پارت7
پارت7
ترافیک شدیدی بود و تو اون گرما واقعا نمیشد بیرون رفت همش چند دقیقه مونده بود که برسیم که حس کردیم یک ماشین از پشت سر داره بهمون نزدیک میشه دیگه چیزی نفهمیدم جز اینکه تصادف کردیم
از زبان مریم
وقتی با گوشی مهدی بهمون زنگ زدن نفهمیدیم با مامان ستاره با چه سرعتی رفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم با چیزی ک دیدیم وحشت کردیم مهدی فقط پاش شکسته بود اما مهتاب رفته بود تو کما وای خدای من
نمیدونستم چیکار کنم دکترا گفته بودن ممکنه از بین بره احتمالش فقط پنجاه درصد بود چند ساعتی میگذشت مهدی به هوش اومده بود اما چیزی نمیگفت مشخص بود هنوز توی شوکه
و پس از گذشت چند ساعت گفت من اصلا ماشینی ندیدم نمیدونم چیشد یهویی
مهدی یک روز توی بیمارستان بود و فرداش قرار شد با مامان ستاره به خونه بره و من پیشه مهتاب بمونم
_اقای دکتر
+بله
_حال بیمار ما خوب میشه؟ هوشیاریش تغییر نکرده؟
+امید وارم این خبر خوشحالتون کنه درصد هوشیاریش کمی بهتر شده و میتونیم احتمال 70درصد بگیم که بهوش میاد
از خوش حالی نمیدوستم چیکار بکنم سریع زنگ زدم به مامان و گفتم دکترا گفتن مهتاب حالش خوب میشه
چند روز بعد
خیلی خسته بودم یک لحظه به چشمام شک کردم مهتاب داشت به هوش میومد سریع رفتم دکتر هارو صدا کردم
ترافیک شدیدی بود و تو اون گرما واقعا نمیشد بیرون رفت همش چند دقیقه مونده بود که برسیم که حس کردیم یک ماشین از پشت سر داره بهمون نزدیک میشه دیگه چیزی نفهمیدم جز اینکه تصادف کردیم
از زبان مریم
وقتی با گوشی مهدی بهمون زنگ زدن نفهمیدیم با مامان ستاره با چه سرعتی رفتیم بیمارستان وقتی رسیدیم با چیزی ک دیدیم وحشت کردیم مهدی فقط پاش شکسته بود اما مهتاب رفته بود تو کما وای خدای من
نمیدونستم چیکار کنم دکترا گفته بودن ممکنه از بین بره احتمالش فقط پنجاه درصد بود چند ساعتی میگذشت مهدی به هوش اومده بود اما چیزی نمیگفت مشخص بود هنوز توی شوکه
و پس از گذشت چند ساعت گفت من اصلا ماشینی ندیدم نمیدونم چیشد یهویی
مهدی یک روز توی بیمارستان بود و فرداش قرار شد با مامان ستاره به خونه بره و من پیشه مهتاب بمونم
_اقای دکتر
+بله
_حال بیمار ما خوب میشه؟ هوشیاریش تغییر نکرده؟
+امید وارم این خبر خوشحالتون کنه درصد هوشیاریش کمی بهتر شده و میتونیم احتمال 70درصد بگیم که بهوش میاد
از خوش حالی نمیدوستم چیکار بکنم سریع زنگ زدم به مامان و گفتم دکترا گفتن مهتاب حالش خوب میشه
چند روز بعد
خیلی خسته بودم یک لحظه به چشمام شک کردم مهتاب داشت به هوش میومد سریع رفتم دکتر هارو صدا کردم
- ۱.۹k
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط