بوسه دردناک )
بوسه دردناک )
پارت ۱۰۵
آورم نگاهش رو صورت تهیونگ بود ... خیلی آورم و با آرامش زیاد پلک رو هم گذاشته بود و تورم خواب بود هدفون را از گوشش برداست تا مبادا بیدار شود خودش هم کنارش دراز کشید سپس دستش را زیر گونش گذاشت و با لبخند عمیقی پر از عشق زل زد به تهیونگ ای که غرق در خواب بود ولی رنگ صورتش اصلا عادی نبود چشم هایش گود افتاده بودن و رنگ صورتش به شدت سفید ...
نگران دست تهیونگو رو دستش گذاشت سپس سمت قلبش برد و آروم روی قلبش گذاشت ... سپس عمیق زل زد بهش تا حدی در دید زیبا و چهره معرکه تهیونگ غرق بود که نفهمید که خوابش برد .... همچنین با صدا مانند دریا پلک از رو هم برداشت حتی حسمیکرد که موج های دریا به گوشش میخورد ... پلک زد تا دیدش واضح تر شود سپس زل زد به تهیونگ
تهیونگ: پاشو رسیدیم
الکس : چه زود .. ؟
تهیونگ نرم تو گلو خندید سپس از روی صندلی بلند شد بلافاصله پیراهنش را مرتب نمود الکس همچنان زل زده بود به حرکت های تهیونگ از نظرش در آن لباس ها واقعا خوشتیپ بود یک شلوار سفید همراه با پیراهن سفید و یقه اسکی در مرز دید الکس میبود ...
نهیونگ: نمیخواهی بلند بشی به نظرم تخت هتل بهتره و نرم تر باشه
الکس به این تصور تهیونگ خندید سپس از روی صندلی بلند شد بلافاصله موهای که حالا به شدت گره خوردن بودن را به دست انداخت کلافه بود آن هم از دست موهای مزاحمش ... سپس کیف و پالتوش را برداشت دیدش افتاد رو صندلی هیحو و هوسوک ؟
الکس : هیجو اینا کجان
تهیونگ در حالی که سمت در هجوم برد لب زد
تهیونگ: اونا همین دقیقه ای پیش پیاده شدن زود باش تا از دستمون فرار نکردین
الکس خندید و با دو خودش را به تهیونگ رساند سپس از پله های آهنی پایین رفتند و به آسمان زل زد
الکس : اوخ هوای پاریس یه چیزه دیگست
باز هم ریه هایش را از هوا زیبایی پر نمود سپس سمت تهیونگ نگاه کرد او همچنان با چشم های عمیقی نگاهش میکرد شاید خیلی وقت بود که این چهره و لبخند الکس را ندیده بود ...
ناگهانی حس خجالتی بهش دست داد سپس آروم موهاش را پشت گوش اش برد صدا هیجو باعث شد سمتش نگاه کنه ..
هیجو: بیدار شدی سفید برفی ؟
الکس به اسم جدیدش خندید سپس دست هیجو را گرفت
الکس ؛ واییی خیلی خوشحالم
هیجو : منم همین طور ولی برای تو ..
لبخندی زد سپس هر دو با قدم های آهسته به سمت ون مشکی که مدت هاست منتظر بود هجوم برد همچنان کم کم حرف میزدن و از تصور کردن که چقدر قرار بود برحشون خوش بزرگه میگفتند ....
سوار ون شدن سپس ون راهی شد... بعد از کلی حرف زدن و انتظار کشیدن بلاخره به یک هتل رسیدن و به سمت اتاق هایشان رفتند هیجو و هوسوک هر کدومشون اتاق جدا گرفتن و یک اتاق زوجی برای الکس و تهیونگ
پارت ۱۰۵
آورم نگاهش رو صورت تهیونگ بود ... خیلی آورم و با آرامش زیاد پلک رو هم گذاشته بود و تورم خواب بود هدفون را از گوشش برداست تا مبادا بیدار شود خودش هم کنارش دراز کشید سپس دستش را زیر گونش گذاشت و با لبخند عمیقی پر از عشق زل زد به تهیونگ ای که غرق در خواب بود ولی رنگ صورتش اصلا عادی نبود چشم هایش گود افتاده بودن و رنگ صورتش به شدت سفید ...
نگران دست تهیونگو رو دستش گذاشت سپس سمت قلبش برد و آروم روی قلبش گذاشت ... سپس عمیق زل زد بهش تا حدی در دید زیبا و چهره معرکه تهیونگ غرق بود که نفهمید که خوابش برد .... همچنین با صدا مانند دریا پلک از رو هم برداشت حتی حسمیکرد که موج های دریا به گوشش میخورد ... پلک زد تا دیدش واضح تر شود سپس زل زد به تهیونگ
تهیونگ: پاشو رسیدیم
الکس : چه زود .. ؟
تهیونگ نرم تو گلو خندید سپس از روی صندلی بلند شد بلافاصله پیراهنش را مرتب نمود الکس همچنان زل زده بود به حرکت های تهیونگ از نظرش در آن لباس ها واقعا خوشتیپ بود یک شلوار سفید همراه با پیراهن سفید و یقه اسکی در مرز دید الکس میبود ...
نهیونگ: نمیخواهی بلند بشی به نظرم تخت هتل بهتره و نرم تر باشه
الکس به این تصور تهیونگ خندید سپس از روی صندلی بلند شد بلافاصله موهای که حالا به شدت گره خوردن بودن را به دست انداخت کلافه بود آن هم از دست موهای مزاحمش ... سپس کیف و پالتوش را برداشت دیدش افتاد رو صندلی هیحو و هوسوک ؟
الکس : هیجو اینا کجان
تهیونگ در حالی که سمت در هجوم برد لب زد
تهیونگ: اونا همین دقیقه ای پیش پیاده شدن زود باش تا از دستمون فرار نکردین
الکس خندید و با دو خودش را به تهیونگ رساند سپس از پله های آهنی پایین رفتند و به آسمان زل زد
الکس : اوخ هوای پاریس یه چیزه دیگست
باز هم ریه هایش را از هوا زیبایی پر نمود سپس سمت تهیونگ نگاه کرد او همچنان با چشم های عمیقی نگاهش میکرد شاید خیلی وقت بود که این چهره و لبخند الکس را ندیده بود ...
ناگهانی حس خجالتی بهش دست داد سپس آروم موهاش را پشت گوش اش برد صدا هیجو باعث شد سمتش نگاه کنه ..
هیجو: بیدار شدی سفید برفی ؟
الکس به اسم جدیدش خندید سپس دست هیجو را گرفت
الکس ؛ واییی خیلی خوشحالم
هیجو : منم همین طور ولی برای تو ..
لبخندی زد سپس هر دو با قدم های آهسته به سمت ون مشکی که مدت هاست منتظر بود هجوم برد همچنان کم کم حرف میزدن و از تصور کردن که چقدر قرار بود برحشون خوش بزرگه میگفتند ....
سوار ون شدن سپس ون راهی شد... بعد از کلی حرف زدن و انتظار کشیدن بلاخره به یک هتل رسیدن و به سمت اتاق هایشان رفتند هیجو و هوسوک هر کدومشون اتاق جدا گرفتن و یک اتاق زوجی برای الکس و تهیونگ
- ۱۴.۳k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط