{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو مرا به حالِ خاطرات، رها کردی تا

تو مرا به حالِ خاطرات، رها کردی تا
من خیره شوم به تسلسلِ پنجرۀ مُشرف به اندوهِ جمعه،
در تیک و تاکِ شماطه های کوک شده به وقت تنهایی..
■
صیغۀ خاطرات که
در خیالِ نبودنت جاری شود،
دست خوردۀ تقویمی می شوم که
یادآورِ تاریخِ آغوش توست..
■
تو لب هایت را در دست بگیر و
آغوش به آغوش، بوسه خیرات کن.. تا
من احساسم را غلاف کنم از
عشق در حجم جـمعه ای که
مدت هاست در باورِ تقویم من جا خوش کرده است..
دیدگاه ها (۱)

خودت را که در تنهایی ات ضرب کنیحاصلش می شود همان تنهایی..فقط...

از آدم هاصدای پاهای شان را به یاد دارماز پاهای شان..،یک پاشن...

چای را که ریختی...بیا روبرویم بنشینمیخواهم کمی نگاهت کنمبعد ...

بیا و پا از رفتن بکشبیا و خودت را، از چشم تاکسی بیندازکمی دس...

«در این شب‌های جمعه، وقتی سکوتِ سنگین بر تمامِ هستی چیره می‌...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

به تماشای تو نشسته ام ......با پاهای خسته ولی با یک دنیا امی...

دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست که پرنده پرنده اوج می‌گیرد؛...

شبتون بی غم فقط باغم حسین فقط بخیر🏴

مرا در آغوش بگیر ! که دلم نمی خواهد یک لحظه بی تو در آغوش ت...

مرا در آغوش بگیر ! که دلم نمی خواهد یک لحظه بی تو در آغوش ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط