˙❥˙) معشوقه قرار دادی من (˙❥)
˙❥˙) معشوقه قرار دادی من (˙❥)
(˙❥˙) پارت ۱ (˙❥˙)
دخترک همچنان با درد و سختی زل زد به کافه قدیمی سبک و ارزون قیمت حتی دیوار های قدیمی اش به دخترک نفس ای میداد هیچ گاه هیچ گاه فکرش را هم نمیکرد کافه پدر بزرگش را از دست بده چانه اش به شدت لرزید و بغض گرفت ولی اشک نریخت ...
موهای نه چندان بلندش را به پست هدایت کرد سپس روی نیم کت جلو آن کافه قدیمی ای که حالا مهر بانک زده بود روش ... تا حدی خسته بود
تا حدی از زندگی مزخرف تا امید بود ... بند کیفش خود به خود سر خورد از شانه اش بر روی نیم کت افتاد و همچین زمزمه کنان گفت
ات: نباید اینجوری میشد .. کافه مادرم .. کافه ای که مادر و پدر عزیزم توش زندگی میکردن ... چطوری از دست دادم .. چطوری... مادر .. پدر معذرت میخواهم ...
درمانده اشک ریخت و به کافه ای که ساخبش بانگ بود زل زد اگر بدهی های برادر ناتنی اش را ساف نمیکرد .. و تا آخر همین هفته به بانک نمیرفت کافه به دست بانگ بسته میشه ... .. ولی هنوز هم راهی وجود داشت .. گذاشتم غرور زیر پاش
به یاد حرف دوستش افتاد ( فلش بک )
کلافه روی صندلی نشست سپس زل زد به دوستش .. مثل همیشه خوشگل و زیبا موهای مرتب و لباس گرون قیمت به رنگ قرمز به شدت باز..
ات: بله
آنی : سلامی که بلد نیستی .. بی ادب
دخترک کلافه و خجالت زده پفی کشید سپس با از دو دست هایش سرشرا اسیر گرفت
ات: ببخشید آنی اصلا هواسم نبود
آنی خندید سپس دستش را روی دست دخترک گذاشت بلافاصله آروم گفت
آنی : هنوزم اون درگیری آره
دخترک آروم سری تکون داد .... آنی با انرژی زلزد به دوسش
آنی : تا منو داری غم نداری یه کاری رو برات پیدا کردم
دخترک تند سمت دوست بچگیش زل زد و با ذوق تصور اینکه کافه رو نجات بده نگاهش کرد
ات : هر کاری باشه قبوله حتما .. میکنم فقد پولشو رو میخواهم
آنی به صندلی تکیه داد و جرعی از قهوه شیرینی را خورد سپس آبروی بالا انداخت
آنی : این کار برخلاف کارهای تو میشه یه کاری که غرورت رو باید زیر پات لح کنی
دخترک زل زد بهش سپس اخم کرد و جدی در نگاه آنی خیره شد
ات: پولش مهم تره
آنی : میخواهی بگم یا نه .. ببین عصبانی نشو ..
دخترک به فهمید کارمند روستایی یا کافه ای نیست سپس با جدیت گفت
ات : عصبانی نمیشم بهم بگو ..
آنی آرنج هایش را روی میز گذاشت و عمیق به دوستش نگاه کرد
آنی : ببین دوست داداشم به کمک به دختر نیاز داره تا از لوله ماران بیرون بکشتش
تو کامنت ها انتخاب جونگکوک شد پس فیک اونو براتون گذاشتم
(˙❥˙) پارت ۱ (˙❥˙)
دخترک همچنان با درد و سختی زل زد به کافه قدیمی سبک و ارزون قیمت حتی دیوار های قدیمی اش به دخترک نفس ای میداد هیچ گاه هیچ گاه فکرش را هم نمیکرد کافه پدر بزرگش را از دست بده چانه اش به شدت لرزید و بغض گرفت ولی اشک نریخت ...
موهای نه چندان بلندش را به پست هدایت کرد سپس روی نیم کت جلو آن کافه قدیمی ای که حالا مهر بانک زده بود روش ... تا حدی خسته بود
تا حدی از زندگی مزخرف تا امید بود ... بند کیفش خود به خود سر خورد از شانه اش بر روی نیم کت افتاد و همچین زمزمه کنان گفت
ات: نباید اینجوری میشد .. کافه مادرم .. کافه ای که مادر و پدر عزیزم توش زندگی میکردن ... چطوری از دست دادم .. چطوری... مادر .. پدر معذرت میخواهم ...
درمانده اشک ریخت و به کافه ای که ساخبش بانگ بود زل زد اگر بدهی های برادر ناتنی اش را ساف نمیکرد .. و تا آخر همین هفته به بانک نمیرفت کافه به دست بانگ بسته میشه ... .. ولی هنوز هم راهی وجود داشت .. گذاشتم غرور زیر پاش
به یاد حرف دوستش افتاد ( فلش بک )
کلافه روی صندلی نشست سپس زل زد به دوستش .. مثل همیشه خوشگل و زیبا موهای مرتب و لباس گرون قیمت به رنگ قرمز به شدت باز..
ات: بله
آنی : سلامی که بلد نیستی .. بی ادب
دخترک کلافه و خجالت زده پفی کشید سپس با از دو دست هایش سرشرا اسیر گرفت
ات: ببخشید آنی اصلا هواسم نبود
آنی خندید سپس دستش را روی دست دخترک گذاشت بلافاصله آروم گفت
آنی : هنوزم اون درگیری آره
دخترک آروم سری تکون داد .... آنی با انرژی زلزد به دوسش
آنی : تا منو داری غم نداری یه کاری رو برات پیدا کردم
دخترک تند سمت دوست بچگیش زل زد و با ذوق تصور اینکه کافه رو نجات بده نگاهش کرد
ات : هر کاری باشه قبوله حتما .. میکنم فقد پولشو رو میخواهم
آنی به صندلی تکیه داد و جرعی از قهوه شیرینی را خورد سپس آبروی بالا انداخت
آنی : این کار برخلاف کارهای تو میشه یه کاری که غرورت رو باید زیر پات لح کنی
دخترک زل زد بهش سپس اخم کرد و جدی در نگاه آنی خیره شد
ات: پولش مهم تره
آنی : میخواهی بگم یا نه .. ببین عصبانی نشو ..
دخترک به فهمید کارمند روستایی یا کافه ای نیست سپس با جدیت گفت
ات : عصبانی نمیشم بهم بگو ..
آنی آرنج هایش را روی میز گذاشت و عمیق به دوستش نگاه کرد
آنی : ببین دوست داداشم به کمک به دختر نیاز داره تا از لوله ماران بیرون بکشتش
تو کامنت ها انتخاب جونگکوک شد پس فیک اونو براتون گذاشتم
- ۲۶.۳k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط