{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه دختر و پسر که روزی همدیگر را با تمام وجود دوست داشتن،

یه دختر و پسر که روزی همدیگر را با تمام وجود دوست داشتن، بعد از پایان ملاقاتشون با هم سوار یه ماشین شدند و آروم کنار هم نشستن ... دخترمیخواست چیزی را به پسر بگه ، ولی روش نمیشد ..! پسر هم کاغذی را آماده کرده بود که چیزی را که نمیتوانست به دختر بگوید در آن نوشته شده بود ... پسر وقتی دید داره به مقصد نزدیک میشه ، کاغذ را به دختر داد.. دختر هم از این فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت که شاید پس از پایان حرفش پسر از ماشین پیاده بشه و دیگه اون را نبینه .. دختر قبل از این که نامه ی پسر را بخواند ، به اون گفت : دیگه از اون خسته شده ، دیگه مثل گذشته عشقش را نسبت به اون از دست داده و الان پسر پیدا شده که بهتر از اونه ..! پسر در حالی که بغض تو گلوش بود و اشک توی چشماش جمع شده بود ، با ناراحتی از ماشین پیاده شد............ در همین حال ماشینی به پسر زد و پسر درجا مــُـرد .. دختر که با تمام وجود در حال گریه بود ، یاد کاغذی افتاد که پسر بهش داده بود! وقتی کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود:
" اگــه یــه روز تــرکــم کـنــی میــمیــرم "
دیدگاه ها (۴)

سناریو سو پارت اخر

خب دیگه اوسیم تنها نیست💆🏻‍♀️(تغیر دادم)⁦^⁠^زندگی نامه سلین ی...

𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟗𝟓پسرا به طرف ورا اومدن ...

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

★彡   Part 38 彡★ "میگم، میتونم یه سوال بپرسم؟""دوتا بپرس."بی ...

چند پارتی جونگ کوک وقتی هردوتون ایدل بودید... (ویو ا.ت)نور س...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and SnowPART:2ـــــــــــــ...

still with you

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_23به عمارت که رسیدیم ماشینو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط