این نمایش مسخره دقیقا چیه»

سالن کم‌کم دوباره در سکوت فرو رفت. حتی مشتری‌هایی که مشغول حرف زدن بودند، حالا یواش‌تر حرف می‌زدند. تنش مثل دود غلیظ در هوا پخش شده بود.

آیلین نگاهش را بین آن دو چرخاند.
«یکی لطفا منو در جریان میزاره؟ یا قراره همچنان وسط سریال خانوادگی‌تون سیاهی‌لشکر بمونم؟»

زن این بار مستقیم به او نگاه کرد.
سوزونهوا:«تو بهتره وارد چیزی که بهت مربوط نیست نشی»

آیلین با لحن خونسردی گفت
«وقتی کسی وسط محل کارم برمی‌گرده و این‌جوری حرف می‌زنه، اتفاقا مربوط می‌شه»

زن قدمی جلوتر آمد.
سوزونهوا:«محل کارت؟»

چشم‌هایش ریز شد.
سوزونهوا:«واقعا نمی‌دونی کجا وایستادی، نه؟»

جونگ‌کوک بینشان آمد. نه با حرکت تند، اما آن‌قدر حساب‌شده که فاصله را کنترل کند.
سپس دستش بالا رفت و محکم و استوار روی گونه‌ی سوزونهوا نشست.
-:«گفتم کافیه»

سر زن به طرف مخالف پرت شد .
آرام سمت جونگکوک برگشت
خون روی لب پاره شده اش را پاک کرد و به خون خیره شد.
سوزونهوا با ناباوری به او خیره شد.
سوزونهوا:«ازش دفاع می‌کنی؟»

-:«از آبروریزی بیشتر جلوگیری می‌کنم»

این جمله مثل کبریت روی بنزین بود.

سوزونهوا خنده‌ی تلخی کرد و دست‌هایش را به کمر زد.
سوزونهوا:«آبروریزی؟ خیلی خوبه که بالاخره نگران آبرو شدی...مخصوصا وقتی داری جلوی همه برای یه دخترِ غریبه نقش منجی بازی می‌کنی»

آیلین اخم کرد.
«اگه منظورت منم...می‌تونی محترمانه‌تر حرف بزنی»

سوزونهوا بی‌درنگ جواب داد
:«و اگه منظورت خودتی، می‌تونی کمتر خودتو مهم فرض کنی.»

هوا سنگین‌تر شد. آیلین یک قدم جلو رفت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، جونگ‌کوک دستش را کمی بالا آورد؛ نه برای لمس کردن، فقط برای متوقف کردن او.


ادامه دارد


#Mahlin
#my_big_boy
#BTS #RM #JIN #SUGA #J_HOP #JIMIN #TAEHYUNG #JUNGKOOK #ARMY #BTS #BANGATAN #FEYK
#فیک_بی_تی_اس
#بنگتن_نیوز
#مهسا_نویس
#نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک
#ارمی #بی_تی_اس #بنگتن #فیکشن #فیک
دیدگاه ها (۰)

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²⁹/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱³⁰/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²⁷/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

𝓂𝓎 𝒷𝒾ℊ 𝒷ℴ𝓎𝔓𝔞𝔯𝔱²⁶/فصل دومبـا قـلـم مـــآهــــلــیـــن﴿توجه:هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط