✦ اولین گناه ✦
✦ اولین گناه ✦
فصل بیستم: چیزی که نمیفهمیدم
---
بیدار شدم. و او کنارم بود.
سرش روی شانهام. موهایش روی صورتم. نفسش روی گردنم.
لعنتی.
چقدر زیبا بود. چقدر آرام. مثل کسی که سالها کابوس دیده و بالاخره خواب راحت دیده.
نگاهش کردم. طولانی. به آن مژههای سیاه. به آن لبهای خشک. به آن زخمِ روی پیشانی. به آن آرامش.
و بعد... بوسیدمش.
روی پیشانی. آرام. مثل دعا.
او بیدار شد. چشمانش را باز کرد. بنفش. تاریک.
و من... لبخند زدم. گشاد. مثل یک بچه.
— صبح بخیر.
او چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. و من... نزدیکتر شدم.
بویش را کشیدم. رز سیاه. عود. باران. مست شدم. دستم را روی گونهاش گذاشتم. نوازش. آرام. مثل کسی که گنج پیدا کرده.
— تو... — زمزمه کردم. — تو دیوانهام کردی.
بوسیدمش. دوباره. روی لب. عمیق. مثل کسی که سالها تشنه بوده.
او... تکان نخورد.
نه هل داد. نه بوسید. هیچ.
مثل سنگ. مثل مجسمه. مثل کسی که نمیخواهد.
عقب کشیدم. نگاهش کردم.
— چی شده؟
— هیچی.
— دروغ نگو.
— هیچی. — بلند شد. از تخت. فاصله. مثل کسی که میترسد.
— کاساندرا.
— چی؟ — برگشت. نگاهم کرد. سرد. بیحس. مثل همان شب اول. مثل همان دخترِ لبِ پنجره.
— من... — جلو رفتم. به سمتش. — من دوستت دارم.
سکوت.
او نگاهم کرد. یک لحظه. دو لحظه. چیزی در چشمانش لرزید. ترس؟ درد؟ چیز دیگر؟
و بعد... سرد شد.
— تو نمیدانی عشق چیست.
— میدانم.
— نه. نمیدانی. — به سمت پنجره رفت. — تو فقط... تو فقط تنهایی. مثل من. مثل همه. و فکر میکنی این عشق است.
— کاساندرا...
— نه.
جلو رفتم. دستم را دراز کردم. شانهاش. چرخاندمش. رو به خودم.
— بوسم کن.
سکوت.
— بوسم کن. اگر واقعاً نمیخواهی... اگر از من متنفری... پس بوسم کن و تمامش کن.
او نگاهم کرد. بنفش. تاریک. لرزان.
جلو آمدم. صورتم را نزدیک کردم. نفسش روی لبم. چشمانش. لبهایش.
و بعد... پس زد.
دستش. روی سینهام. محکم. دور.
عقب رفتم. یک قدم. دو قدم.
سکوت.
درد.
خشم.
— تو... — صدایم لرزید. — تو چرا؟
— چون نمیتوانم. — صدایش شکست. — چون نمیدانم چطور. چون... چون من بلد نیستم. کسی به من یاد نداده. کسی...
— من به تو یاد میدهم!
— نه! — جیغ کشید. — تو هم مثل همهای! تو هم میروی! تو هم...
سکوت.
و بعد... سایه.
از گوشهی اتاق. دوید. به سمت کاساندرا. به بغلش پرید.
کاساندرا دستهایش را دورش پیچید. محکم. مثل کسی که نجات پیدا کرده. مثل کسی که تنها نیست.
و من... نگاه کردم.
به آن گربه. به آن بغل. به آن دستهای دورِ گربه.
حسودی.
لعنتی. حسودی.
من دنبالش گشتم. من نجاتش دادم. من بوسیدمش. من عاشقش شدم.
و او... گربهاش را بغل میکند. مثل کسی که عشق را از من نمیگیرد. از گربه میگیرد.
— کاساندرا.
— چی؟
— آن گربه... — صدایم سرد شد. — آن گربه را ول کن.
او نگاهم کرد. سرد. محکم.
— نه.
— گفتم ولش کن.
— نه.
سکوت.
نگاه. نفس. خشم. حسودی.
و در دلم گفتم:
«من او را میخواهم. تمامش را. نه با یک گربه. نه با یک ورد. نه با یک پتو. تمامش را.
و اگر باید بجنگم... میجنگم.
حتی با یک گربه.»
---
پایان فصل بیستم.
---
فصل بیستویکم: «...» — بهزودی.
«من عاشقش شدم. و او... او از من میترسید. نه از دستهایم. نه از چاقوهایم. از* قلبم.** از چیزی که نمیفهمید. و من... من نمیدانستم چطور نشانش دهم. جز با خشم. جز با حسودی. جز با...»*
— جیون جونگکوک
فصل بیستم: چیزی که نمیفهمیدم
---
بیدار شدم. و او کنارم بود.
سرش روی شانهام. موهایش روی صورتم. نفسش روی گردنم.
لعنتی.
چقدر زیبا بود. چقدر آرام. مثل کسی که سالها کابوس دیده و بالاخره خواب راحت دیده.
نگاهش کردم. طولانی. به آن مژههای سیاه. به آن لبهای خشک. به آن زخمِ روی پیشانی. به آن آرامش.
و بعد... بوسیدمش.
روی پیشانی. آرام. مثل دعا.
او بیدار شد. چشمانش را باز کرد. بنفش. تاریک.
و من... لبخند زدم. گشاد. مثل یک بچه.
— صبح بخیر.
او چیزی نگفت. فقط نگاهم کرد. و من... نزدیکتر شدم.
بویش را کشیدم. رز سیاه. عود. باران. مست شدم. دستم را روی گونهاش گذاشتم. نوازش. آرام. مثل کسی که گنج پیدا کرده.
— تو... — زمزمه کردم. — تو دیوانهام کردی.
بوسیدمش. دوباره. روی لب. عمیق. مثل کسی که سالها تشنه بوده.
او... تکان نخورد.
نه هل داد. نه بوسید. هیچ.
مثل سنگ. مثل مجسمه. مثل کسی که نمیخواهد.
عقب کشیدم. نگاهش کردم.
— چی شده؟
— هیچی.
— دروغ نگو.
— هیچی. — بلند شد. از تخت. فاصله. مثل کسی که میترسد.
— کاساندرا.
— چی؟ — برگشت. نگاهم کرد. سرد. بیحس. مثل همان شب اول. مثل همان دخترِ لبِ پنجره.
— من... — جلو رفتم. به سمتش. — من دوستت دارم.
سکوت.
او نگاهم کرد. یک لحظه. دو لحظه. چیزی در چشمانش لرزید. ترس؟ درد؟ چیز دیگر؟
و بعد... سرد شد.
— تو نمیدانی عشق چیست.
— میدانم.
— نه. نمیدانی. — به سمت پنجره رفت. — تو فقط... تو فقط تنهایی. مثل من. مثل همه. و فکر میکنی این عشق است.
— کاساندرا...
— نه.
جلو رفتم. دستم را دراز کردم. شانهاش. چرخاندمش. رو به خودم.
— بوسم کن.
سکوت.
— بوسم کن. اگر واقعاً نمیخواهی... اگر از من متنفری... پس بوسم کن و تمامش کن.
او نگاهم کرد. بنفش. تاریک. لرزان.
جلو آمدم. صورتم را نزدیک کردم. نفسش روی لبم. چشمانش. لبهایش.
و بعد... پس زد.
دستش. روی سینهام. محکم. دور.
عقب رفتم. یک قدم. دو قدم.
سکوت.
درد.
خشم.
— تو... — صدایم لرزید. — تو چرا؟
— چون نمیتوانم. — صدایش شکست. — چون نمیدانم چطور. چون... چون من بلد نیستم. کسی به من یاد نداده. کسی...
— من به تو یاد میدهم!
— نه! — جیغ کشید. — تو هم مثل همهای! تو هم میروی! تو هم...
سکوت.
و بعد... سایه.
از گوشهی اتاق. دوید. به سمت کاساندرا. به بغلش پرید.
کاساندرا دستهایش را دورش پیچید. محکم. مثل کسی که نجات پیدا کرده. مثل کسی که تنها نیست.
و من... نگاه کردم.
به آن گربه. به آن بغل. به آن دستهای دورِ گربه.
حسودی.
لعنتی. حسودی.
من دنبالش گشتم. من نجاتش دادم. من بوسیدمش. من عاشقش شدم.
و او... گربهاش را بغل میکند. مثل کسی که عشق را از من نمیگیرد. از گربه میگیرد.
— کاساندرا.
— چی؟
— آن گربه... — صدایم سرد شد. — آن گربه را ول کن.
او نگاهم کرد. سرد. محکم.
— نه.
— گفتم ولش کن.
— نه.
سکوت.
نگاه. نفس. خشم. حسودی.
و در دلم گفتم:
«من او را میخواهم. تمامش را. نه با یک گربه. نه با یک ورد. نه با یک پتو. تمامش را.
و اگر باید بجنگم... میجنگم.
حتی با یک گربه.»
---
پایان فصل بیستم.
---
فصل بیستویکم: «...» — بهزودی.
«من عاشقش شدم. و او... او از من میترسید. نه از دستهایم. نه از چاقوهایم. از* قلبم.** از چیزی که نمیفهمید. و من... من نمیدانستم چطور نشانش دهم. جز با خشم. جز با حسودی. جز با...»*
— جیون جونگکوک
- ۳۶۵
- ۰۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط