{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تهیونگ دستمال رو باز کرد، چند قطره از آب سرد روی اون زد و

تهیونگ دستمال رو باز کرد، چند قطره از آب سرد روی اون زد و بدون اینکه چیزی بگه نزدیک شد. تو ناخودآگاه عقب کشیدی، اما دستش محکم‌تر روی بازوت نشست و مانعت شد.

او دستمال خیس رو آرام روی گونه‌هات کشید. خنکای پارچه با پوست داغ و لرزونت تضاد عجیبی داشت. تو هیچ حرفی نزدی، فقط چشم‌هات رو بستی تا نگاه سنگینش رو حس نکنی.

صدای نفسش نزدیک بود، بی‌آنکه تغییر زیادی در چهره‌اش دیده بشه. بعد از چند لحظه دستمال رو کنار گذاشت و با لحنی آرام اما قاطع گفت:

تهیونگ: «دیگه چیزی نیست. می‌تونی برگردی.»

تو آهسته سرت تکون دادی، ولی هنوز توان ایستادن نداشتی. تهیونگ این رو فهمید، چون بدون مکث دستش رو پشت کمرت گذاشت و کمکت کرد به سمت در حرکت کنی.
وقتی نزدیک در رسیدید، تهیونگ هنوز دستش رو پشت کمرت گذاشته بود تا تعادلت رو نگه داره. اما تو ناگهان مکث کردی و کمی فاصله گرفتی. نگاهت پایین بود، صدات لرز داشت اما محکم‌تر از همیشه گفتی:

تو: «می‌خوام برم توی اتاق... لطفاً.»

سکوت کوتاهی بینتان افتاد. دست تهیونگ آرام پایین افتاد. نگاهش سرد بود اما چیزی در عمقش برای لحظه‌ای تکان خورد، انگار بین رها کردن و نگه داشتن تو گیر کرده باشد.

تهیونگ فقط یک کلمه گفت:
«باشه.»

و عقب ایستاد تا راه رو برات باز کنه.

تو به سمت پله‌ها حرکت کردی، هر قدم سنگین‌تر از قبلی بود، اما حس کردی همین فاصله‌ی کوچک برای نفس کشیدن لازم داری.
وقتی به اتاقت رسیدی، روی تخت دراز کشیدی. خستگی و حالت تهوعی که هنوز ردش در بدنت بود، باعث شد خیلی زود پلک‌هایت سنگین شود. بدون اینکه بفهمی کی، در خواب فرو رفتی.

تهیونگ چند لحظه بعد، از پشت در نگاه کوتاهی انداخت، اما چیزی نگفت. صدای زنگ تلفنش در جیبش پیچید و او را از جا کند. به سمت دفترش در عمارت رفت و تماس‌های کاری را یکی‌یکی پاسخ داد. بعد هم بی‌معطلی از خانه بیرون زد تا سراغ کارهای شرکتش برود.

عمارت در سکوت فرو رفته بود. خدمتکارها آرام و بی‌صدا مشغول کار بودند، و تو در اتاق خودت، بی‌خبر از رفتن تهیونگ، غرق در خوابی عمیق بودی.
دیدگاه ها (۰)

ساعت‌ها گذشت. نور ظهر از لای پرده‌ها به داخل اتاق می‌تابید و...

دست‌هایت دیگر روی میز آرام نگرفت. نفس‌هایت کوتاه‌تر شد و انگ...

بعد از اینکه خدمتکارها ظرف‌ها را بردند، تو و تهیونگ دوباره س...

روی صندلی نشسته بودی و لقمه‌ای نصفه توی دستت مانده بود. تهیو...

جنگل نفرین شده پارت ۲۱

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

درخواستی

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۷✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

سناریو اسلیترین

دستاتو دور گردنش حلقه کردی، فلیکس وقتی حلقه‌ی دست‌هات رو دور...

🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»شب شده بود.بعد از اتفاق صبح، عمارت...

پارت ۳ساعت ۱۰ و ۳۰ دقیقه صبح_جونگکوک:زنگ تفریح بود و داشتیم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط