{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در سرم بود که امشب به سرم می آیی

در سرم بود که امشب به سرم می آیی
شوق دیدار تو دارم ، چقدر زیبایی
همه رویای تو را دارم از این پس بهتر
این همه شعر نوشتم که در آن پیدایی
شده ام در پی یک بوسه ی نابت ویران
چه کنم دست خودم نیست به لب می آیی
بعد عمری شده آبادی دل ویرانه
بر سر آوار شدی و به سرم می آیی
با زبان دل خود نام ترا می خوانم
شوری و شوقی و بانگ طرب و آوایی
جرم من نیست که غایب شده ای از چشمم
ای همه مایه ی نور و شرر و بینایی
آخرین بیت شده وسوسه ی آغوشت
میروی رو به سلامت، تو که بی پروایی
دیدگاه ها (۶)

تا ابد در شعرهایم بوی باران میدهی وصف آن دلدادگی در جمع یارا...

زبانم لال میماند، بگویم دوستت دارمچرایش را نمیدانم ،توهم شای...

بیان از دل چو برخیزد،نگاه از عشق میریزدبه صفر عاشقی وقتی،تور...

رفتم که نگویی دگر اینجا گله ها را بردار ببر این غزل مانده به...

قلبی که دیگه برای دیگران نمیزنهپارت ۳از زبان نویسندهاگمن ربا...

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۲

اسم فیک: اون واسه منهp58ویو فردا ات: با خوردن نور داغ و تیزآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط