{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خان

در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏ شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.
دیدگاه ها (۳)

ﻭﺻﻴﺖ ﺳﮓ؛ﺳﮓ ﮔﻠﻪ ﺍﻯ ﺑﻤﺮﺩ ، ﭼﻮﻥ ﺻﺎﺣﺒﺶ ﺧﻴﻠﻰ ﺁﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ ، ﺍﻭ...

مرگ من من میمیرم ... اما مرگ من ، مرگ زندگی من نیست! مرگ من ...

دانشجویی پس از اینکه در درس منطق نمره نیاورد به استادش گفت: ...

از اسب که بیوفتی....... اسیر ، سرزنش خاک خواهی شد.! این قانو...

LESSON

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۲ همانطور که دخترک قهر کرده بود ، ...

عقد با رئیس مافیا پارت 30ات هنوز به گوشی تهیونگ نگاه می‌کرد....

آتیشی که از بارون شروع شدpart 45ویوی ا. تفضای اتاق سنگین شده...

پشت نگاه سردت....16ویو تهیونگهنوز حرف بابام توی سرم می‌چرخید...

آتیشی که از بارون شروع شدpart 42ویوی ا. تبرای چند ثانیه حتی ...

p20صبح روز بعد، تهیونگ زودتر از همیشه به بیمارستان رسید.تمام...

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»راهروی ساختمان تاریک بود.صدای قدم‌های ل...

تکپارتیوقتی بین دخترو پسرش فرق میزاشتصدای خنده‌ی بچه‌ها تمام...

داستان خانواده گسکویین اشک هر مردی رو در میارهداستان کامل خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط