{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پست 4

پست 4
پسری که در فاصله دو_سه متری حاج آقا نشسته بود، سرش را به زیر انداخت:
_دارند شهر رو از ما می گیرن حاج آقا؛ اصلا فرصت فکر نداریم!
حاج آقا سنگین خندید:
_ناامیدی یک گـ ـناه کبیره ست پسرم؛ شما تلاشتون رو بکنید، می شه.
امیر، پسر 19 ساله جمع که یکی از دوستان محسن هم بود، جمع را با حرفی که زد به خنده وا داشت:
_ها کاکو، حاج آقا می گه برید آتیش بازی؛ چه طوره براشان ترقه در کنیم؟ اینا که اجنبی و زبان نفهمِ به تمام معنا هستند؛ چه می فهمند این ها چیه؟! هی میگن ما هذا، ما هذا؟
چندی بعد، جمع با خنده از هم گسستند، امیر با دیدن صالح، محسن و حسین که به حرفش می خندید، به طرف آن ها خیز برداشت و به هر کدام یک پس گردنی زد.
_جٌک نگفتم که می خندید ها! بیام براتان؟
حسین خنده اش را خورد:
_بد بیراه هم نمی گه ها؛ ناکار که می شن هیچ، کلی هم بهشون می خندیم!
محسن تک خنده ای کرد و رو به حسین گفت:
_مگه ما ترقه می سازیم؟
امیر، مغرورانه به محسن زل زد:
_شماها نمی سازید؛ ولی من می سازم.
محسن از جا بلند شد و ضربه ای به پشت امیر زد:
_خب آقای ترقه ساز، سه_چهار مشتی برامون بساز ببینم چه می کنی!
به چشمان محسن خیره شد:
_این جا رو برای اون عوضی ها، جهنم می کنم؛ می گی نه؟ نگاه کن.
خندید و از امیر دور شد:
_ببینیم و تعریف کنیم.
از محسن پیشی گرفت و با عجله کفش هایش را پوشید؛ همان طور که از مسجد خارج می شد، فریاد زد:
_هم می بینی، هم تعریف می کنی.
با رفتن حسین، محسن و صالح دست یک دیگر را فشردند.
_خب دیگه آقا صالح، کاری نداری؟
لبخند تلخی زد:
_نه قربانت؛ سلام به خانواده برسان.
دستش را روی چشمش گذاشت:
_إی به روی چَشم.
سپس با زمزمه "یاحق"، از صالح دور شد.
آرام آرام به سمت خانه قدم برمی داشت، ذهنش پر از افکار منفی و مثبت بود؛ افکاری که قصد داشتند ذره ذرۀ ذهنش را نوش جان کنند! یقۀ لباسش را درست کرد و با یک یالله بلند، در را باز کرد. بوی خوشی که از چهار دیواریِ رو به رویش متساعد می شد، او را مجاب کرد تا سریع تر خودش را به درب ورودیِ هال خانه برساند.
دیدگاه ها (۱)

پست 5کفش هایش را درآورد و داخل شد:_إهم، إهم؛ صاحب خانه مهمان...

پست 6ساعت نزدیک 4 صبح بود که از خواب بیدار شد. پیشانی اش را ...

پست 3با صدای وحشتناکی از خواب پرید و به اطرافش نگاه کرد. به ...

پست 2همان طور که به موهای نرمش دست می کشید، پاهایش را از حصا...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

سناریو

وقتی برای چهارشنبه سوری میاریشون ایران

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

پارت ۴#تو راز شب های منیروز بعد، سوآ و جی‌هون توی کلاس منتظر...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

سه تا رازپارت ۲ | چیزی که هان نمی‌دیدهان بالاخره خودش رو به ...

سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط