{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قصه از اونجا شروع شدکه ....

قصه از اونجا شروع شدکه ....

خیلی عصبانی بود ، گفت ا گه دوستم داری ثابت کن 

گفتم چه جوری ؟ 

تیغو برداشتو گفت رگتو بزن 

گفتم مرگ و زندگی دست خداست 

گفت پس دوستم نداری 

تیغو برداشتمو رگمو زدم ، وقتی داشتم تو آغوشش آروم آروم جون میدادم آروم زیر لب گفت:

اگه دوستم داشتی تنهام نمیذاشتی
دیدگاه ها (۴)

خــــــــــدایا!میخواستم بنویسم خیلے تنهایم ، سجـــــاده ام ...

احساس تاسف دارم...برای تمام کسانی که با چشمهایشان قضاوت میکن...

عن ابن مسعود قال رسول الله(ص) لیأتین علی الناس زمان لایسلم ل...

مرد فقیری بود که همسرش از ماست کره می گرفت و او آنرا به یکی ...

پارت چهارمویو ا/تشینیچیرو با چهره ای سراسیمه و گیج شده از مغ...

Name : اشک در آغوش گلبرگشالگردنم را پوشیدم و سریع از خونه زد...

پارت ششم

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟑𝟎جیمین:خب من 25 سالمه. جونگکوک:هووف انگ...

My lovely neighbor part : ۵۴

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 23بچه ها من متوجه شد...

Part 39مسئول نگهداری که یونا نام داشت یک زن بودتهیونگ: سلام ...

قصه از اونجا شروع شد که گفت اگه منو دوست داری رگتو بزن گفتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط