پارت ۴۶
پارت ۴۶
صدای قدمهای دو هیون از راهرو میآمد.
آرام...
اما سنگین.
جین فوراً به سمت در رفت و آن را قفل کرد.
ـ همه عقب برید.
جونگکوک کنار آریانا ایستاد.
ـ راه فرار داریم؟
جین به پنجره نگاه کرد.
ـ طبقهی سومیم.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ یعنی هیچ راهی نداریم؟
مردی که سالها همه فکر میکردند مرده، آرام گفت:
ـ چرا.
به دیوار پشت قفسه اشاره کرد.
ـ اونجا.
جین سریع قفسه را کنار زد.
یک درِ فلزی کوچک نمایان شد.
ـ این راه به راهروی خدماتی ساختمان میرسه.
مدیر با ترس گفت:
ـ ولی اون راه سالهاست بستهست.
مرد به او نگاه کرد.
ـ برای همین هیچکس دنبالش نمیگرده.
صدای ضربه به در بلند شد.
بــوم!
ـ میدونم اونجایید!
دو هیون فریاد زد.
جین در مخفی را باز کرد.
ـ سریع!
همه وارد راهرو شدند.
آخرین نفر جین بود که در را بست.
چند ثانیه بعد، صدای شکستن درِ اتاق بلند شد.
دو هیون وارد شده بود.
اما دیگر کسی آنجا نبود.
راهرو تاریک و باریک بود.
آریانا با احتیاط قدم برمیداشت.
جونگکوک کنارش بود.
ـ خوبی؟
ـ آره...
مکث کرد.
ـ فقط هنوز باورم نمیشه همهی اینا واقعیه.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ منم.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ از وقتی تو رو شناختم، زندگیم عجیبتر شده.
جونگکوک خندید.
ـ منم اولش فکر میکردم ازت متنفرم.
آریانا با شیطنت گفت:
ـ منم دقیقاً همین فکر رو دربارهی تو میکردم.
چند ثانیه هر دو ساکت شدند.
جونگکوک آرام گفت:
ـ ولی الان...
آریانا منتظر ماند.
ـ الان چی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ الان نمیخوام حتی یه لحظه ازت دور باشم.
آریانا لبخند کوچکی زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای جین از جلو آمد:
ـ بچهها، سریعتر!
چند دقیقه بعد، همه به انتهای تونل رسیدند.
اما در خروجی قفل بود.
جین دستگیره را کشید.
ـ لعنتی...
جونگکوک گفت:
ـ کلید نداری؟
ـ نه.
مرد مسن جلو آمد.
ـ کنار برو.
کلیدی قدیمی از جیبش بیرون آورد.
در باز شد.
همه از ساختمان خارج شدند.
اما درست مقابلشان...
یک ماشین مشکی ایستاده بود.
دو هیون کنار آن ایستاده بود.
و این بار تنها نبود.
سه مرد دیگر کنارش ایستاده بودند.
دو هیون لبخند زد.
ـ واقعاً فکر کردید میتونید فرار کنید؟
جین جلو رفت.
ـ بذار بقیه برن.
دو هیون سرش را تکان داد.
ـ هنوز نفهمیدی؟
ـ چی؟
دو هیون نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ من برای جین نیومدم.
بعد نگاهش روی جونگکوک ثابت شد.
ـ برای اونم نیومدم.
آریانا با ترس گفت:
ـ پس برای چی اومدی؟
دو هیون لبخند زد.
ـ برای تو.
آریانا عقب رفت.
جونگکوک فوراً جلوی او ایستاد.
ـ نزدیکش نشو.
دو هیون خندید.
ـ دقیقاً همین واکنش رو انتظار داشتم.
بعد یک پوشه از داخل ماشین بیرون آورد.
ـ چون آریانا تنها کسیه که میتونه ثابت کنه...
پدر جونگکوک اون شب واقعاً چه کاری انجام داده.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ چی؟
دو هیون پوشه را بالا گرفت.
ـ همهی جوابها اینجاست.
و ناگهان...
صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.
دو هیون لبخندش محو شد.
جین با تعجب به خیابان نگاه کرد.
اما دو هیون آرام گفت:
ـ دیر رسیدید.
چند ماشین پلیس از انتهای خیابان ظاهر شدند.
و یکی از مأموران فریاد زد:
ـ همه دستها بالا!
پایان پارت ۴۶...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
صدای قدمهای دو هیون از راهرو میآمد.
آرام...
اما سنگین.
جین فوراً به سمت در رفت و آن را قفل کرد.
ـ همه عقب برید.
جونگکوک کنار آریانا ایستاد.
ـ راه فرار داریم؟
جین به پنجره نگاه کرد.
ـ طبقهی سومیم.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ یعنی هیچ راهی نداریم؟
مردی که سالها همه فکر میکردند مرده، آرام گفت:
ـ چرا.
به دیوار پشت قفسه اشاره کرد.
ـ اونجا.
جین سریع قفسه را کنار زد.
یک درِ فلزی کوچک نمایان شد.
ـ این راه به راهروی خدماتی ساختمان میرسه.
مدیر با ترس گفت:
ـ ولی اون راه سالهاست بستهست.
مرد به او نگاه کرد.
ـ برای همین هیچکس دنبالش نمیگرده.
صدای ضربه به در بلند شد.
بــوم!
ـ میدونم اونجایید!
دو هیون فریاد زد.
جین در مخفی را باز کرد.
ـ سریع!
همه وارد راهرو شدند.
آخرین نفر جین بود که در را بست.
چند ثانیه بعد، صدای شکستن درِ اتاق بلند شد.
دو هیون وارد شده بود.
اما دیگر کسی آنجا نبود.
راهرو تاریک و باریک بود.
آریانا با احتیاط قدم برمیداشت.
جونگکوک کنارش بود.
ـ خوبی؟
ـ آره...
مکث کرد.
ـ فقط هنوز باورم نمیشه همهی اینا واقعیه.
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
ـ منم.
آریانا به او نگاه کرد.
ـ از وقتی تو رو شناختم، زندگیم عجیبتر شده.
جونگکوک خندید.
ـ منم اولش فکر میکردم ازت متنفرم.
آریانا با شیطنت گفت:
ـ منم دقیقاً همین فکر رو دربارهی تو میکردم.
چند ثانیه هر دو ساکت شدند.
جونگکوک آرام گفت:
ـ ولی الان...
آریانا منتظر ماند.
ـ الان چی؟
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ الان نمیخوام حتی یه لحظه ازت دور باشم.
آریانا لبخند کوچکی زد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدای جین از جلو آمد:
ـ بچهها، سریعتر!
چند دقیقه بعد، همه به انتهای تونل رسیدند.
اما در خروجی قفل بود.
جین دستگیره را کشید.
ـ لعنتی...
جونگکوک گفت:
ـ کلید نداری؟
ـ نه.
مرد مسن جلو آمد.
ـ کنار برو.
کلیدی قدیمی از جیبش بیرون آورد.
در باز شد.
همه از ساختمان خارج شدند.
اما درست مقابلشان...
یک ماشین مشکی ایستاده بود.
دو هیون کنار آن ایستاده بود.
و این بار تنها نبود.
سه مرد دیگر کنارش ایستاده بودند.
دو هیون لبخند زد.
ـ واقعاً فکر کردید میتونید فرار کنید؟
جین جلو رفت.
ـ بذار بقیه برن.
دو هیون سرش را تکان داد.
ـ هنوز نفهمیدی؟
ـ چی؟
دو هیون نگاهش را به آریانا دوخت.
ـ من برای جین نیومدم.
بعد نگاهش روی جونگکوک ثابت شد.
ـ برای اونم نیومدم.
آریانا با ترس گفت:
ـ پس برای چی اومدی؟
دو هیون لبخند زد.
ـ برای تو.
آریانا عقب رفت.
جونگکوک فوراً جلوی او ایستاد.
ـ نزدیکش نشو.
دو هیون خندید.
ـ دقیقاً همین واکنش رو انتظار داشتم.
بعد یک پوشه از داخل ماشین بیرون آورد.
ـ چون آریانا تنها کسیه که میتونه ثابت کنه...
پدر جونگکوک اون شب واقعاً چه کاری انجام داده.
جونگکوک با ناباوری گفت:
ـ چی؟
دو هیون پوشه را بالا گرفت.
ـ همهی جوابها اینجاست.
و ناگهان...
صدای آژیر پلیس از دور شنیده شد.
دو هیون لبخندش محو شد.
جین با تعجب به خیابان نگاه کرد.
اما دو هیون آرام گفت:
ـ دیر رسیدید.
چند ماشین پلیس از انتهای خیابان ظاهر شدند.
و یکی از مأموران فریاد زد:
ـ همه دستها بالا!
پایان پارت ۴۶...
#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_جدید#رمان_آنلاین#رمان_ویسگون#فن_فیکشن
#جونگکوک#جئون_جونگکوک#بی_تی_اس
#BTS
#Jungkook
#عاشقانه#مدرسه#عشق#پارت_جدید#پارت_بعدی#فالو#اکسپلور#ویسگون#داستان
- ۱۷۰
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط