اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت نهم
( ویو لیا )
بعد از قطع کردن گوشی دست آبجیم گرفتم و از اتاق خارج شدیم
بی سرو صدا داشتیم از پله ها پایین می رفتیم که بابا نبود صدای آب میومد حتما رفته دوش بگیره
منو آبجیم از خونه خارج شدیم وقتی دره حیات رو باز کردیم
یه ماشین خوشگل و مشکی جلو در بود
بعد یه مرده از ماشین خارج شد ساکامون رو ازمون گرفت تو ماشین گزاشت مانم سوار ماشین شدیم نگام به آوا رفت بغض کرده بود دلم براش سوخت هیچ وقت نمیخواستم نگرانی آبجیمو ببینم
نمیخواستم آوا روزگارش مثله من باشه دستم و دور گردنش حلقه
( ویو آوا )
بعد از این که سوار ماشین شدیم
حس بدی بهم دست داده بود
نمیخواستم زندگیم این جوری بشه
چرا باید زندگی بدی داشته باشم
مامان و بابام همیشه باهم دعوا میکردن الان هم که از هم جدا شدن
بابام همیشه لیا رو میزد و قصد
کشتن ما رو داشت
آبجیم همیشه ضعیف بود نمی تونست از خودش مراقبت کنه
داشتم همین طوری با خودم فکر میکردم که بغضم داشت خفم میکرد لیا دستشو دوره گردنم حلقه کرد تا آروم بشم
بعد از چند دقیقه ای به یه عمارت بزرگ رسیدیم از ماشین پیاده شدیم ساکامون رو برداشتیم و داخل حیاط عمارت شدیم
کلی بادیگارد بودن
یکی از خدمتکاران اومد سمت ما
( ویو لیا )
وارد حیاط شدیم خیلی بزرگ بود
یکی از خدمتکاران اومد سمت ما
خدمتکار : سلام دخترا
لیا : سلام
خدمتکار : به عمارت آقای استیسی
خوش او مدید
لیا: مرسی
خدمتکار : ساکاتون رو بدین به من تا راه نمیاییتون کنم
منو آوا ساکامون رو دادیم خدمتکار و دنبالش رفتیم
وارد عمارت شدیم خیلی خوشگل بود از پله ها بالا رفتیم وارد یه اتاقی شدیم
خدمتکار : از الان این اتاق شما دوتاست
لیا: ممنون
خدمتکار : کاری داشتیم لطفا خبر بدیم
پارت نهم
( ویو لیا )
بعد از قطع کردن گوشی دست آبجیم گرفتم و از اتاق خارج شدیم
بی سرو صدا داشتیم از پله ها پایین می رفتیم که بابا نبود صدای آب میومد حتما رفته دوش بگیره
منو آبجیم از خونه خارج شدیم وقتی دره حیات رو باز کردیم
یه ماشین خوشگل و مشکی جلو در بود
بعد یه مرده از ماشین خارج شد ساکامون رو ازمون گرفت تو ماشین گزاشت مانم سوار ماشین شدیم نگام به آوا رفت بغض کرده بود دلم براش سوخت هیچ وقت نمیخواستم نگرانی آبجیمو ببینم
نمیخواستم آوا روزگارش مثله من باشه دستم و دور گردنش حلقه
( ویو آوا )
بعد از این که سوار ماشین شدیم
حس بدی بهم دست داده بود
نمیخواستم زندگیم این جوری بشه
چرا باید زندگی بدی داشته باشم
مامان و بابام همیشه باهم دعوا میکردن الان هم که از هم جدا شدن
بابام همیشه لیا رو میزد و قصد
کشتن ما رو داشت
آبجیم همیشه ضعیف بود نمی تونست از خودش مراقبت کنه
داشتم همین طوری با خودم فکر میکردم که بغضم داشت خفم میکرد لیا دستشو دوره گردنم حلقه کرد تا آروم بشم
بعد از چند دقیقه ای به یه عمارت بزرگ رسیدیم از ماشین پیاده شدیم ساکامون رو برداشتیم و داخل حیاط عمارت شدیم
کلی بادیگارد بودن
یکی از خدمتکاران اومد سمت ما
( ویو لیا )
وارد حیاط شدیم خیلی بزرگ بود
یکی از خدمتکاران اومد سمت ما
خدمتکار : سلام دخترا
لیا : سلام
خدمتکار : به عمارت آقای استیسی
خوش او مدید
لیا: مرسی
خدمتکار : ساکاتون رو بدین به من تا راه نمیاییتون کنم
منو آوا ساکامون رو دادیم خدمتکار و دنبالش رفتیم
وارد عمارت شدیم خیلی خوشگل بود از پله ها بالا رفتیم وارد یه اتاقی شدیم
خدمتکار : از الان این اتاق شما دوتاست
لیا: ممنون
خدمتکار : کاری داشتیم لطفا خبر بدیم
- ۳.۵k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط