{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت40

پارت40
مامان:مشکلی نیست عزیزم راحت باش
اوکی بس شروع کردم به خوردن اخ چه حالی می دادا
بابا:کی بهت مبارزه یاد داد
با التماس رایان نگاه کردم انگار تو باغ نیست
من:خب این چیزا تو ترکیه باید بلد باشی دفاع از خوده
بابا:اها خوبه
مامان:با اسلحه بلدی کار کنی تو خواب می گفتی یه گلوله حرمت می کنم
باز رایان نگاه کردم انگار نه انگار
گاوم زاید اون بد چهل قولو
من:نه فقدر می ترسوندمش همین گلوله چیه اصلا چه شکلیه واقعا ترسناکه اسلحه حتی فکر کنم می ترسم
مامان:وای ببخشید
من:مشکلی نیستش
رایان بلند زد زیر خنده اقا هرکاری می تونستم کردم نخنده مگه میشه
من:اوا چی شدش
مامان:پسرم خل شده
من به ترکی:لشتو ببند اون دهنتو غزمیت
این مدت باهاش ترکی کار کرده بودم اقا اصلا بلدبود از حفظ ما گیر اورده بود
رمان از زبان رایان*&
اصلا هرکاری می کردم نمی تونستم جلو خندم بگیرم این از اسلحه می ترسه نمی دونه گلوله چه شکلی وای صداش تو مغزم اکو می کرد
من: تو می ترسیی
محکم زد تو پام
دیگه لال شدم
من به ترکی:تو می ترسی نه من بودم تو ترکیه اون بادیگاردا شلیک کردم من بودم پا احکا شلیک کردم اخه لعنتی تو تو خونت از هر اسلحه ای یکی داشتی چه نظامی چه خلافی
سارا با لبخند به ترکی :اخه تو حرف نزنی نمیگن خریاااا می خواهی بفهمن بهشون دروغ گفتم که مامان و بابام خارجین اره بفهمن من دختر حاجی صادقیم اره همون فراری اره تو ترکیه هم خلافکار بودم اما به پلیساهم کمک می کردم اره درسته اس اینه
مامان:چی میگین
من:کلمه های بسیار عاشقانه
سارا به ترکی: اصلامشکلی نیست بهشون بکو من دختر انی مری یم یکی از بهترین پلیسا بگو
من به ترکی:گو خوردم بس کن
سارا به ترکی:خر و الاغ و کسافت و اشغال و عوضی و بی همهچیز
من به ترکی:چیزی بود نگی
سارا به ترکی:خیلیی
من به ترکی: هی حتی عاشق همین لجبازیاتماااا
سارا لبخند زد
مامان:به سلامتی اشتی کردین دیگه
من: اره
مامان:وقتشه منم ترکی یاد بگیرم انا عاشقتم به ترکی چی میشه
من:مامان ولش کن
بابا ساکت بود برام تعجب اور بودش
رمان از زبان انا*&
هی باز رایان رفتش بیرون منم رو کاناپه افتادم بابای رایان رو اون یکی کاناپه با لپ تاپش ور می رفت امی بهم زنگ زد
من به ترکی:امی جونم اینجا حوصله ام سر رفته
امی : منم رفتم موتور سواری دیشب پلیسا گرفتن منو
من به ترکی:وای نگو موتور سواری هنوز برای زنا غیر قانونی
امی:ارهه با خانواده رایان خوبی
من به ترکی :اره خیلی ادمای مهربونین اما وجنانم اذیتم می کنه بهشون دروغ میگم می دونم بده ها اما راستش سخته مثلا به پرسن چرا فرار کردی شیش سال پیش بگم پدرم می خواست منو به یه مرد 50ساله شوهر بده وای خیلی خجالت اوره
امی :بمیرم برات
من:امی نوشیدنی داری
امی:عزیزم شما الان نامزد یه پلیسیاا یادت رفته
دیدگاه ها (۰)

پارت41من به ترکی : نگوامی:به پدر واقعیت گفتیمن به ترکی:هی او...

پارت42تلفن قطع کردم حیاط با صفای داشتنیهو یکی از پشت بقلم کر...

پارت 39صبح با صدای سارا بیدار شدمسارا:امسا امساارفتم بیرون م...

حدس می زنید رمان اخرش خوب تموم میشه یا بد غمگین یا شاد????🙃

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_68گوشیشو به سمتم گرفت آروم ل...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 149♡⁠。⁠)⁩سریع و...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۲ *سانیار*سانیار : بابا‌؟ تو همچی...

P²

part 3

ادامه پارت 100همه نگاه ها روی مامان رفت که محکم به جونگکوک ن...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_62+خانوم خانوما خریدای خوشگل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط