{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی بود یکی نبود.

یکی بود یکی نبود.

یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دخترکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .

دخترکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای دخترکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.

دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : 

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ...

به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره🌷
دیدگاه ها (۱)

عیش امروز علاج غم فردا نکندمستی شب ندهد سود به خمیازه صبح صا...

ز نامردان، علاج درد خود جستن بدان ماندکه خار از پا برون آرد ...

رسیدن، آداب داردوقتی رسیدی باید بمانیباید بسازیباید مدام یاد...

بانوکاش بدانی هر نگاهی لایق لمس نگاهت نیست،و هر دستی لایق هم...

تک پارتی✨عصر جمعه بود و هوا حسابی خوب و دلپذیر بود.ات دست دخ...

تهیونگ که کلمه‌ی «ته‌دیگ» رو از سال پیش خوب یادش مونده بود، ...

رمان دخت من

ᴘᴀʀᴛ ۶ | گذشته‌ی آرامدیر آروم پرونده رو باز کرد.ـ اسمش آراست...

(دلداده) ویو ا/ت از خواب بیدار شدم. به آقا که من رو برده بود...

#in_your_eyespart_10۷ویو کایلازمان خیلی زودتر از چیزی که فکر...

🌱 قسمت اول داستان یکی از دخترای کان...

رمان✨رقیب عشقی✨💖پارت ۱همه ی بچه های ۱۱ ساله داشتن از والدینش...

ویو ات:بعد از اینکه جونگ‌کوک از اتاق رفت، با اینکه گرسنه بود...

پارت: 8 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی پیاز داغ سوخته و مایع ظرفش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط