لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشتی. دستهات هنوز کمی گرم بو
لیوان رو روی میز کنار تخت گذاشتی. دستهات هنوز کمی گرم بود از هاتچاکلت، و همون گرما وقتی تهیونگ بیصدا نزدیکتر شد، به وجودت منتقل شد.
تهیونگ مکثی کرد، نگاهش روی چشمهات قفل شد. لبخند محوی روی لبش نشست.
تهیونگ: «میدونی... من همیشه فکر میکردم این همه آرامش فقط توی قصههاست.»
تو کمی سر تکان دادی، نیمخندهای روی لبت نشست: «شاید ما هم الان توی یه قصه باشیم.»
لحظهای خندید. صدایش پایین آمد، جدیتر: «قصهای که نمیخوام هیچوقت تموم شه.»
میتوانستی نفسهایش را حس کنی. فاصلهتان کم و کمتر شد، تا جایی که حتی سکوت بینتان هم رنگ گرفت. تو اول پلک زدی، و درست همان موقع، تهیونگ آرام سرش را جلو آورد.
اولین لمس لبها نرم و مردد بود، شبیه اعترافی بیکلام. اما طولی نکشید که بوسه عمیقتر شد، گرمایی تازه بینتان جاری شد؛ نه از روی اجبار یا عادت، بلکه پر از خواستن.
تهیونگ با صدای آرام، درست وسط آن نزدیکی: «از این لحظهها... دیگه نمیخوام هیچچیز کم بشه.»
تهیونگ مکثی کرد، نگاهش روی چشمهات قفل شد. لبخند محوی روی لبش نشست.
تهیونگ: «میدونی... من همیشه فکر میکردم این همه آرامش فقط توی قصههاست.»
تو کمی سر تکان دادی، نیمخندهای روی لبت نشست: «شاید ما هم الان توی یه قصه باشیم.»
لحظهای خندید. صدایش پایین آمد، جدیتر: «قصهای که نمیخوام هیچوقت تموم شه.»
میتوانستی نفسهایش را حس کنی. فاصلهتان کم و کمتر شد، تا جایی که حتی سکوت بینتان هم رنگ گرفت. تو اول پلک زدی، و درست همان موقع، تهیونگ آرام سرش را جلو آورد.
اولین لمس لبها نرم و مردد بود، شبیه اعترافی بیکلام. اما طولی نکشید که بوسه عمیقتر شد، گرمایی تازه بینتان جاری شد؛ نه از روی اجبار یا عادت، بلکه پر از خواستن.
تهیونگ با صدای آرام، درست وسط آن نزدیکی: «از این لحظهها... دیگه نمیخوام هیچچیز کم بشه.»
- ۲۵.۶k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط