اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
اسم رمان : دختری که قرار نبود قوی بشه
پارت هفتم
( ویو آوا )
از خواب بیدار شدم بیا هم خواب بود ساعت ۹ شب بود حس گرسنگی بهم دست داد آروم از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم از پله ها رفتم پایین
با کسی روبه رو شدم که اصلا نمیخواستم ببینمش
بابا: اون یکی کو
آوا: ......
بابا: نکنه تو هم مثله اون جنه لال شدی ( پوزخند)
آوا : تو اتاق خوابه
بابا: بگو دفعه بدی حواسشو جمع کنه وگرنه زندش نمی زارم
سرمو به نشونه باشه تکون دادم و از بغلش رد شدم وارد آشپز خونه شدم چیزی که خواستم رو برداشتم و شروع به خوردن کردم
همین طور که داشتم میخوردم با خودم فکر میکردم که چرا لیا انقدر دختره ساده ای هست
باید کمکش کنم آخه چه جوری؟
آوا: باید یه جوری فرار کنیم
مغزم : نه دیوونه نمیشه
آوا : بالاخره باید کمک آبجیم کنم
مغزم: آخه این طوری
آوا : راهه حل دیگه نیست
مغزم:😞
همین طور که با خودم درگیر شده بودم
صدای بابام اومد که داشت با تلفن
صبحت میکرد
نزدیک تر شدم تا بتونم واضح تر بفهمم
بابا: چی داری میگی
بابا: نهه
بابا: کار خودمو عملی میکنم
بابا: کاریشون میکنم دیگه پاشونو
تو خونه نزارن
( ویو آوا )
با شنیدن این جمله کله بدنم شروع به لرزیدن کرد
یعنی میخواد ما رو بکشه
چرا آخه ما که دختراشیم
آخه الان خودش گفتم کاری میکنم دیگه پاشونو تو خونه نزارن
ترس تمام جونم و برداشته بود با سرعت تمام از پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاق پیشه لیا تا همه چی رو بهش بگم
( ویو اتاق)
آوا: لیااا
لیا: .....
آوا: بلد شوووو
لیا: .....
آوا: احمق بلد شوووو ( بلند )
لیا : هیم
آوا: بیچاره شدیم
بیتا: چرا ( خواب آلود )
کله قضیه رو براش تعریف کردم
لیا : راست میگی ( تعجب )
آوا : نه بیکارم دارم دروغ میگم
لیا: میگی چه کار کنیم
آوا : فرار
لیا: زده بکلت
آوا: چاره ی دیگه ای نداریم
لیا: بیا به مامان بگیم
آوا: راست میگی
لیا: من همیشه راست میگم
آوا : بیلاخ بابا
لیا : هی
آوا : بلههه
لیا: هواستو جمع کن من از تو بزرگ ترم
آوا : باش
خوش حال میشم نظر بدین ❤️
پارت هفتم
( ویو آوا )
از خواب بیدار شدم بیا هم خواب بود ساعت ۹ شب بود حس گرسنگی بهم دست داد آروم از روی تخت بلند شدم و از اتاق خارج شدم از پله ها رفتم پایین
با کسی روبه رو شدم که اصلا نمیخواستم ببینمش
بابا: اون یکی کو
آوا: ......
بابا: نکنه تو هم مثله اون جنه لال شدی ( پوزخند)
آوا : تو اتاق خوابه
بابا: بگو دفعه بدی حواسشو جمع کنه وگرنه زندش نمی زارم
سرمو به نشونه باشه تکون دادم و از بغلش رد شدم وارد آشپز خونه شدم چیزی که خواستم رو برداشتم و شروع به خوردن کردم
همین طور که داشتم میخوردم با خودم فکر میکردم که چرا لیا انقدر دختره ساده ای هست
باید کمکش کنم آخه چه جوری؟
آوا: باید یه جوری فرار کنیم
مغزم : نه دیوونه نمیشه
آوا : بالاخره باید کمک آبجیم کنم
مغزم: آخه این طوری
آوا : راهه حل دیگه نیست
مغزم:😞
همین طور که با خودم درگیر شده بودم
صدای بابام اومد که داشت با تلفن
صبحت میکرد
نزدیک تر شدم تا بتونم واضح تر بفهمم
بابا: چی داری میگی
بابا: نهه
بابا: کار خودمو عملی میکنم
بابا: کاریشون میکنم دیگه پاشونو
تو خونه نزارن
( ویو آوا )
با شنیدن این جمله کله بدنم شروع به لرزیدن کرد
یعنی میخواد ما رو بکشه
چرا آخه ما که دختراشیم
آخه الان خودش گفتم کاری میکنم دیگه پاشونو تو خونه نزارن
ترس تمام جونم و برداشته بود با سرعت تمام از پله ها رفتم بالا و رفتم تو اتاق پیشه لیا تا همه چی رو بهش بگم
( ویو اتاق)
آوا: لیااا
لیا: .....
آوا: بلد شوووو
لیا: .....
آوا: احمق بلد شوووو ( بلند )
لیا : هیم
آوا: بیچاره شدیم
بیتا: چرا ( خواب آلود )
کله قضیه رو براش تعریف کردم
لیا : راست میگی ( تعجب )
آوا : نه بیکارم دارم دروغ میگم
لیا: میگی چه کار کنیم
آوا : فرار
لیا: زده بکلت
آوا: چاره ی دیگه ای نداریم
لیا: بیا به مامان بگیم
آوا: راست میگی
لیا: من همیشه راست میگم
آوا : بیلاخ بابا
لیا : هی
آوا : بلههه
لیا: هواستو جمع کن من از تو بزرگ ترم
آوا : باش
خوش حال میشم نظر بدین ❤️
- ۳.۰k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط