{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت77

پارت77
رایان: اه بابا کلفت گرفتی مگه
من: چی می خواهی
رفتم نشستم رو پاش
رایان: خوابت نمیاد
من: اوهوم
سرشو نزدیک کرد شروع به بوسیدن کرد همرایش می کردم هرلحظه وحشی تر می شد تا خواستم سرم بیارم عقب با یه دست داد جلو بعد خودش ول کرد
من: رایان لبم کندیا
رایان: صاحبش نمی تونم بکنم
من: پروو
یهو بلندم کرد
رایان: نه الان خونه مامانیم نه کسی اینجاس نیاز به کلید در باشه بس
من: غلط اضافه نکنااا
رایان: می کنم چه کردنیم
پرتم کرد رو تخت تیشرتشو در اورد خیمه زد روم شروع کرد به بوسیدن گردنم و بدنم پتو کشید رومون تا خواست پیراهنمو در بیاره
من: رایانن
رایان با چشای خمار:هوم
من: منننن. .. پریودم..
از خجالت اب شدم اخه الان وقتشهه
رایان خنید یه ضربه زد به بینیم
رایان: میرم برات دمنوشو مسکن بیارم
سرمو تکون دادم
قیافش دیدن داشت
لباسمو با یه تیشرت و شروار ابی نفتی عوض کردم موهامم بافتم
بعد خوردن دمنوش چی بود خدا دانه مسکن بغل رایان خوابیدمم
رمان از زبان رایان*&&&*
چشامو باز کردم سارا خوابیده بود هنوز پاشدم دست و صورتمو بشورم بعد عوض کردن لباسم رفتم اتاق خواب دیدم سارا نیست رفتم سالن داشت میز صبحونه اماده می کرد تو اون لباس خیلی قشنگ شده بود یه بافت ابی پوشیده بود که یقه خیلی بلندی داشت بعد یه شروار سفید که جلو ش تو شروار بود پشتش تا زانوش می یومد
سارا: تا شب می خواهی نگام کنی
من: نمی دونم چیکار کردم خدا تو بهم داده
سارا: خب معلومه تو رندگی قبلیت حتما یه کشور نجات دادی
زد زیر خنده
صبحونه خوردیم من جمعش کردم خانم رفت تی وی ببینه که صدای ایفون اومد سارا رفت
من: کیه
سارا: امی و دنیکا و امیرو دانیالن
من: او صبحی چی می خواهن
رمان از زبان سارا*&&
امی و دنیکا و دانیال و امیر روبه رو ما نشسته بودن امی و دنیکا چادر گذاشته بودن دلم می خواست بخندم اما قیافه اشون اصلا خوب نبود
رایان: خب چی شده چرا این شکلی کردیشون
بلند زدم زیر خنده
امی:کوفت درد
من: خب چی شده
امی:بزار بگم اقا امیر بعد مدتا تصمیم گرفت منو به خانواده اش نشون بده بعد دیدار با خانواده بسیار عالیشون بنده باید چادر بزارم اسم عوض کنم و اگر هم اونا ازم خوشون اومد صیقه اقا امیر بشم
من: چی یعنی چی
واقعا عصبی شدم
رایان: امیر
امیر:خب خانواده امه داداش چی بگم
امی:بعد امیر خان هم جواب بله داده گفته تصمیم شما بهترین تصمیمه و من از خونشون زدم بیرون امیر جان عزیز نه ماشین گرفت نه چیزی اصلا نگفت تو غریبی ممکنه جای نشناسی و این جور بنده چهارساعت تو خیابونا ول بودم
می دونستم امی خیلی عصبی اگه اسلحع داشت همه می کشت تا اروم بشه
یهو دنیکا زد زیر گریههه
من: چی شده تو رو
دنیکا:رفتیم خونه عموت اقا من هم باید چادر بزارم هم باید اسم و فامیلیمو عوض کنم اونم چه اسمی کبرا
دیدگاه ها (۱۳)

پارت78زدم زیر خنده دنیکا داره گریه می کنه من می خندمرایان: س...

پارت 79امیر:معلوم نیست پدرش کیهمن: منظورت اینه که حرام زاده ...

پارت76رمان از زبان سارا*&*خاک تت سرم شد وای خدااسریه لباسمو ...

پارت75من: مامان شورشو در اوردیامامان:دختره گوشتو پر کرده که ...

*سرنوشت*ویو رایا با نور ملایمی که از پرده های توری اتاق میزد...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_69که همون لحظه سارا وارد آشپ...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

part 3

رمان

𝓹𝓪𝓻𝓽۶۱ات ویو مامانمینا زنگ زدن جواب دادم ات: سلامممممم. ا ب....

رمان آرام باش

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط