دراتاقم راگشودم برخلاف صبح که ابری بود دران لحظه اسمان کا
دراتاقم راگشودم برخلاف صبح که ابری بود دران لحظه اسمان کاملا صاف وافتابی بود.گرمای ملایم خورشیداتشان رابران میداشت که ساعت هادرحیاط بشیندوازان هوای پاک لذت ببرد.
به دورخودم چرهی زدم وخواستم به طرف اشپزخانه بروم که تلفن به صدادرامدحدس زدم بایدمادرباشد.
وقتی گوشی روبرداشتم حدسم درس بود باخوشحالی سلام کردم لحن صدایش هنگام جواب دادن بغض الود بود.
نگران شدم انگارگریه کرده بودبغض اوبه من هم سرایت کرده بودولی هنگامی که گفت :
توچراگریه میکنی ...گریه من ازشادیه.
فردای ازشادی کشیدم بچه دختری بودبهدقول مامان تپل وزیبا.
دراخرسفارش کردکه به خانم محمودی اطلاع بدهم .گرسنگی رافراموش کردم وبدون توجه به ساعت ازخانه خارج شدم درخانه ی محمودی بازبودبه حالت خیز وارداتاقشان دویدم وبافریادخانم محمودی راصدازدم مثل شخصی که بلندگوقورت داده بود.
مریم خانم.....مریم خانم...
همین که وارد شدم ازدیدن مهمانهای که ردیف نشستند برجا میخکوب شدم وحرف برزبانم ماند.سلام کوتاهی کردم وبادست پاچگی مغذرت خواهی کردم خانم محمودی باخنده به طرف امدوگفت:
چی شده دخترلنگ ظهر ایجوری جارمیزنی؟
بیش ازپیش شرمنده شدم ودردل به خودلعنت فرستادم که بی توحه به ساعت مزاحم مردم شدم.چون مرادران وضع دید گفت:
حالا میگی چی شده توکه منوتصف جون کردی.
خواهرم دختری به دنیااورده.
اشک درچشمانش حلقه زد وروبه اسمان کرد وخداروشکرکرد.
مهمانهاباگفتن مبارک باشه منودعوت به نشستن کردند.
میهمانهاخانواده ی پویا بودند.تگاعی به پویا انداختم مشتاقانه حرکات مرازیرنظر داشت.شرمنده نگاهی به زیر انداختم وخواستم خدافظی بکنم وبروم که خانم محمودی زیربازویم راگرفت وگفت'
مگه می زارم بدون نهاربری سفره پهن شده بشین باما غذابخور.
تشکر کردم وگفتم من خودن نهاردرس کردم.
از انجای که خانم محنودی مرا خوب میشناخت تیشگونی ازگونه م گرفت وگفت:
اگه من تورونشناسم کی بشناسه .توواشپزی ،یامیشینی ویااینکه.جاربزنم.
این شوخی راجدی گرفتم برای اینکه جلوی اونها مخصوصا پویا ضایع نشم ارام کنارزینت نشستم.
خوشبختانه طوری نشستم که ازدید پویا مخفی بودم واین اندکی از اضطرابم رامی کاست.
ارام وبی صدامشغول خوردن بودم که ناگهان منیژه خانم مادرپویاروبه من کرد وگفت:
راسته که میگن پسراقای رضایی اومده خواستگاری تو؟
لقمه درگلویم گیر کرده ومرابه سرفه انداخت اگر رینت لیوان اب رابه من نمیداد احتمال خفه شدنم زیاد بود.غذارابه دلم زهرکردند.خواستم حرفی بزنم که مادرزینت پیش دستی کردووقایغ دیروزرابا اب وتاب فراوان تعریف کرد.اوحتی گفته هی مرابدون هیچ کم کاستی وعین هم تکرارکردواین باعث تعجبم شد باطعنه ارام رو به زینت گفتم:
نمیدانستم مادرت درحفظ کلمات این همه استعدادداره.....
به دورخودم چرهی زدم وخواستم به طرف اشپزخانه بروم که تلفن به صدادرامدحدس زدم بایدمادرباشد.
وقتی گوشی روبرداشتم حدسم درس بود باخوشحالی سلام کردم لحن صدایش هنگام جواب دادن بغض الود بود.
نگران شدم انگارگریه کرده بودبغض اوبه من هم سرایت کرده بودولی هنگامی که گفت :
توچراگریه میکنی ...گریه من ازشادیه.
فردای ازشادی کشیدم بچه دختری بودبهدقول مامان تپل وزیبا.
دراخرسفارش کردکه به خانم محمودی اطلاع بدهم .گرسنگی رافراموش کردم وبدون توجه به ساعت ازخانه خارج شدم درخانه ی محمودی بازبودبه حالت خیز وارداتاقشان دویدم وبافریادخانم محمودی راصدازدم مثل شخصی که بلندگوقورت داده بود.
مریم خانم.....مریم خانم...
همین که وارد شدم ازدیدن مهمانهای که ردیف نشستند برجا میخکوب شدم وحرف برزبانم ماند.سلام کوتاهی کردم وبادست پاچگی مغذرت خواهی کردم خانم محمودی باخنده به طرف امدوگفت:
چی شده دخترلنگ ظهر ایجوری جارمیزنی؟
بیش ازپیش شرمنده شدم ودردل به خودلعنت فرستادم که بی توحه به ساعت مزاحم مردم شدم.چون مرادران وضع دید گفت:
حالا میگی چی شده توکه منوتصف جون کردی.
خواهرم دختری به دنیااورده.
اشک درچشمانش حلقه زد وروبه اسمان کرد وخداروشکرکرد.
مهمانهاباگفتن مبارک باشه منودعوت به نشستن کردند.
میهمانهاخانواده ی پویا بودند.تگاعی به پویا انداختم مشتاقانه حرکات مرازیرنظر داشت.شرمنده نگاهی به زیر انداختم وخواستم خدافظی بکنم وبروم که خانم محمودی زیربازویم راگرفت وگفت'
مگه می زارم بدون نهاربری سفره پهن شده بشین باما غذابخور.
تشکر کردم وگفتم من خودن نهاردرس کردم.
از انجای که خانم محنودی مرا خوب میشناخت تیشگونی ازگونه م گرفت وگفت:
اگه من تورونشناسم کی بشناسه .توواشپزی ،یامیشینی ویااینکه.جاربزنم.
این شوخی راجدی گرفتم برای اینکه جلوی اونها مخصوصا پویا ضایع نشم ارام کنارزینت نشستم.
خوشبختانه طوری نشستم که ازدید پویا مخفی بودم واین اندکی از اضطرابم رامی کاست.
ارام وبی صدامشغول خوردن بودم که ناگهان منیژه خانم مادرپویاروبه من کرد وگفت:
راسته که میگن پسراقای رضایی اومده خواستگاری تو؟
لقمه درگلویم گیر کرده ومرابه سرفه انداخت اگر رینت لیوان اب رابه من نمیداد احتمال خفه شدنم زیاد بود.غذارابه دلم زهرکردند.خواستم حرفی بزنم که مادرزینت پیش دستی کردووقایغ دیروزرابا اب وتاب فراوان تعریف کرد.اوحتی گفته هی مرابدون هیچ کم کاستی وعین هم تکرارکردواین باعث تعجبم شد باطعنه ارام رو به زینت گفتم:
نمیدانستم مادرت درحفظ کلمات این همه استعدادداره.....
- ۱.۴k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط