{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ما عشق را به مدرسه بردیم

ما عشق را به مدرسه بردیم
در امتداد راهروی کوتاه
در آن کتابخانه کوچک تا باز این کتاب قدیمی را که از کتابخانه امانت گرفته ایم یعنی همین کتاب اشارات را
با هم یکی دو لحظه بخوانیم
دیدگاه ها (۱)

ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺩﺍﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﺳﯿﺐ ﺭﺍ ﺑﺸﻤﺎﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻣﯿ...

میدونی آخر خط زندگی کجاست؟ وقتی که خوابت برای فرار از بیداری...

با هماهنگی کتابخانه فاطمی صورت گرفت؛ اهدای کتاب به زائران نوجوان حرم بانوی کرامت

#بی_بال_پریدن نوشته: #قیصر_امین_پور خوانده شده در 25 شهریور ...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁷﴿ویو راوی﴾ات آرام برگه را از روی زمین ...

ستارالعیوب!ستارالعیوب!عباسقلی خان فرد ثروتمند و در عین حال خ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت ششم: معمایِ کتابخانه‌ی ممنوع...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۵اتاق در سکوت فرو رفته بود.جونگو...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۴۲صدای ضبط‌شده دوباره در اتاق پیچ...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل۱ پارت ۹بعد از آن پیام ناشنا...

پارت ۶۲ ساعت هفت و پنجاه دقیقه‌ی صبح بود.حیاط مدرسه تقریباً ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط