part 17
part 17
بچها تا پارت ۲۰ یا حالا تا هرجا شد میزارم و حمایت کنین بعد امتحانام ک تموم شد ادامه میدم نظرتون ...؟
ا.ت :دیگه از کارات خسته شدم ....
سوا : و...ولی ا.ت اون
ا.ت : دیگ نمیخوام چیزی بشنوم ( داد )
سوا : ا.ت اون
ا.ت : مثل اینکه نمیفهمی من دیگ دوستی مثل تو نمیخوام باهام حرف نزننننننننن ( داد )
جیمین : یا ا.ت چرا اینطوری میکنی؟
ا.ت : مثل اینکه توهم دوس داری بعدیش باشی نه
هایون : یااااا !
ا.ت : چته ؟
هایون : درست صحبت کن ..
جیمین : شعور نداری تو ?
ات : به تو ربطی نداره ...
جیمین : اوکی ..
تو بهترین دوستاتو از خودت روندی پس ازین به بعد هر اتفاقی واست بیافته ...
به ما ربطی نداره تو دیگ الان فقط یه آشنایی وس ما ...
ا.ت : خیلی هم عالی
.
.
.
یه روز گوشی ا.ت زنگ میخوره
میبینه سوهیوکه
ا.ت : یوبوسیو !
سوهیوک : ا.ت میشه بیای اینجا ..
ا.ت : کجایی ...؟
سوهیوک : تو کافه سه جون ..
ا.ت : خوب لوک بده
سوهیوک اوکی داد و لوک رو فرستاد...
و ا.ت آماده شد و رفت اونجا ..
اما اونجا کافه نبود...
.
.
.
سوا بعد از رفتن ا.ت حدود ده دقیقه بعدش اومد دم در خونه ا.ت اینا
سوا : ا.تااااااااا
درو باز کن
و محکم با دستاش به در میکوبید ک کوک اومد
کوک : چیه؟
سوا : ا.ت کجاس؟
کوک : همین چند دقیقه پیش
سوا : نه !
و دوید و تا بره ا.تو پیدا کنه و کلی دوید و ده ها بار خورد رو زمین
جوری ک زانو و دستاش زخم شده بودن و از همه پرسید تا رسید به اونجا
.
.
.
ا.ت : اینجا کجاس منو کشوندی
سوهیوک : ا.ت من خ...خیلی متاسفم
ا.ت : چی ؟!
سوهیوک : من مجبورم ا.ت
باور کن من عاشقتم ...
ول مجبورم این کارو باهات بکنم ..
ا.ت : چ....چیکار ؟
سوهیوک بلند شد و لباسشو در آورد
ا.ت هم بلند شد و سعی کرد فرار کنه اما در قفل بود هرچی به در میکوبید کسی نبود
ا.ت : یوگیووووو!
کمکککککک !
تروخدا کمک کنید( داد )
که سوهیوک در دهنشو گرفت و بردش اونور
ا.ت : ننن...ننن.ننکننن
ت...تروو...ترو خدا ( ترسیده )
سوهیوک : متاسفم
و لباس ا.ت و پاره کرد ا.ت هجوم میآورد ک فرا کنه و جیغ میزد ...
و تمام لباس ا.ت رو پاره میکرد و هی ا.ت رو میکوبید به در و دیوار و همون لحظه بارون شدیدی میزد ...
و رعد و برق های ترسناکی میزدن ...
ا.ت هی سعی میکرد فرارکنه ...واسه همین سوهیوک اونو میزد یا میکوبید در و دیوار جوری ک تمام صورتش خون بود ..
وقتی لباس هاشو در آورد...
سوهیوک : ببخشید
ا.ت : ن...نکککک...نکنننن...
ت....تتت...ترو....ترو خدااا( ترس و گریه *
و سوهیوک همونموقع ...
.
.
.
سوا بالاخره تونست اونجارو پیدا کنه رفت بالا و دید صدا میاد ..
ا.ت :
و....ول....ولمکننننن ( گریه و لرزه صدا )
سوهیوک همچنان داشت....
سوا فهمید و رفت تا به ا.ت کمک کنه ...
به در میکوبید ولی اوننمی ایستاد ...
هی به در میکوبید...
و از اونطرف سوهیوک...
بچها تا پارت ۲۰ یا حالا تا هرجا شد میزارم و حمایت کنین بعد امتحانام ک تموم شد ادامه میدم نظرتون ...؟
ا.ت :دیگه از کارات خسته شدم ....
سوا : و...ولی ا.ت اون
ا.ت : دیگ نمیخوام چیزی بشنوم ( داد )
سوا : ا.ت اون
ا.ت : مثل اینکه نمیفهمی من دیگ دوستی مثل تو نمیخوام باهام حرف نزننننننننن ( داد )
جیمین : یا ا.ت چرا اینطوری میکنی؟
ا.ت : مثل اینکه توهم دوس داری بعدیش باشی نه
هایون : یااااا !
ا.ت : چته ؟
هایون : درست صحبت کن ..
جیمین : شعور نداری تو ?
ات : به تو ربطی نداره ...
جیمین : اوکی ..
تو بهترین دوستاتو از خودت روندی پس ازین به بعد هر اتفاقی واست بیافته ...
به ما ربطی نداره تو دیگ الان فقط یه آشنایی وس ما ...
ا.ت : خیلی هم عالی
.
.
.
یه روز گوشی ا.ت زنگ میخوره
میبینه سوهیوکه
ا.ت : یوبوسیو !
سوهیوک : ا.ت میشه بیای اینجا ..
ا.ت : کجایی ...؟
سوهیوک : تو کافه سه جون ..
ا.ت : خوب لوک بده
سوهیوک اوکی داد و لوک رو فرستاد...
و ا.ت آماده شد و رفت اونجا ..
اما اونجا کافه نبود...
.
.
.
سوا بعد از رفتن ا.ت حدود ده دقیقه بعدش اومد دم در خونه ا.ت اینا
سوا : ا.تااااااااا
درو باز کن
و محکم با دستاش به در میکوبید ک کوک اومد
کوک : چیه؟
سوا : ا.ت کجاس؟
کوک : همین چند دقیقه پیش
سوا : نه !
و دوید و تا بره ا.تو پیدا کنه و کلی دوید و ده ها بار خورد رو زمین
جوری ک زانو و دستاش زخم شده بودن و از همه پرسید تا رسید به اونجا
.
.
.
ا.ت : اینجا کجاس منو کشوندی
سوهیوک : ا.ت من خ...خیلی متاسفم
ا.ت : چی ؟!
سوهیوک : من مجبورم ا.ت
باور کن من عاشقتم ...
ول مجبورم این کارو باهات بکنم ..
ا.ت : چ....چیکار ؟
سوهیوک بلند شد و لباسشو در آورد
ا.ت هم بلند شد و سعی کرد فرار کنه اما در قفل بود هرچی به در میکوبید کسی نبود
ا.ت : یوگیووووو!
کمکککککک !
تروخدا کمک کنید( داد )
که سوهیوک در دهنشو گرفت و بردش اونور
ا.ت : ننن...ننن.ننکننن
ت...تروو...ترو خدا ( ترسیده )
سوهیوک : متاسفم
و لباس ا.ت و پاره کرد ا.ت هجوم میآورد ک فرا کنه و جیغ میزد ...
و تمام لباس ا.ت رو پاره میکرد و هی ا.ت رو میکوبید به در و دیوار و همون لحظه بارون شدیدی میزد ...
و رعد و برق های ترسناکی میزدن ...
ا.ت هی سعی میکرد فرارکنه ...واسه همین سوهیوک اونو میزد یا میکوبید در و دیوار جوری ک تمام صورتش خون بود ..
وقتی لباس هاشو در آورد...
سوهیوک : ببخشید
ا.ت : ن...نکککک...نکنننن...
ت....تتت...ترو....ترو خدااا( ترس و گریه *
و سوهیوک همونموقع ...
.
.
.
سوا بالاخره تونست اونجارو پیدا کنه رفت بالا و دید صدا میاد ..
ا.ت :
و....ول....ولمکننننن ( گریه و لرزه صدا )
سوهیوک همچنان داشت....
سوا فهمید و رفت تا به ا.ت کمک کنه ...
به در میکوبید ولی اوننمی ایستاد ...
هی به در میکوبید...
و از اونطرف سوهیوک...
- ۸.۳k
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط