در سرم بود که امشب به سرم می آیی
در سرم بود که امشب به سرم می آیی
شوق دیدار تو دارم ، چقدر زیبایی
همه رویای تو را دارم از این پس بهتر
این همه شعر نوشتم که در آن پیدایی
شده ام در پی یک بوسه ی نابت ویران
چه کنم دست خودم نیست به لب می آیی
بعد عمری شده آبادی دل ویرانه
بر سر آوار شدی و به سرم می آیی
با زبان دل خود نام ترا می خوانم
شوری و شوقی و بانگ طرب و آوایی
جرم من نیست که غایب شده ای از چشمم
ای همه مایه ی نور و شرر و بینایی
آخرین بیت شده وسوسه ی آغوشت
میروی رو به سلامت، تو که بی پروایی
شوق دیدار تو دارم ، چقدر زیبایی
همه رویای تو را دارم از این پس بهتر
این همه شعر نوشتم که در آن پیدایی
شده ام در پی یک بوسه ی نابت ویران
چه کنم دست خودم نیست به لب می آیی
بعد عمری شده آبادی دل ویرانه
بر سر آوار شدی و به سرم می آیی
با زبان دل خود نام ترا می خوانم
شوری و شوقی و بانگ طرب و آوایی
جرم من نیست که غایب شده ای از چشمم
ای همه مایه ی نور و شرر و بینایی
آخرین بیت شده وسوسه ی آغوشت
میروی رو به سلامت، تو که بی پروایی
- ۵.۷k
- ۰۶ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط