{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★彡   Part 13 彡★

★彡   Part 13 彡★

به غذای رو به روی خودش نگاه کردم.
چرا هیچ چیزی نخورده بود؟
یعنی گشنه اش نشده؟
با چشم به غذاش اشاره کردم: نمیخوری؟
جواب نداد.
کر شده؟
احتمالا.
خواشتم دوباره سوال کنم که گفت: لب هات ...
ادامه ی جمله اش رو خوندم. ای بمیری رینا چی میشد یه آبی به صورت میزدی هاا؟ طرف تیلیاردر بعد تو با این سر و وضع میری سر میز شام؟ اونم میزی که درست کنار هم نشستید؟
عجبا!
مگه فکر کردم خونه خاله اس؟
خودم رو جمع و جور کردم.
"چیزی نیست. رژم پخش شده، حوصله نداشتم تمیزش کنم."
دستش رو جلو آورد. با انگشت شست اش به آرامی گوشه ی لبم رو پاک کرد.
با دقت فراوان کارش رو انجام میداد و نگاهش روی لب هام می چرخید.
و این من رو خیلی معذب میکرد.
دستش رو که عقب کشید، نفسم رو آزاد کردم.
این چه کاری بود؟
خدایا این مرد میخواد من رو دیوونه تر از قبل بکنه.
"دفعه ی بعدی، مراقب رژ لبت باش که یه وقت پخش نشه. چون اون موقع، دیگه قرار نیست با دست هام پاکش کنم، پرنسس."
هجوم مقدار زیادی خون رو به گونه هام حس کردم.
یعنی الان شبیه چی شدم؟
گوجه؟
یا بادکنک قرمز؟
چی میگی رینای احمق. اون بدبخت که منظوری نداشت!
گفت یه چیز دیگه یعنی با دستمال میخواد اینکار رو کنه!
اصلا به اون چه ربطی داره؟
با دیدن خنگ بازی های من بلند زد زیر خنده.
گفته بودم خیلی خوشگل میخنده؟
خب، بازم میگم.
دیدگاه ها (۵)

★彡   Part 14 彡★ حین خنده هاش نگاهش به روی صورتم افتاد. انگار...

★彡   Part 15 彡★ صدای نوتیف پی در پی گوشی روی مخم رژه میرفت.و...

★彡   Part 12 彡★ الان چند وقیقه بود که فقط من سر میز شام نشست...

★彡   Part 11 彡★ داخل خونه، اتاق ها و حتی سرویس های بهداشتی ه...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁷بوسه تموم شد.ولی هیچکد...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط