𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④
ريشه تمام اندوهها؛ توقع داشتن از دیگران است
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
شش غروب است که برای اولین بار برای خودم هستم.میچپم توی اتاقم و این لباس های ناراحت کننده را درمیآورم.و به خدا قسم که فقط در ازای پول خیلی زیاد دوباره کت و شلوار خواهم پوشید.بعد از اینکه بلاخره یک لباس خنک میپوشم...خب صادقانه دلم می خواهد بخوابم.ولی چندین و چند پروژه دارم که باید تا پایان هفته به سازمان معجون های دارویی تحویل بدهم.پول خوبی میدهند و ایده ها را میخرند و به اسم بی کفایت ها میزنند.مهم نیست.من پول نیاز دارم.نمیخواهم سر بار این انسان های مزخرف باشم.این ترکیب ها خانواده منند.از همه بیشتر خطرناک ترین هایشان را دوست دارم.چون ترکیب های خطرناکم صادق اند.در پوسته خوب بودن فرو نمیروند و ذات اصلیشان را نشان میدهند.شاید چیزی که میخواهم باشم را در آنها میبینم.مهلک،سرد ولی صادق.یک نامه روی میز است.مهر و موم سبز،امضا شده با یکW،نامه از طرف وود است.همین یک قلم دلقک را کم داشتم.چرا به جنبش ملحق شدم؟خریت!جوگیری!نامه را باز میکنم.بوی کاغذ پوستی نو را به مشام میکشم
_عضو محترم جنبش
لطفاً پس از قرائت متن،نامه را با روش های غیرقابل بازگشت از بین ببرید.
اولین دوره تابستانه آموزش در آدرسی که متعاقبا اعلام خواهد شد برگذار میشود.خواهشمند است در زمانی که در پی نویس اعلام شده در مکان تمرین ها حضور یابید.این آزمون ها و تمرینات مهم و تعیین کننده هستند.صادقانه امکان مرگ و میر وجود دارد؛لذا چناچه زیر سن قانونی هستید مسئولیت شما با خودتان است.در مقابل والدین،جنبش هیچ مسئولیتی قبول نمیکند.
ارادتمند
_وود_
پی نویس:داف تاون¹،میدان سیلور²، باغ کاج،در قرمز
فردا هشت صبح در آدرس حاضر باشید.شما سه هفته در باغ اقامت دارید بنابراین خواهشمند است هماهنگی های لازم را انجام داده و وسایل مورد نیاز را همراه داشته باشید_
اگر بگویم دوست دارم خودم را حلق آویز کنم حق مطلب ادا نمیشود.برگه نامه را برمیدارم و به طرف اتاق مادرم میروم در میزنم و وقتی نغمه آرام"بیا تو" را میشنوم در را باز میکنم و وارد میشوم.روی صندلی نشسته و موهای طلایی اش که حالا مدتی است رو به سفیدی میرود دورش پخش شده.دارد موهایش را شانه میکند و آفتاب او را مانند یک تکه طلا درخشان کرده.نمیدانم واقعاً همینقدر زیباست یا چون مادرم است زیبا میبینمش.
"مامان میشه حرف بزنیم؟"
با لبخند شانه را روی میز کنار دستش میگذارد وموهایش را جمع میکند"البته که میشه."
روی طاقچه مینشینم و فکر میکنم چه دروغی سر هم کنم"دعوت شدم به یه دوره عملی.مکانش توی داف تاونه"
"از طرف هاگوارتز؟"
"آره"
"چندوقت باید بمونی؟"
"سه هفته."
"وسایلت رو جمع کردی؟"
"نه هنوز."
"باشه.میخوای من کمکت کنم؟"
"نه.فقط،منو جولیت هردو دعوت شدیم.فردا هشت صبح باید داف تاون باشیم"
"پس بدو پسر خوب.دست دست نکن.چیزی هست که امضا کنم؟"
"نمیدونم چیزی نگفتن.حالا محض احتیاط پشت این برگه رو امضا کن"
"باشه.مراقب خودت هستی دیگه مگه نه؟"
سر تکان میدهم
"جولیت خیلی سعی میکنه به هیچکس احتیاج نداشته باشه ولی تو بهم قول بده که حواست به خواهرت هست سوروس."
نگاهش میکنم"حواسم بهش هست مامان"
دستم را میگیرد"ریچل هم اعزام میشه؟"
سر تکان میدهم"خیلیا هستیم.ریچل هم هست"
"ریچل که خیلیا نیست خره.ریچل خاصه"
"متنفرم که دارم اینو میگم،ولی خیلی بیشتر از خاصه"
لبخند میزند"پدر سوخته"
"من برم؟"
سر تکان میدهد"آره.خداحافظ."
"خداحافظ"
روی پاشنه میچرخم که بروم اما مادرم بلند میشود و محکم در آغوش میکشدم.و این آغوش تنها پناهم در تمام زندگی بود.گرم و امن و خوشبو.و بینهایت دوست داشتنی.من هم بغلش میکنم.تنها کسی که خجالت نمیکشم پیشش احساساتی باشم.در آخر به من لبخند میزند و از اتاق بیرون میروم و توی اتاق بغلی میچپم.هرچیزی که فکر میکنم لازم بشود را جمع میکنم و وقتی نگاهم به ساعت میافتد...ساعت دوازده.حالا دیگر واقعاً خوابم میآید.میخزم زیر پتو و از اول به زندگی مرفه ایمان میآورم.گرم و اعتیادآور.زود خوابم میبرد.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹Dufftown
²silver
ريشه تمام اندوهها؛ توقع داشتن از دیگران است
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
سوروس_
شش غروب است که برای اولین بار برای خودم هستم.میچپم توی اتاقم و این لباس های ناراحت کننده را درمیآورم.و به خدا قسم که فقط در ازای پول خیلی زیاد دوباره کت و شلوار خواهم پوشید.بعد از اینکه بلاخره یک لباس خنک میپوشم...خب صادقانه دلم می خواهد بخوابم.ولی چندین و چند پروژه دارم که باید تا پایان هفته به سازمان معجون های دارویی تحویل بدهم.پول خوبی میدهند و ایده ها را میخرند و به اسم بی کفایت ها میزنند.مهم نیست.من پول نیاز دارم.نمیخواهم سر بار این انسان های مزخرف باشم.این ترکیب ها خانواده منند.از همه بیشتر خطرناک ترین هایشان را دوست دارم.چون ترکیب های خطرناکم صادق اند.در پوسته خوب بودن فرو نمیروند و ذات اصلیشان را نشان میدهند.شاید چیزی که میخواهم باشم را در آنها میبینم.مهلک،سرد ولی صادق.یک نامه روی میز است.مهر و موم سبز،امضا شده با یکW،نامه از طرف وود است.همین یک قلم دلقک را کم داشتم.چرا به جنبش ملحق شدم؟خریت!جوگیری!نامه را باز میکنم.بوی کاغذ پوستی نو را به مشام میکشم
_عضو محترم جنبش
لطفاً پس از قرائت متن،نامه را با روش های غیرقابل بازگشت از بین ببرید.
اولین دوره تابستانه آموزش در آدرسی که متعاقبا اعلام خواهد شد برگذار میشود.خواهشمند است در زمانی که در پی نویس اعلام شده در مکان تمرین ها حضور یابید.این آزمون ها و تمرینات مهم و تعیین کننده هستند.صادقانه امکان مرگ و میر وجود دارد؛لذا چناچه زیر سن قانونی هستید مسئولیت شما با خودتان است.در مقابل والدین،جنبش هیچ مسئولیتی قبول نمیکند.
ارادتمند
_وود_
پی نویس:داف تاون¹،میدان سیلور²، باغ کاج،در قرمز
فردا هشت صبح در آدرس حاضر باشید.شما سه هفته در باغ اقامت دارید بنابراین خواهشمند است هماهنگی های لازم را انجام داده و وسایل مورد نیاز را همراه داشته باشید_
اگر بگویم دوست دارم خودم را حلق آویز کنم حق مطلب ادا نمیشود.برگه نامه را برمیدارم و به طرف اتاق مادرم میروم در میزنم و وقتی نغمه آرام"بیا تو" را میشنوم در را باز میکنم و وارد میشوم.روی صندلی نشسته و موهای طلایی اش که حالا مدتی است رو به سفیدی میرود دورش پخش شده.دارد موهایش را شانه میکند و آفتاب او را مانند یک تکه طلا درخشان کرده.نمیدانم واقعاً همینقدر زیباست یا چون مادرم است زیبا میبینمش.
"مامان میشه حرف بزنیم؟"
با لبخند شانه را روی میز کنار دستش میگذارد وموهایش را جمع میکند"البته که میشه."
روی طاقچه مینشینم و فکر میکنم چه دروغی سر هم کنم"دعوت شدم به یه دوره عملی.مکانش توی داف تاونه"
"از طرف هاگوارتز؟"
"آره"
"چندوقت باید بمونی؟"
"سه هفته."
"وسایلت رو جمع کردی؟"
"نه هنوز."
"باشه.میخوای من کمکت کنم؟"
"نه.فقط،منو جولیت هردو دعوت شدیم.فردا هشت صبح باید داف تاون باشیم"
"پس بدو پسر خوب.دست دست نکن.چیزی هست که امضا کنم؟"
"نمیدونم چیزی نگفتن.حالا محض احتیاط پشت این برگه رو امضا کن"
"باشه.مراقب خودت هستی دیگه مگه نه؟"
سر تکان میدهم
"جولیت خیلی سعی میکنه به هیچکس احتیاج نداشته باشه ولی تو بهم قول بده که حواست به خواهرت هست سوروس."
نگاهش میکنم"حواسم بهش هست مامان"
دستم را میگیرد"ریچل هم اعزام میشه؟"
سر تکان میدهم"خیلیا هستیم.ریچل هم هست"
"ریچل که خیلیا نیست خره.ریچل خاصه"
"متنفرم که دارم اینو میگم،ولی خیلی بیشتر از خاصه"
لبخند میزند"پدر سوخته"
"من برم؟"
سر تکان میدهد"آره.خداحافظ."
"خداحافظ"
روی پاشنه میچرخم که بروم اما مادرم بلند میشود و محکم در آغوش میکشدم.و این آغوش تنها پناهم در تمام زندگی بود.گرم و امن و خوشبو.و بینهایت دوست داشتنی.من هم بغلش میکنم.تنها کسی که خجالت نمیکشم پیشش احساساتی باشم.در آخر به من لبخند میزند و از اتاق بیرون میروم و توی اتاق بغلی میچپم.هرچیزی که فکر میکنم لازم بشود را جمع میکنم و وقتی نگاهم به ساعت میافتد...ساعت دوازده.حالا دیگر واقعاً خوابم میآید.میخزم زیر پتو و از اول به زندگی مرفه ایمان میآورم.گرم و اعتیادآور.زود خوابم میبرد.
𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚𖥔 ݁ ˖ִ ࣪⚝₊ ⊹˚
¹Dufftown
²silver
- ۴۹
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط