ساعتها گذشت. نور ظهر از لای پردهها به داخل اتاق میتابی
ساعتها گذشت. نور ظهر از لای پردهها به داخل اتاق میتابید و تو آرام بیدار شدی. دستت را روی شکمت گذاشتی، سنگینی آرامی حس میکردی. نگاهت به ساعت روی میز افتاد؛ عقربهها نزدیک سه را نشان میدادند.
صدای آرام قدمهای خدمتکارها از راهرو میآمد. وقتی در اتاق را باز کردی، یکی از آنها جلو آمد و با صدای آرام گفت:
«خانم… وقت ناهار شده. آقا هنوز به عمارت برنگشتن.»
راهت را به سمت سالن غذاخوری گرفتی. میز بزرگ آماده بود؛ ظرفها با دقت چیده شده بودند اما جای اصلی، صندلی تهیونگ، خالی بود. سکوت سنگینی حاکم بود، فقط صدای ساعت دیواری شنیده میشد.
روی صندلی نشستی. به غذا نگاه کردی، اما دستت نمیرفت شروع کنی. نبودن تهیونگ، هرچند اغلب سرد و سختگیر بود، باعث میشد فضای خانه غریبتر و سنگینتر به نظر برسد.
روی صندلی نشستی و دستهایت را روی زانوهایت گذاشتی. نگاهت مدام بین ساعت دیواری و صندلی خالی تهیونگ جابهجا میشد. بوی غذا در فضا پیچیده بود، اما میل خوردن نداشتی. انگار گلویت بسته بود.
خدمتکار آرام جلو آمد:
«خانم… بهتره غذا سرد نشه.»
سر تکان دادی اما هیچ حرکتی نکردی. نگاهت هنوز روی صندلی او بود.
«میخوام صبر کنم. وقتی تهیونگ برگشت، میخورم.»
خدمتکار چیزی نگفت، فقط عقب رفت. سکوت دوباره در سالن نشست. ثانیهها کش میآمدند، هر صدای موتور از بیرون، هر بسته شدن در، امید کوتاهی در دلت روشن میکرد که شاید تهیونگ برگشته باشد… اما خبری نبود.
انگشتانت بیقرار روی لبه میز ضرب گرفتند. احساس میکردی بچه درونت هم بیتاب شده، مثل اینکه او هم انتظار بکشد.
صدای آرام قدمهای خدمتکارها از راهرو میآمد. وقتی در اتاق را باز کردی، یکی از آنها جلو آمد و با صدای آرام گفت:
«خانم… وقت ناهار شده. آقا هنوز به عمارت برنگشتن.»
راهت را به سمت سالن غذاخوری گرفتی. میز بزرگ آماده بود؛ ظرفها با دقت چیده شده بودند اما جای اصلی، صندلی تهیونگ، خالی بود. سکوت سنگینی حاکم بود، فقط صدای ساعت دیواری شنیده میشد.
روی صندلی نشستی. به غذا نگاه کردی، اما دستت نمیرفت شروع کنی. نبودن تهیونگ، هرچند اغلب سرد و سختگیر بود، باعث میشد فضای خانه غریبتر و سنگینتر به نظر برسد.
روی صندلی نشستی و دستهایت را روی زانوهایت گذاشتی. نگاهت مدام بین ساعت دیواری و صندلی خالی تهیونگ جابهجا میشد. بوی غذا در فضا پیچیده بود، اما میل خوردن نداشتی. انگار گلویت بسته بود.
خدمتکار آرام جلو آمد:
«خانم… بهتره غذا سرد نشه.»
سر تکان دادی اما هیچ حرکتی نکردی. نگاهت هنوز روی صندلی او بود.
«میخوام صبر کنم. وقتی تهیونگ برگشت، میخورم.»
خدمتکار چیزی نگفت، فقط عقب رفت. سکوت دوباره در سالن نشست. ثانیهها کش میآمدند، هر صدای موتور از بیرون، هر بسته شدن در، امید کوتاهی در دلت روشن میکرد که شاید تهیونگ برگشته باشد… اما خبری نبود.
انگشتانت بیقرار روی لبه میز ضرب گرفتند. احساس میکردی بچه درونت هم بیتاب شده، مثل اینکه او هم انتظار بکشد.
- ۲۵.۹k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط