پارت ۲۵۹
پارت ۲۵۹
چانیونگ: به اونجاش کاری نداشته باش یونا من میخوام طلاقتو از هیونجین بگیرم
با چهره ای شوک شده بهش نگاه کردم ، چ..چی میگفت ؟
+منطورت چیه چانیونگ چطوری میخوای همچین کاری کهی اون حتی گوشیم رو هم ازم گرفته و به قول خودت توی اون عمارت حبسم کرده چطوری می خوای طلاقمو ازش بگیری؟
دستش رو از دورم باز کرد و از تویه جیبش چیزی درآورد و کف دستم گذاشت ، با دیدن گوشی متعجب بهش نگاه کردم
چانیونگ: برای اینکه باهات در ارتباط باشمو نقشه بکشیم باید گوشی داشته باشی این رو بگیر یونا ، یه جای خوب مخفیش کن و هروقت چیزی شد خودم بهت پیام میدم
و سپس بدون توجه به چهره ی ترسیده و متعجبم بوسه ای روی لبهام زد و بیرون رفت
الان... الان این یعنی چی؟...گوشی رو مخفی کردمو رفتم بیرون ، بعد از خوردن غذا رفتیم عمارت و من مستقیم به سمت اتاق رفتمو گوشی رو یه جای خوب مخفی کردمو داشتم نگاه میکردم که ببینم پیدا نیست که صدایی پشت سرم شنیدم
-دنبال چی میگردی؟
جیغ خفه ای کشیدم و سریع سر بلند کردم
+ه...هیچی...
-چیزی ازم مخفی میکنی؟
+ن..نه...چ..چی دارم که...که ازت..مخفی کنم؟
سری تکون دادم و پشت بهم کردو میخواست بره بیرون ولی در بین راه ایستاد و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-میدونستی دروغ گوی خوبی نیستی یونا؟ برعکس بقیه ای ، چشمات تورو لو میدن...
چانیونگ: به اونجاش کاری نداشته باش یونا من میخوام طلاقتو از هیونجین بگیرم
با چهره ای شوک شده بهش نگاه کردم ، چ..چی میگفت ؟
+منطورت چیه چانیونگ چطوری میخوای همچین کاری کهی اون حتی گوشیم رو هم ازم گرفته و به قول خودت توی اون عمارت حبسم کرده چطوری می خوای طلاقمو ازش بگیری؟
دستش رو از دورم باز کرد و از تویه جیبش چیزی درآورد و کف دستم گذاشت ، با دیدن گوشی متعجب بهش نگاه کردم
چانیونگ: برای اینکه باهات در ارتباط باشمو نقشه بکشیم باید گوشی داشته باشی این رو بگیر یونا ، یه جای خوب مخفیش کن و هروقت چیزی شد خودم بهت پیام میدم
و سپس بدون توجه به چهره ی ترسیده و متعجبم بوسه ای روی لبهام زد و بیرون رفت
الان... الان این یعنی چی؟...گوشی رو مخفی کردمو رفتم بیرون ، بعد از خوردن غذا رفتیم عمارت و من مستقیم به سمت اتاق رفتمو گوشی رو یه جای خوب مخفی کردمو داشتم نگاه میکردم که ببینم پیدا نیست که صدایی پشت سرم شنیدم
-دنبال چی میگردی؟
جیغ خفه ای کشیدم و سریع سر بلند کردم
+ه...هیچی...
-چیزی ازم مخفی میکنی؟
+ن..نه...چ..چی دارم که...که ازت..مخفی کنم؟
سری تکون دادم و پشت بهم کردو میخواست بره بیرون ولی در بین راه ایستاد و نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
-میدونستی دروغ گوی خوبی نیستی یونا؟ برعکس بقیه ای ، چشمات تورو لو میدن...
- ۸.۳k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط