در سرم بود که امشب به سرم می آیی

در سرم بود که امشب به سرم می آیی
شوق دیدار تو دارم ، چقدر زیبایی
همه رویای تو را دارم از این پس بهتر
این همه شعر نوشتم که در آن پیدایی
شده ام در پی یک بوسه ی نابت ویران
چه کنم دست خودم نیست به لب می آیی
بعد عمری شده آبادی دل ویرانه
بر سر آوار شدی و به سرم می آیی
با زبان دل خود نام ترا می خوانم
شوری و شوقی و بانگ طرب و آوایی
جرم من نیست که غایب شده ای از چشمم
ای همه مایه ی نور و شرر و بینایی
آخرین بیت شده وسوسه ی آغوشت
میروی رو به سلامت، تو که بی پروایی
دیدگاه ها (۶)

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت پانزدهم: پیوند در دلِ ویرانه...

🌹اعوذبالله من الشیطان رجیم🌺☘🌼بِسْمِ ألله ألرحْمنِ ألرَحيمْأل...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

Forbidden love①②ا/ت: جئون جونگ‌کوک؟ تو اینجا چیکار می‌کنیکوک...

مافیای من

پشت نقاب عشق💗وقتی جونگ‌کوک و ا.ت به عمارت رسیدن، هوا تاریک ش...

𝑴𝒚 𝑴𝒂𝒇𝒊𝒂𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 01 • 𝑷𝒂𝒓𝒕 030"""""""""""""""""""""""""""""""...

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:⑤نزدیکایِ غروب بود که با لباسِ نظامیش اومد خ...

برادر ناتنی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط