{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ری: دیگه حتی رُفقام هم نمی خوان با من حرف بزنن!

ری: دیگه حتی رُفقام هم نمی خوان با من حرف بزنن!
اِدی: مطمئنی که رُفقاتن!
On the Waterfront | در بارانداز 1954 | الیا کازان
دیدگاه ها (۲)

عین شیرین شست و شویی ده ، تن بی تاب راتا که از یک گوشه ، چشم...

حالا درسته من مخم واسه تو از قبل زده س ولی باز تو یه تلاشی ب...

'من کسی بودم که,زود می خندیدمزود دل می بستم,دیر می رنجیدممن ...

╭─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╮🎀 پارت ۴ 🎀╰─── ⋆⋅☆⋅⋆ ───╯ویو آلیامنی که به فک...

ادامه پارت ۵۳

part 11

Forced MarriagePart 55یک هفته گذشته بودفقط یک هفته مونده بود...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁵⁸جی‌هوپ رو به ا/ت گفت:جی‌هوپ:ولی مطمئنی ...

P²³The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

سناریو بلولاک/قفل آبی موضوع: چجوری بهمون اعتراف میکنندرخواست...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗چند روز بعد...جیمین و مانیا بیشتر از قب...

𝐓𝐡𝐞 𝐋𝐚𝐬𝐭 𝐒𝐞𝐚𝐭 | صندلی آخر𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هر روز صبح، وقتی سوار اتوبوس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط