تهیونگ کمی عقب رفت، هنوز دستش روی دستت بود. نگاهش براق شد
تهیونگ کمی عقب رفت، هنوز دستش روی دستت بود. نگاهش براق شده بود، همون برق عجیبی که همیشه وقتی موضوع بچهها وسط میاومد، توی چشمهاش پیدا میشد.
تهیونگ (با لبخند کمرنگ، اما پر از ذوق): «میدونی... هنوز اسمی واسهشون انتخاب نکردیم.»
تو آرام دستت رو روی شکمت گذاشتی: «دو قلوها... هر روز بهشون فکر میکنم. ولی هنوز نمیدونم چه اسمی بهشون میاد.»
تهیونگ کمی جلو خم شد، انگار میخواست اولین بار این بحث رو جدی باز کنه:
«خب... واسه دختر، مثلاً "سورا"، "هانا"، "مینجی"، یا "یورا"...»
سپس مکث کرد، لبخندی زد: «و برای پسر، هیون "سوجین"، یا "هارو".»
تو بیاختیار خندیدی، اون خندهی نرم و سبک که همیشه تهیونگ رو بیشتر جذب میکرد.
«هر بار اسم میگی... حس میکنم شکمم هم واکنش نشون میده.»
تهیونگ چشمهاش برق زد، دستش رو خیلی آرام روی شکمت گذاشت: «شاید دارن میشنون. شاید میخوان بگن کدوم اسم رو بیشتر دوست دارن.»
تو با شیطنت نگاهش کردی: «پس باید بیشتر اسم صدا کنی، ببینیم کدوم لگد محکمتره.»
تهیونگ خندید، خندهای واقعی و بیپروا. و برای اولین بار، اسمها رو دوباره آرامآرام زمزمه کرد، در حالی که نگاهش پر از زندگی بود.
تو آروم دستت رو روی شکمت گذاشتی و با صدایی نرم گفتی: «برای دختر... هانا. برای پسر... هارو.»
تهیونگ اول چند ثانیه ساکت شد. بعد لبخندی زد که انگار کل صورتش روشن شد.
«هانا... و هارو.» اسمها رو آهسته زمزمه کرد، انگار داشت مزهشون رو میچشید.
تو نگاهش کردی، برق چشماش بیشتر از هر وقت دیگهای واضح بود.
«دوستشون داری؟»
تهیونگ بیهیچ مکثی سر تکون داد: «آره. خیلی. حتی فکر میکنم خودشونم خوششون اومده.»
همون لحظه، ضربهی کوچیکی از داخل شکمت حس کردی.
تو با تعجب دست تهیونگ رو گرفتی و گذاشتی روی شکمت: «دیدی؟ یکیشون جواب داد.»
تهیونگ خندید، اون خندهای که از ذوقش بود نه از اجبار.
«پس یعنی اسمشون انتخاب شد. دخترمون هانا... پسرمون هارو.»
صدای هر دو تون توی سکوت اون لحظه پر شد، پر از اطمینان، پر از حس شروع یه خانوادهی واقعی.
تهیونگ (با لبخند کمرنگ، اما پر از ذوق): «میدونی... هنوز اسمی واسهشون انتخاب نکردیم.»
تو آرام دستت رو روی شکمت گذاشتی: «دو قلوها... هر روز بهشون فکر میکنم. ولی هنوز نمیدونم چه اسمی بهشون میاد.»
تهیونگ کمی جلو خم شد، انگار میخواست اولین بار این بحث رو جدی باز کنه:
«خب... واسه دختر، مثلاً "سورا"، "هانا"، "مینجی"، یا "یورا"...»
سپس مکث کرد، لبخندی زد: «و برای پسر، هیون "سوجین"، یا "هارو".»
تو بیاختیار خندیدی، اون خندهی نرم و سبک که همیشه تهیونگ رو بیشتر جذب میکرد.
«هر بار اسم میگی... حس میکنم شکمم هم واکنش نشون میده.»
تهیونگ چشمهاش برق زد، دستش رو خیلی آرام روی شکمت گذاشت: «شاید دارن میشنون. شاید میخوان بگن کدوم اسم رو بیشتر دوست دارن.»
تو با شیطنت نگاهش کردی: «پس باید بیشتر اسم صدا کنی، ببینیم کدوم لگد محکمتره.»
تهیونگ خندید، خندهای واقعی و بیپروا. و برای اولین بار، اسمها رو دوباره آرامآرام زمزمه کرد، در حالی که نگاهش پر از زندگی بود.
تو آروم دستت رو روی شکمت گذاشتی و با صدایی نرم گفتی: «برای دختر... هانا. برای پسر... هارو.»
تهیونگ اول چند ثانیه ساکت شد. بعد لبخندی زد که انگار کل صورتش روشن شد.
«هانا... و هارو.» اسمها رو آهسته زمزمه کرد، انگار داشت مزهشون رو میچشید.
تو نگاهش کردی، برق چشماش بیشتر از هر وقت دیگهای واضح بود.
«دوستشون داری؟»
تهیونگ بیهیچ مکثی سر تکون داد: «آره. خیلی. حتی فکر میکنم خودشونم خوششون اومده.»
همون لحظه، ضربهی کوچیکی از داخل شکمت حس کردی.
تو با تعجب دست تهیونگ رو گرفتی و گذاشتی روی شکمت: «دیدی؟ یکیشون جواب داد.»
تهیونگ خندید، اون خندهای که از ذوقش بود نه از اجبار.
«پس یعنی اسمشون انتخاب شد. دخترمون هانا... پسرمون هارو.»
صدای هر دو تون توی سکوت اون لحظه پر شد، پر از اطمینان، پر از حس شروع یه خانوادهی واقعی.
- ۲۹.۰k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط