پارت ۱۰ رمانذآغوشت آرامش جهانست 🔱
پارت ۱۰ رمانذآغوشت آرامش جهانست 🔱
سر و صدا زیاد بود ،آرام پلکامو باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت یه پیرزن بود (مشا الله چه خوب هم مونده 😆 )که چشماش اشکی بود و زل زده بود به من خودشو انداخت رو من کامل منو تو بغل گرفت
و هی میگفت عزیزمی فدات بشم نوه گلممم 😭 😭 😭 ،تو این همه مدت کجا بودی ،خدا ازش نگذره و هق هقش نذاشت که بقیه حرفشو بتونه بزنه
یه دختر جون اومد کنارش آروم بلندش کرد ،نگاهی به کل اتاق انداختم طرف سمت راستم یه چندتا زن و چند تا هم دختر جون بودن ،یکی دستمو گرفت برگشتم سمت چپ تخت بابا بزرگ رو دیدم چشماش پر اشک بود ،اشکم در اومد و رو گونه ام سر خورد اصلا برام مهم نبود که این همه ادم داخل اتاق هستن با یه حرکت خودمو انداختم تو بغل بابا بزرگ دستمو انداختم دور گردنش ،
بابا بزرگ :دخترم دختر قشنگم ،یادگار محمدطلاهم ،گریه نکن عزیزم دیگه نمیزارم اذیتت کننن ،دیگه اجازه نمیدم که بهت زور بگن 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭
گفتم بابا بزرگ که بدجور گلوم سوزش گرفت ،بابا بزرگ منو یه کم از خودش دور کرد دیده که صورتم از درد جمع شد گفت
بابا بزرگ :سهیل بگو دکتر بیاد ،دخترم عزیزم چت شده
سوزشش اونقدر زیاد بود که با شدت بیشتری گریه کردم دکتر سریع اومد که دیدم پوریاست (هنوز دوساعت نیست میشناسمش هاااا چه صمیمی صداش میزنم )
پوریا :آرام بخواب تو کل بدنت کبود ،بدنت ضعیف
بابابزرگ : پوریا پسرم آرام خواست چیزی بهم بگه که از درد صوتش جمع شد
پوریا :بابا بزرگ ارام بخاطر جیغ زیاد حنجرش آسیب دیده ، تازه عمل هم شد بعد برگشت طرف من مگه نگفتم حرف نزن ،
مامان بزرگ :ارام عزیزم بهتری جایت درد میکنه بگو نور چشمیم
با اشاره گفتم نه
خواستم باز حرف بزنم که پوریا گفت :نه مثل این که هر چی من میگم هیچی نگو حرف نزن فایده نداره،آرامبخش بهت بزنم تا استراحت کنی ،بخوای بیدار بمونی نمی تونی جلو خودت بگیری حرف نزنی
آروم گفتم خواهش میکنم بزار بیدار باشم
گفت حرف اگر نزتی میتونی بیدار باشی ،بعد وضعیتمو چک کرد ،
پوریا :بهتری خداروشکر ،فقط معدت،،زخم معده گرفتی ، باید خیلی مراقب باشی ،من باید برم مریض های دیگمو ویضیت کنم ،فقط خواهش عاجزانه حرف نزنی هاااا ،تازه داره تار های حجنرت بهبود پیدا میکنه فعلا
چون نمی تونستم حرف بزنم ،پس سکوت کردم
یه دختر که قد نسبتأ بلندی داشت اومد طرفم و گفت :من ساحلم ،دختر عموت ،این هم صدف واینم خواهرش سمانه میشن دختر عمه هات ،البته بگم که کچلت میکنن😅 ،ایشون هم رویا و اینا هم آزیتا وبهنوش هستن دختر عمو و عمت
خب خب ...خب اینا هم این که سهیل پسر عموت ،اینم سینا است که ما بهش میگیم سینی 😅 ،اینم شهاب پسر عموت ،اینم آرمان و بارمان پسر خاله ات
خب ماشا الله تیم فوتبالن بقیشون هنوز نیومدن که اگر بیان واویلاست
خندم گرفته بود از حرکاتش 😆 دهن باز کردم حرف بزنم سرو کله پوریا پیدا شد
پوریا من باید با چسب دو قلو این دهنت رو چسب بزنم که حرف نزنی ،😂
بااشاره بهش حالی کردم که قلم و کاغذ میخوام ،برام اورد
نوشتم :پوری خان دلت میاد زبونم بچبونی 😉
خوندش بلند خندید
پوریا :وای وای دختر خوبه حنجرت درد 😂 😂 😂 😂 پس بهار راست میگفت که چقدر شیطونی
نوشتم بهار کیه ؟
پوریا :همون دختری که بهت میگفت طوفان و زلزله
یادم اومد من خیلی وقته بهاروندیدم دوست دوران دبستانم بود
نوشتم بهار رو از کجا میشناسی ؟
پوریا :اون دختری که ازت خون گرفت داخل مدرسه بهار بود تو که نشناختیش
افتادم به سورفه و حدسه کردن
گلوم سوزش خیلی بدی داشت و هی میسوخت دستمو گذاشتم جلو دهانم ،بدجور میسوخت از دردش گریه کردم 😭 😭 😭 😭 😭 😭
پوریا:آرام آروم آروم نفس بکش
بعد چند دقیقه سرفه کردنم تموم شد دستمو که از جلو دهنم برداشتم داخل دستم .....
سر و صدا زیاد بود ،آرام پلکامو باز کردم اولین چیزی که دیدم صورت یه پیرزن بود (مشا الله چه خوب هم مونده 😆 )که چشماش اشکی بود و زل زده بود به من خودشو انداخت رو من کامل منو تو بغل گرفت
و هی میگفت عزیزمی فدات بشم نوه گلممم 😭 😭 😭 ،تو این همه مدت کجا بودی ،خدا ازش نگذره و هق هقش نذاشت که بقیه حرفشو بتونه بزنه
یه دختر جون اومد کنارش آروم بلندش کرد ،نگاهی به کل اتاق انداختم طرف سمت راستم یه چندتا زن و چند تا هم دختر جون بودن ،یکی دستمو گرفت برگشتم سمت چپ تخت بابا بزرگ رو دیدم چشماش پر اشک بود ،اشکم در اومد و رو گونه ام سر خورد اصلا برام مهم نبود که این همه ادم داخل اتاق هستن با یه حرکت خودمو انداختم تو بغل بابا بزرگ دستمو انداختم دور گردنش ،
بابا بزرگ :دخترم دختر قشنگم ،یادگار محمدطلاهم ،گریه نکن عزیزم دیگه نمیزارم اذیتت کننن ،دیگه اجازه نمیدم که بهت زور بگن 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭 😭
گفتم بابا بزرگ که بدجور گلوم سوزش گرفت ،بابا بزرگ منو یه کم از خودش دور کرد دیده که صورتم از درد جمع شد گفت
بابا بزرگ :سهیل بگو دکتر بیاد ،دخترم عزیزم چت شده
سوزشش اونقدر زیاد بود که با شدت بیشتری گریه کردم دکتر سریع اومد که دیدم پوریاست (هنوز دوساعت نیست میشناسمش هاااا چه صمیمی صداش میزنم )
پوریا :آرام بخواب تو کل بدنت کبود ،بدنت ضعیف
بابابزرگ : پوریا پسرم آرام خواست چیزی بهم بگه که از درد صوتش جمع شد
پوریا :بابا بزرگ ارام بخاطر جیغ زیاد حنجرش آسیب دیده ، تازه عمل هم شد بعد برگشت طرف من مگه نگفتم حرف نزن ،
مامان بزرگ :ارام عزیزم بهتری جایت درد میکنه بگو نور چشمیم
با اشاره گفتم نه
خواستم باز حرف بزنم که پوریا گفت :نه مثل این که هر چی من میگم هیچی نگو حرف نزن فایده نداره،آرامبخش بهت بزنم تا استراحت کنی ،بخوای بیدار بمونی نمی تونی جلو خودت بگیری حرف نزنی
آروم گفتم خواهش میکنم بزار بیدار باشم
گفت حرف اگر نزتی میتونی بیدار باشی ،بعد وضعیتمو چک کرد ،
پوریا :بهتری خداروشکر ،فقط معدت،،زخم معده گرفتی ، باید خیلی مراقب باشی ،من باید برم مریض های دیگمو ویضیت کنم ،فقط خواهش عاجزانه حرف نزنی هاااا ،تازه داره تار های حجنرت بهبود پیدا میکنه فعلا
چون نمی تونستم حرف بزنم ،پس سکوت کردم
یه دختر که قد نسبتأ بلندی داشت اومد طرفم و گفت :من ساحلم ،دختر عموت ،این هم صدف واینم خواهرش سمانه میشن دختر عمه هات ،البته بگم که کچلت میکنن😅 ،ایشون هم رویا و اینا هم آزیتا وبهنوش هستن دختر عمو و عمت
خب خب ...خب اینا هم این که سهیل پسر عموت ،اینم سینا است که ما بهش میگیم سینی 😅 ،اینم شهاب پسر عموت ،اینم آرمان و بارمان پسر خاله ات
خب ماشا الله تیم فوتبالن بقیشون هنوز نیومدن که اگر بیان واویلاست
خندم گرفته بود از حرکاتش 😆 دهن باز کردم حرف بزنم سرو کله پوریا پیدا شد
پوریا من باید با چسب دو قلو این دهنت رو چسب بزنم که حرف نزنی ،😂
بااشاره بهش حالی کردم که قلم و کاغذ میخوام ،برام اورد
نوشتم :پوری خان دلت میاد زبونم بچبونی 😉
خوندش بلند خندید
پوریا :وای وای دختر خوبه حنجرت درد 😂 😂 😂 😂 پس بهار راست میگفت که چقدر شیطونی
نوشتم بهار کیه ؟
پوریا :همون دختری که بهت میگفت طوفان و زلزله
یادم اومد من خیلی وقته بهاروندیدم دوست دوران دبستانم بود
نوشتم بهار رو از کجا میشناسی ؟
پوریا :اون دختری که ازت خون گرفت داخل مدرسه بهار بود تو که نشناختیش
افتادم به سورفه و حدسه کردن
گلوم سوزش خیلی بدی داشت و هی میسوخت دستمو گذاشتم جلو دهانم ،بدجور میسوخت از دردش گریه کردم 😭 😭 😭 😭 😭 😭
پوریا:آرام آروم آروم نفس بکش
بعد چند دقیقه سرفه کردنم تموم شد دستمو که از جلو دهنم برداشتم داخل دستم .....
- ۱۰.۴k
- ۲۱ دی ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط