푸른 하늘처럼 어둡다
푸른 하늘처럼 어둡다
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ¹²
امیلي به سمت در رفت و خارج شد. مك وایر با كمي تاخیر بلند شد
رو به مردي كه امیلي بهش اشاره كرده بود حرف زد
"بشین اسمیت امروز نیازي نیست بیاي کیم باهامون میاد"
همونطور كه از كنار صندلیم رد مي شد پوزخندی زد که از شکنجه دردناک تر بود
"دنبالم بیا کیم اون دفترچه رو هم بیار"
وارد اتاق تاریكي شدیم كه پنجره شیشه اي بزرگي یكي از دیوارهاشو پوشونده بود و اون سمت شیشه دختري پشت میز اهني نشسته بود .
امیلي با دیدن من پشت مک وایر چشمكي زد. خودمو بهش رسوندم
"حالا چی کار کنم"
" كار سوزان رو انجام بده. حالت صورتش موقع حرف زدن و حرفاي مهمشو یادداشت كن"
"كي بازجویي میكنه؟"
"مک وایر...یه بار گفتم"
مک وایر از اتاق بیرون رفت و ثانیه اي بعد در اون اتاق باز شد به دختر سلامی كرد و اون طرف میز رو به روي دختر نشست.
"سلام، میشه خودتو معرفی کنی و بگی که چه اتفاقی افتاده"
" کِیتی اِسپارکِل هستم دیشب حدود ساعت یازده داشتم از محل کارم برمیگشتم خونه که برای صرفه جویی زمان تصمیم گرفتم از راه فرعی برم که احساس کردم یه مرد داره تعقیبم میکنه سعی کردم گمش کنم ولی رسیدم به یه بن بست یه سرنگ توی دستش داشت و تا یادم نرفته یه انگشت اشاره نداشت
خیلی طول کشید یا بتونم از دستش فرار کنم اگر همراهم شوکر برقی نداشتم الان اینجا نبودم"
زن شروع به گریه کرد برام عجیب بود که چطور ممکنه از اول بازجویی هیچ نشونه ای از استرس یا ترس نداشته باشه و یهو گریه کنه مک وایر بهش دستمال داد و یکم بعد فقط هق هق میکرد
"اروم باشید خانوم شما دیگه جاتون امنه بهتون پیشنهاد میکنم که چند روز مرخصی بگیرین و استراحت کنید"
"من هنوز میترسم چطور باید به فکر اروم بودن باشم"
"ممنون از اطلاعاتی که بهمون دادین اگر چیزی یادتون اومد با شماره ای که همکارم بهتون میده تماس بگیرن"
مک وایر از اتاق خارج شد كنارمون اومد و به زن وحشت زده اي خیره شد كه پوشت كنار انگشت هاشو از وحشت مي جوید.
مک سریع روشو از در برگردوند و چشم تو چشم من شد
"همشو نوشتي؟ "
"بله قربان فقط...."
"فقط چي؟"
"حس میكنم یه چیزي این وسط جور در نمیاد "
"ما با حس كار نمي كنیم با تحقیق كار میكنیم."mk
"....."
از اتاق بیرون رفتیم و پشت میزامون نشتیم. با تمرکز زیاد به جزییات دقت می کردیم
Dₐᵣₖ ₐₛ ₜₕₑ cₒₗₒᵣ ₒf ₜₕₑ ₛₖy
Pₐᵣt ¹²
امیلي به سمت در رفت و خارج شد. مك وایر با كمي تاخیر بلند شد
رو به مردي كه امیلي بهش اشاره كرده بود حرف زد
"بشین اسمیت امروز نیازي نیست بیاي کیم باهامون میاد"
همونطور كه از كنار صندلیم رد مي شد پوزخندی زد که از شکنجه دردناک تر بود
"دنبالم بیا کیم اون دفترچه رو هم بیار"
وارد اتاق تاریكي شدیم كه پنجره شیشه اي بزرگي یكي از دیوارهاشو پوشونده بود و اون سمت شیشه دختري پشت میز اهني نشسته بود .
امیلي با دیدن من پشت مک وایر چشمكي زد. خودمو بهش رسوندم
"حالا چی کار کنم"
" كار سوزان رو انجام بده. حالت صورتش موقع حرف زدن و حرفاي مهمشو یادداشت كن"
"كي بازجویي میكنه؟"
"مک وایر...یه بار گفتم"
مک وایر از اتاق بیرون رفت و ثانیه اي بعد در اون اتاق باز شد به دختر سلامی كرد و اون طرف میز رو به روي دختر نشست.
"سلام، میشه خودتو معرفی کنی و بگی که چه اتفاقی افتاده"
" کِیتی اِسپارکِل هستم دیشب حدود ساعت یازده داشتم از محل کارم برمیگشتم خونه که برای صرفه جویی زمان تصمیم گرفتم از راه فرعی برم که احساس کردم یه مرد داره تعقیبم میکنه سعی کردم گمش کنم ولی رسیدم به یه بن بست یه سرنگ توی دستش داشت و تا یادم نرفته یه انگشت اشاره نداشت
خیلی طول کشید یا بتونم از دستش فرار کنم اگر همراهم شوکر برقی نداشتم الان اینجا نبودم"
زن شروع به گریه کرد برام عجیب بود که چطور ممکنه از اول بازجویی هیچ نشونه ای از استرس یا ترس نداشته باشه و یهو گریه کنه مک وایر بهش دستمال داد و یکم بعد فقط هق هق میکرد
"اروم باشید خانوم شما دیگه جاتون امنه بهتون پیشنهاد میکنم که چند روز مرخصی بگیرین و استراحت کنید"
"من هنوز میترسم چطور باید به فکر اروم بودن باشم"
"ممنون از اطلاعاتی که بهمون دادین اگر چیزی یادتون اومد با شماره ای که همکارم بهتون میده تماس بگیرن"
مک وایر از اتاق خارج شد كنارمون اومد و به زن وحشت زده اي خیره شد كه پوشت كنار انگشت هاشو از وحشت مي جوید.
مک سریع روشو از در برگردوند و چشم تو چشم من شد
"همشو نوشتي؟ "
"بله قربان فقط...."
"فقط چي؟"
"حس میكنم یه چیزي این وسط جور در نمیاد "
"ما با حس كار نمي كنیم با تحقیق كار میكنیم."mk
"....."
از اتاق بیرون رفتیم و پشت میزامون نشتیم. با تمرکز زیاد به جزییات دقت می کردیم
- ۳.۱k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط