" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁵⁸
وای خدای من.
از جذابیت و زیباییاش با کت و شلوار نگویم برایتان.
برای خودم نیز سوال است که چطور میتواند انقدر بی عیب و نقص باشد؟!
حیف این چهرهی مظلوم نیست که دارد به اجبار ازدواج میکند؟!
کیم هم آنجا بود.
با لبخندی مصنوعی و حال به هم زن به جمعیت نگاه میکرد.
و اینجا بود که قلبم یک ضربه جا انداخت.
او واقعا...
لایلا بود؟!
همان لایلا که تا چند وقت پیش برای یک تا مویش جان میدادم؟!
همان لایلا که تا یک نفر خیره نگاهش میکرد عصبی میشدم؟!
هنوز همان لبخند لعنتی روی لبانش بود.
همان لبخندی که روزی تنها دلیلم برای زندگی بود.
اینکه کنار عشق واقعی زندگیم میبینمش حالم را خراب میکرد.
آخر تهیونگ کجا...
آن دختر هرزه و خراب کجا؟!
اصلا قابل مقایسه نیستند.
مسخرهست.
تهیونگ شاید الان به عنوان داماد در مجلس حاضر باشد.
اما از نگاهش میتوان فهمید که راضی نیست.
یکی از آنها داد زد...
_ دست نگه دارید!
همهی نگاه ها به سمتش برگشت.
حتی تهیونگ و لایلا.
از آنجایی که کنار همان مرد ایستاده بودم تهیونگ اول مرا دید.
نگاهش آرام بود.
اما میتوانستم بفهمم که کلی حرف در آن نگاه نهفته است.
لایلا هم توانست مرا ببیند.
چشمانش گرد شد و با ناباوری لب زد...
_ این مرتیکه اینجا چیکار میکنه؟! "خفه شو زنیکه"
نگاهی عصبی و تیز به سمتش پرتاب کردم.
در جواب رویش را برگرداند.
تهیونگ که توانست جنگ بین ما را ببیند پوزخندی زد.
همان مرد به تمامی بادیگارد ها گفت که اسلحه هایشان را بیندازند.
کیم جلو آمد.
پرسید...
_ مشکلی پیش اومده جناب؟!
_ طوری که گفته شده شما آقای جئون جونگکوک رو از خونهشون دزدیدید و تهدید به مرگ کردید.
چند نفر از مهمان ها با تعجب به هم خیره شدند.
کیم که زبانش قاصر بود تنها پاسخ داد...
_ ولی الان مراسم پسرمه نمیتونید بهمش بزنید.
_ راجب اینکه پسرتون رو مجبود کردید که ازدواج کنه چی؟!
_ شما نمیتونید بدون مدرک به من تهمت الکی بزنید!
از پشت سر همان مرد کنار اومدم و به زخمی که دیشب روی گردنم ایجاد کرد اشاره کردم.
+ اینم مدرک!
شاهدم دارم!
کیم رو به من کرد و حرصی گفت...
ادامه دارد...
part : ⁵⁸
وای خدای من.
از جذابیت و زیباییاش با کت و شلوار نگویم برایتان.
برای خودم نیز سوال است که چطور میتواند انقدر بی عیب و نقص باشد؟!
حیف این چهرهی مظلوم نیست که دارد به اجبار ازدواج میکند؟!
کیم هم آنجا بود.
با لبخندی مصنوعی و حال به هم زن به جمعیت نگاه میکرد.
و اینجا بود که قلبم یک ضربه جا انداخت.
او واقعا...
لایلا بود؟!
همان لایلا که تا چند وقت پیش برای یک تا مویش جان میدادم؟!
همان لایلا که تا یک نفر خیره نگاهش میکرد عصبی میشدم؟!
هنوز همان لبخند لعنتی روی لبانش بود.
همان لبخندی که روزی تنها دلیلم برای زندگی بود.
اینکه کنار عشق واقعی زندگیم میبینمش حالم را خراب میکرد.
آخر تهیونگ کجا...
آن دختر هرزه و خراب کجا؟!
اصلا قابل مقایسه نیستند.
مسخرهست.
تهیونگ شاید الان به عنوان داماد در مجلس حاضر باشد.
اما از نگاهش میتوان فهمید که راضی نیست.
یکی از آنها داد زد...
_ دست نگه دارید!
همهی نگاه ها به سمتش برگشت.
حتی تهیونگ و لایلا.
از آنجایی که کنار همان مرد ایستاده بودم تهیونگ اول مرا دید.
نگاهش آرام بود.
اما میتوانستم بفهمم که کلی حرف در آن نگاه نهفته است.
لایلا هم توانست مرا ببیند.
چشمانش گرد شد و با ناباوری لب زد...
_ این مرتیکه اینجا چیکار میکنه؟! "خفه شو زنیکه"
نگاهی عصبی و تیز به سمتش پرتاب کردم.
در جواب رویش را برگرداند.
تهیونگ که توانست جنگ بین ما را ببیند پوزخندی زد.
همان مرد به تمامی بادیگارد ها گفت که اسلحه هایشان را بیندازند.
کیم جلو آمد.
پرسید...
_ مشکلی پیش اومده جناب؟!
_ طوری که گفته شده شما آقای جئون جونگکوک رو از خونهشون دزدیدید و تهدید به مرگ کردید.
چند نفر از مهمان ها با تعجب به هم خیره شدند.
کیم که زبانش قاصر بود تنها پاسخ داد...
_ ولی الان مراسم پسرمه نمیتونید بهمش بزنید.
_ راجب اینکه پسرتون رو مجبود کردید که ازدواج کنه چی؟!
_ شما نمیتونید بدون مدرک به من تهمت الکی بزنید!
از پشت سر همان مرد کنار اومدم و به زخمی که دیشب روی گردنم ایجاد کرد اشاره کردم.
+ اینم مدرک!
شاهدم دارم!
کیم رو به من کرد و حرصی گفت...
ادامه دارد...
- ۱۹۸
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط